میزوکی: هه ببین کی منو به دوئل دعوت میکنه

میزوکی: هه ببین کی منو به دوئل دعوت میکنه
ساکورا: جواب خواستم
میزوکی: جوابم معلومه
ساکورا: باشه پس فردا ۵ غروب
میزوکی : اوکیه
نیری و سو که از همه چی بی خبر بودن متعجب بهشون زل زده بودن
مومو هم هنوز تو فکر بود و اصلا متوجهشون نشده بود
سو: اینجا چه خبره؟
ساکورا:۵ غروب فردا میفهمین
نیری:😂😂
سو: چه رقابتی
صبحانه رو جمع میکنن و میرن مدرسه
نیری: شنیدم امروز وقت آزاده
سو: ها؟
نیری: یعنی هر کس هرکاری دلش میخواد میتونه بکنه

ساکورا : جالب شد
میزوکی میگیره میره میخوابه
سو با هیراگی شطرنج بازی می‌کنه
ساکورا یه جا نشسته بود و داشت با موبایلش ور میرفت
مومو هم یه جا نشسته بود و تو فکر بود
نیری که مومو رو میبینه میره پیشش و کنارش میشینه و میگه: چیزی شده؟
مومو: نه ... چرا ... چیزی شده
نیری: چیشده؟
مومو: دیشب دیشب یه اتفاقی افتاد که من فهمیدم هنوز احساساتمو نسبت به میزوکی از دست ندادم
نیری:...
مومو: حتما فکر میکنی من یه احمقم که افکارش رک بلند بلند میگه نه؟
نیری: نه
مومو: چی
نیری: این چیزا عادیه شاید برا بقیه عادی نباشه ولی من اینو عادی میدونم
مثل من که با اینکه خیلی ترسوعه تصمیم گرفته بیاد به مدرسه فورین و یه بوفورین شه
مومو:...
نیری: پس این یه چیز عادیه و اگه هر وقت خواستی بیا پیشمو درموردش باهام حرف بزن
بعد نیری بلند میشه و میره
مومو: ت..تو..تو خیلی خوبی
ذهن مومو: چرا قلبم تند تند میزنه این عادیه؟
و..ول..ولی چرا دیگه وقتی به میزوکی نگاه میکنم اون حسو ندارم، یعنی تموم شد؟
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط