حسمبهتو
#حسم_به_تو
p10:
دیوید کار رو سپرد دست دامیان
دامیان با اعتماد به نفس و دو برابر استرس وارد عمل شد
دامیان:(من چه احمقیام الان چکار کنم؟)ا.. ا.. انیا...
و رو انیا اب پاشید
سکوت کل کلاس را فرا گرفته بود... فقط کلاس رو نه ذهنشون هم همینطور
----:(انیا...)
انیا:(بابا!!!)
لوید از بالای سالن دیگه داشت تماشا میکرد که چه اتفاقی افتاده
انیا زود بلند شد و لباسش که یکوچولو خاکی شده بود رو تمیز کرد
----: دامیان همه چی بلده
----: دامیان خودمونه دیگه
معلم هم از شک درآمد و گفت
لوید:(اون پسر دزموند چکار کرد؟ فقط با اب پاشیدن؟ گیج شدم... این اولین باره که من گیج میشم)
هنری: حواستون به درساتون باشه(چه حرکت با ظرافتی)[اینم که با ظرافت ما رو کشته😒]
همه مشغول بودن و در تلاش برای گروه اول شدن
بکی:(الان میفهمم چرا انیا از دامیان خوشش میاد... از نظر درسی خیلی قویه)
تا ازمایش رو انجام میدن زنگ میخوره و لوید همون لحظه فرار میکنه...آخرش هم شنیز و هانا گروه اول میشن و چون شایعه بوده استلا نمیگیرن
بکی دست انیا رو میگیره و میبره که غذا بگیرن دامیان هم کنجکاو میشه و میخواد بره جاسوسی کنه ولی ارشام جای اون دوتا نخاله پشت سرش حرکت میکنه و میبره دنبالش
دامیان:(من از همون بچهگی از دست این و اون ارامش نداشتم)ارشام برو از کیفم کتاب ریاضیام رو بیار
ارشام: مگه نوکرتم؟
دامیان: تا الان که انگار هستی عین نوکرم داری پشتم حرکت میکنی
ارشام: ...
بااااش من میرم ولی اخرین بارت باشه منو نوکر خودت فرض میکنی
دامیان:(ارشام رفت الان باید خیلی عادی پشتشون حرکت کنم)
دامیان درحال دنبال کردن انیا و بکی بود
نکته: دامیان بیرون 2 متری انیا بود و انیا نمیتونست ذهن دامیان رو بخوانه
انیا و بکی نشستن و دامیان هم یکم اونور تر نشست که هم بتونه حرفاشون رو بشنوه و هم خیلی ضایع نشه
بکی:(جوری نقش بازی میکنم انگار از دامیان خوشم میاد...)انیا، دامیان خیلی باحاله قبول داری؟
انیا:(هه هه هه فکر میکنی من باور میکنم؟ این ذهن خوانی هم خوب چیزیه ها)نظری ندارم اره خوبه بد نیست
دامیان:هاه
بکی: صدای چی بود؟
دامیان:(لو رفتم دامیان این دهنتو جم کن دیگه)
انیا:(حرف دخترا رو گوش میکنی؟یه ادبی چیزی...)
ارشام اومد و گفت...
ارشام: جناب خرخون امروز ریاضی نداریم
دامیان: بیا بشین یا هم گمشو
ارشام از لحن دامیان فهمید که یه نخشه های داره نشست و گفت
ارشام: باز میخوای چه غلطی کنی؟
[دلگرم از تو، بی نهایت، تا پارت بعدی خداحافظ، خداحافظ خداحافظ...]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p10:
دیوید کار رو سپرد دست دامیان
دامیان با اعتماد به نفس و دو برابر استرس وارد عمل شد
دامیان:(من چه احمقیام الان چکار کنم؟)ا.. ا.. انیا...
و رو انیا اب پاشید
سکوت کل کلاس را فرا گرفته بود... فقط کلاس رو نه ذهنشون هم همینطور
----:(انیا...)
انیا:(بابا!!!)
لوید از بالای سالن دیگه داشت تماشا میکرد که چه اتفاقی افتاده
انیا زود بلند شد و لباسش که یکوچولو خاکی شده بود رو تمیز کرد
----: دامیان همه چی بلده
----: دامیان خودمونه دیگه
معلم هم از شک درآمد و گفت
لوید:(اون پسر دزموند چکار کرد؟ فقط با اب پاشیدن؟ گیج شدم... این اولین باره که من گیج میشم)
هنری: حواستون به درساتون باشه(چه حرکت با ظرافتی)[اینم که با ظرافت ما رو کشته😒]
همه مشغول بودن و در تلاش برای گروه اول شدن
بکی:(الان میفهمم چرا انیا از دامیان خوشش میاد... از نظر درسی خیلی قویه)
تا ازمایش رو انجام میدن زنگ میخوره و لوید همون لحظه فرار میکنه...آخرش هم شنیز و هانا گروه اول میشن و چون شایعه بوده استلا نمیگیرن
بکی دست انیا رو میگیره و میبره که غذا بگیرن دامیان هم کنجکاو میشه و میخواد بره جاسوسی کنه ولی ارشام جای اون دوتا نخاله پشت سرش حرکت میکنه و میبره دنبالش
دامیان:(من از همون بچهگی از دست این و اون ارامش نداشتم)ارشام برو از کیفم کتاب ریاضیام رو بیار
ارشام: مگه نوکرتم؟
دامیان: تا الان که انگار هستی عین نوکرم داری پشتم حرکت میکنی
ارشام: ...
بااااش من میرم ولی اخرین بارت باشه منو نوکر خودت فرض میکنی
دامیان:(ارشام رفت الان باید خیلی عادی پشتشون حرکت کنم)
دامیان درحال دنبال کردن انیا و بکی بود
نکته: دامیان بیرون 2 متری انیا بود و انیا نمیتونست ذهن دامیان رو بخوانه
انیا و بکی نشستن و دامیان هم یکم اونور تر نشست که هم بتونه حرفاشون رو بشنوه و هم خیلی ضایع نشه
بکی:(جوری نقش بازی میکنم انگار از دامیان خوشم میاد...)انیا، دامیان خیلی باحاله قبول داری؟
انیا:(هه هه هه فکر میکنی من باور میکنم؟ این ذهن خوانی هم خوب چیزیه ها)نظری ندارم اره خوبه بد نیست
دامیان:هاه
بکی: صدای چی بود؟
دامیان:(لو رفتم دامیان این دهنتو جم کن دیگه)
انیا:(حرف دخترا رو گوش میکنی؟یه ادبی چیزی...)
ارشام اومد و گفت...
ارشام: جناب خرخون امروز ریاضی نداریم
دامیان: بیا بشین یا هم گمشو
ارشام از لحن دامیان فهمید که یه نخشه های داره نشست و گفت
ارشام: باز میخوای چه غلطی کنی؟
[دلگرم از تو، بی نهایت، تا پارت بعدی خداحافظ، خداحافظ خداحافظ...]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۱.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط