Part "67"

Part "67"
☆ویو تهیونگ☆
بعد از جلسه با جونگ‌کوک، تمام مسیر برگشت به عمارت ذهنم درگیر بود. سارینا و ماریا فقط ویترین این بازی بودن، اما اینکه میا... خواهر کوچکترم... توی همچین کثافت‌کاری دست داشته باشه، برام سنگین بود.
ماشین رو جلوی عمارت پارک کردم. فضای درون خانه به طرز غیرعادی خلوت بود. به محض اینکه درِ سالن رو باز کردم، صدای شیون و داد و فریادِ ماریا توی فضای عمارت پیچید.
سریع خودم رو به پای پله‌ها رسوندم. ماریا روی زمین نشسته بود و دستش رو روی شکمش گذاشته بود و اشک می‌ریخت. سارینا و میا دورش جمع شده بودن. هانا هم کمی اون‌طرف‌تر، با دست‌های لرزان و چهره‌ای کاملاً رنگ‌پریده ایستاده بود.
سارینا با دیدن من، فریادی زد و گفت:
سارینا: تهیونگ! بالاخره اومدی؟ بیا ببین این دخترهٔ خدمتکار چه بلایی سر زن باردارت آورده!
نگاهم رو از سارینا گرفتم و به ماریا دوختم.
ته: چه خبره اینجا؟ چی شده؟
ماریا با هق‌هق و لحنی مظلومانه گفت:
ماریا: تهیونگ... من داشتم از پله‌ها می‌اومدم پایین که هانا از قصد اومد و محکم بهم تنه زد! نزدیک بود با بچه‌ات از پله‌ها پرت بشم پایین! اگه میا نبود که دستم رو بگیره، معلوم نبود الان چه بلایی سر بچه‌مون اومده بود!
نگاهم رو چرخوندم سمت هانا. چشماش پر از اشک بود و از شدت ترس می‌لرزید.
هانا: نه... آقای تهیونگ به خدا قسم دروغه! من اصلاً به خانم ماریا نزدیک هم نشدم! من داشتم سینی لباس‌ها رو می‌بردم بالا که...
سارینا پرید وسط حرفش و داد زد:
سارینا: دروغ نگو! من و میا با چشم‌های خودمون دیدیم! تو چشم دیدن ماریا و این بچه رو نداری!
می‌دونستم همه‌چیز یک صحنه‌سازی کثیفه تا هانا رو از عمارت بیرون کنن. اما نباید دستم رو براشون رو می‌کردم. باید بازی می‌کردم تا نقشه‌شون خراب بشه.
به میا نگاه کردم.
ته: میا... تو هم دیدی؟
میا برای یک لحظه نگاهش رو دزدید، اما بعد با آهی ساختگی گفت:
میا: تهیونگ... من هانا رو دوست دارم، اما... واقعاً حواسش نبود و زد به ماریا. شانس آوردیم بلایی سر بچه نیومد.
دیدم که چطور با این حرفِ میا، آخرین امید توی چشم‌های هانا شکست. باورش نمی‌شد صمیمی‌ترین دوستش داره این‌طور بهش خنجر می‌زنه.
دستام رو توی جیبم مشت کردم و با صدایی سرد و جدی که تمام سالن رو لرزوند گفتم:
ته: هانا! همین الان برو توی اتاقت و تا وقتی من نگفتم بیرون نیا! تمام کارهات توی عمارت هم فعلاً معلقه!
هانا بغضش رو فرو خورد و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش دوید.
ماریا با لبخند خبیثانه‌ای که پشت اشک‌هاش پنهان کرده بود گفت:
ماریا: باید اخراجش کنی تهیونگ! اون خطره!
ته: خودم تصمیم می‌گیرم. فعلاً برو استراحت کن.
☆ویو هانا☆
توی اتاق کوچکم روی تخت افتاده بودم و بی‌صدا گریه می‌کردم. خیانت میا بیشتر از تهمتی که خورده بودم قلبم رو می‌سوزوند.
همون‌طور که اشک‌هام رو پاک می‌کردم، درِ اتاق خیلی آروم باز شد و تهیونگ وارد شد. در رو پشت سرش بست و قفل کرد.
با ترس از جام بلند شدم:
هانا: آقای تهیونگ... من...
تهیونگ انگشتش رو روی لبش گذاشت:
ته: ششش... آروم هانا. می‌دونم تو کاری نکردی.
خیره شدم به چشم‌هاش. باورم نمی‌شد.
هانا: شما... حرفم رو باور می‌کنید؟
تهیونگ نزدیک‌تر شد. دستش رو آورد بالا و با نهایت احتیاط، قطره اشکی رو که روی گونه‌ام بود پاک کرد. حس گرمای دستش تمام وجودم رو لرزوند.
ته: من همه‌چیز رو می‌دونم. می‌دونم نقشه کشیدن تا تو رو از من دور کنن... حتی می‌دونم میا باهاشونه.
چشم‌هام گرد شد:
هانا: میا...؟!
ته: اون‌ها ترسیدن هانا. چون فهمیدن داریم به راز A.K.17 نزدیک می‌شیم. امشب وقتی همه خوابیدن، از عمارت می‌زنیم بیرون. وقتشه بریم سراغ اون انبار قدیمی و بفهمیم واقعاً چه بلایی سر پدرت اومده.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(دوشنبه__ ۱۰:۲۳ د...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط