باد ملایم و آروم موهای سیاهش رو میرقصاند عینک دودیش رو از روی چشم ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
باد ملایم و آروم موهای سیاهش رو میرقصاند، عینک دودیش رو از روی چشم هاش برداشت و به اطراف نگاهی انداخت. تیشرتی سیاه رنگ که جذب عضلات بدنش شده بود، تتو های خوش رنگ و چشم گیر که یک دستش رو پر کرده بود، و چشمای نافذی که همه رو معذب میکرد. نفس عمیقی کشید تا هوایِ تازه اسپانیا داخل ریه هاش جمع بشه.
ناگهان ماشین " مرسدس بنز اس کلاس" جلوش توقف کرد، مَردی ازش پیاده شد و با احترام کنار ایستاد.
جلو رفت و رو به راننده گفت:
_ چمدونارو بزار تو ماشین.
مرد با احترام « چَشم» ی زیر لب گفت و چمدون هارو داخل ماشین جا داد، و بعد پشت فرمون نشست.
کمی بعد جونگکوک هم پشت ماشین نشست و خیره به گوشی گفت:
_ راه بیوفت.
راننده بدون حرفی سریع پاش رو گذاشت رو گاز و از فرودگاه دور شدن، جونگکوک صفحهی گوشی رو بالا پایین میکرد که گوشیش زنگ خورد، با دیدن اسم « آلبرتو» تماس رو به آرومی وصل کرد:
_ چیه آلبرتو.
صدای ناراضی آلبرتو از پشت خط پیچید:
_ هی جئون، چرا بهمون خبر ندادی که میای؟ میخواستیم با پسرا بیایم استقبال.
جونگکوک نیشخندی زد و با نگاه به ساعتش گفت:
_ شما بدون من که غوغا کردید، فعلا از توجهی که تو حیاط مدرسه تو سرتون جمع شده لذت ببرید.
آلبرتو غرغر کنان گفت: تو از کجا فهمیدی.....
اما جونگکوک سریع حرفش رو قطع کرد و گفت: بعدا میبینمت.
و تماس رو قطع کرد.
و نگاهش رو به بیرون داد و در سکوت اطراف رو تماشا کرد.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
باد ملایم و آروم موهای سیاهش رو میرقصاند، عینک دودیش رو از روی چشم هاش برداشت و به اطراف نگاهی انداخت. تیشرتی سیاه رنگ که جذب عضلات بدنش شده بود، تتو های خوش رنگ و چشم گیر که یک دستش رو پر کرده بود، و چشمای نافذی که همه رو معذب میکرد. نفس عمیقی کشید تا هوایِ تازه اسپانیا داخل ریه هاش جمع بشه.
ناگهان ماشین " مرسدس بنز اس کلاس" جلوش توقف کرد، مَردی ازش پیاده شد و با احترام کنار ایستاد.
جلو رفت و رو به راننده گفت:
_ چمدونارو بزار تو ماشین.
مرد با احترام « چَشم» ی زیر لب گفت و چمدون هارو داخل ماشین جا داد، و بعد پشت فرمون نشست.
کمی بعد جونگکوک هم پشت ماشین نشست و خیره به گوشی گفت:
_ راه بیوفت.
راننده بدون حرفی سریع پاش رو گذاشت رو گاز و از فرودگاه دور شدن، جونگکوک صفحهی گوشی رو بالا پایین میکرد که گوشیش زنگ خورد، با دیدن اسم « آلبرتو» تماس رو به آرومی وصل کرد:
_ چیه آلبرتو.
صدای ناراضی آلبرتو از پشت خط پیچید:
_ هی جئون، چرا بهمون خبر ندادی که میای؟ میخواستیم با پسرا بیایم استقبال.
جونگکوک نیشخندی زد و با نگاه به ساعتش گفت:
_ شما بدون من که غوغا کردید، فعلا از توجهی که تو حیاط مدرسه تو سرتون جمع شده لذت ببرید.
آلبرتو غرغر کنان گفت: تو از کجا فهمیدی.....
اما جونگکوک سریع حرفش رو قطع کرد و گفت: بعدا میبینمت.
و تماس رو قطع کرد.
و نگاهش رو به بیرون داد و در سکوت اطراف رو تماشا کرد.
ادامه دارد...
- ۲.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط