FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:2
───
صبح روز بعد، ساعت ۷ بود که صدای در اتاقم بلند شد.
تق تق تق.
با ناراحتی از خواب پریدم. دیشب تا ۱ بامداد مشغول حفظ کردن نقشه خونه پارک بودم. هنوز خوابم میومد.
+ "چی؟!"
صدای تهیونگ از پشت در:
_"می-سو، بیا صبحانه. باید تمرین کنیم."
با اخم به در نگاه کردم. می-سو. اسم جعلی من. توی مدارک جدید، من لی می-سو هستم، ۲۲ ساله، همسر پارک سوهو. و اون...
پارک سوهو. ۳۲ ساله، تاجر جوان و موفق توی حوزه لوازم الکترونیکی. از آمریکا برگشته به کره برای سرمایهگذاری.
با کسالت بلند شدم، یه هودی پوشیدم و رفتم بیرون.
تهیونگ پشت میز نشسته بود. صبحانه ساده: سوپ، برنج، و چند تکه سبزی. یه کاسه هم برای من گذاشته بود.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
_ "صبحت بخیر، می-سو."
+ "صبحت بخیر، سوهو."
کنارش نشستم. برای چند دقیقه فقط صبحانه خوردیم. سکوت سنگینی بینمون بود.
تهیونگ قاشق رو گذاشت و رو به من کرد.
_ "از امروز تمرین رو شروع میکنیم. باید طوری رفتار کنیم که حتی همسایه مون هم شک نکنن."
+"معلومه. دیگه چی؟"
_ "وقتی توی جمع هستیم، باید به من نگاه کنی طوری که انگار من مهمترین آدم زندگیت هستم."
با ناراحتی گفتم:
+ "این که سخته."
_"چون هست. به همین خاطره باید تمرین کنیم."
بلند شد و رفت سمت در ورودی. برگشت و به من نگاه کرد.
_"بیا از اول. من تازه برگشتم خونه. تو باید به سمتم بیای و من رو بغل کنی."
+ "جدی؟"
_"کاملاً جدی."
با بیحوصلگی از جا بلند شدم. رفتم سمتش. چند قدم مونده بهش، ایستادم.
+"چطور باید بغل کنم؟"
_ "طوری که انگار دلم برات تنگ شده."
چشمام رو گرد کردم. جلو رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم. ولی بدنم خشک بود، فاصله داشتم با بدنش.
تهیونگ با ناراحتی گفت:
_"می-سو، اگه اینطوری بغلم کنی، یه بچه هم باشه میفهمه که ما غریبه ایم."
+ "خب من بلد نیستم!"
_"پس یاد بگیر."
دستش رو گذاشت روی کمرم و من رو به سمت خودش کشید. بدنم به بدنش چسبید. گرمای بدنش رو حس کردم. بوی عطرش رو که یه چیز تلخ و مردونه بود.
با ناراحتی گفتم:
+ "این زیادی بود."
_ "نه، این درست بود. زن و شوهر وقتی همدیگه رو بغل میکنن، اینطوری بغل میکنن."
حالم بد بود. از نزدیکیش، از دستش که روی کمرم بود، از قلبی که داشت تندتر میزد.
عقب کشیدم. گفتم:
+ "کافیه. فردا ادامه میدیم."
تهیونگ نگاهم کرد. یه چیزی توی چشمانش بود که نتونستم بخونمش.
_"باشه. فردا."
رفتم توی اتاقم و در رو بستم. پشتم رو تکیه دادم به در و چشمانم رو بستم.
آخه چرا این پسرع اینقدر خوب بازی میکنه؟ لعنتی، من که نفهمیدم واقعیه یا نقش. ولی نه، این کیم تهیونگه، قلبش یخه، هیچ احساسی نداره. این فقط بازیه براش. فقط بازی.
───
این برای گلای من خوبه این فیکدوست دارین؟؟؟ جدی بگیناااا
Part:2
───
صبح روز بعد، ساعت ۷ بود که صدای در اتاقم بلند شد.
تق تق تق.
با ناراحتی از خواب پریدم. دیشب تا ۱ بامداد مشغول حفظ کردن نقشه خونه پارک بودم. هنوز خوابم میومد.
+ "چی؟!"
صدای تهیونگ از پشت در:
_"می-سو، بیا صبحانه. باید تمرین کنیم."
با اخم به در نگاه کردم. می-سو. اسم جعلی من. توی مدارک جدید، من لی می-سو هستم، ۲۲ ساله، همسر پارک سوهو. و اون...
پارک سوهو. ۳۲ ساله، تاجر جوان و موفق توی حوزه لوازم الکترونیکی. از آمریکا برگشته به کره برای سرمایهگذاری.
با کسالت بلند شدم، یه هودی پوشیدم و رفتم بیرون.
تهیونگ پشت میز نشسته بود. صبحانه ساده: سوپ، برنج، و چند تکه سبزی. یه کاسه هم برای من گذاشته بود.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
_ "صبحت بخیر، می-سو."
+ "صبحت بخیر، سوهو."
کنارش نشستم. برای چند دقیقه فقط صبحانه خوردیم. سکوت سنگینی بینمون بود.
تهیونگ قاشق رو گذاشت و رو به من کرد.
_ "از امروز تمرین رو شروع میکنیم. باید طوری رفتار کنیم که حتی همسایه مون هم شک نکنن."
+"معلومه. دیگه چی؟"
_ "وقتی توی جمع هستیم، باید به من نگاه کنی طوری که انگار من مهمترین آدم زندگیت هستم."
با ناراحتی گفتم:
+ "این که سخته."
_"چون هست. به همین خاطره باید تمرین کنیم."
بلند شد و رفت سمت در ورودی. برگشت و به من نگاه کرد.
_"بیا از اول. من تازه برگشتم خونه. تو باید به سمتم بیای و من رو بغل کنی."
+ "جدی؟"
_"کاملاً جدی."
با بیحوصلگی از جا بلند شدم. رفتم سمتش. چند قدم مونده بهش، ایستادم.
+"چطور باید بغل کنم؟"
_ "طوری که انگار دلم برات تنگ شده."
چشمام رو گرد کردم. جلو رفتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم. ولی بدنم خشک بود، فاصله داشتم با بدنش.
تهیونگ با ناراحتی گفت:
_"می-سو، اگه اینطوری بغلم کنی، یه بچه هم باشه میفهمه که ما غریبه ایم."
+ "خب من بلد نیستم!"
_"پس یاد بگیر."
دستش رو گذاشت روی کمرم و من رو به سمت خودش کشید. بدنم به بدنش چسبید. گرمای بدنش رو حس کردم. بوی عطرش رو که یه چیز تلخ و مردونه بود.
با ناراحتی گفتم:
+ "این زیادی بود."
_ "نه، این درست بود. زن و شوهر وقتی همدیگه رو بغل میکنن، اینطوری بغل میکنن."
حالم بد بود. از نزدیکیش، از دستش که روی کمرم بود، از قلبی که داشت تندتر میزد.
عقب کشیدم. گفتم:
+ "کافیه. فردا ادامه میدیم."
تهیونگ نگاهم کرد. یه چیزی توی چشمانش بود که نتونستم بخونمش.
_"باشه. فردا."
رفتم توی اتاقم و در رو بستم. پشتم رو تکیه دادم به در و چشمانم رو بستم.
آخه چرا این پسرع اینقدر خوب بازی میکنه؟ لعنتی، من که نفهمیدم واقعیه یا نقش. ولی نه، این کیم تهیونگه، قلبش یخه، هیچ احساسی نداره. این فقط بازیه براش. فقط بازی.
───
این برای گلای من خوبه این فیکدوست دارین؟؟؟ جدی بگیناااا
- ۷۳۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط