نام رمان سیاه عشق
نام رمان: سیاه عشق
نویسنده: زهرا.ا
ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۷۳
خلاصه:
فرشته دختری که تو سخت ترین شرایط زندگیش تنها حامیش رو از دست میده و کش مکش و هیجاناتی تو زندگیش رخ میده که در جریانش نیست و ناخواسته واردش میشه اما این بین اتفاقی میوفته که زندگیشو عوض میکنه و…
بخشی از رمان:
جیغ زنان دویدم سمت اتاقم و به پشت در پناه آوردم درو با تموم زورم فشار دادم با اینکه
خمار و ناتوان بود زوری زد به در و بدنم از کتکایی که خورده بودم تقریبا بی حس شده بود،
افتاده شد روی زمین…وقت آخ و اوخ کردن نبود دیر میجنبیدم اون کمربند خوشگلش رو
دلو کمرم میرقصید…بغض همیشگیمو خفه کردم و با تموم توانم از جا پریدم به ناچار پولو
از زیر فرش کهنه در آوردم و با دستای لرزون دادم بهش نگاه ترسناکی بهم کرد و پولو
گذاشت تو جیبش با قالب کمربند محکم زد پشت دستم…اگه جیغ میکشیدم بدتر
میکرد…فقط دستمو توی اون دستم پنهون کردم وقتی دید کاری نمیکنم رفت سمت در
بازش کرد و خارج شد…همینکه رفت اشکام از روی گونم سر خورد پایین….صدای مامانم به
گوشم خورد نزدیک و نزدیک تر میشد…باید مثل همیشه خودمو خندون نشون میدادم
وگرنه باز اعصابش بهم میریخت و دیوونه میشد…بدبختر از خودم سراغ نداشتم که حتی به
حال خودشم نمیتونه گریه کنه…اشکامو سریع با دستام پاک کردم و بلند شدم…نزدیک
آیینه ی شکسته ی رو دیوار شدم و خودمو مشغول نشون دادم…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده: زهرا.ا
ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۷۳
خلاصه:
فرشته دختری که تو سخت ترین شرایط زندگیش تنها حامیش رو از دست میده و کش مکش و هیجاناتی تو زندگیش رخ میده که در جریانش نیست و ناخواسته واردش میشه اما این بین اتفاقی میوفته که زندگیشو عوض میکنه و…
بخشی از رمان:
جیغ زنان دویدم سمت اتاقم و به پشت در پناه آوردم درو با تموم زورم فشار دادم با اینکه
خمار و ناتوان بود زوری زد به در و بدنم از کتکایی که خورده بودم تقریبا بی حس شده بود،
افتاده شد روی زمین…وقت آخ و اوخ کردن نبود دیر میجنبیدم اون کمربند خوشگلش رو
دلو کمرم میرقصید…بغض همیشگیمو خفه کردم و با تموم توانم از جا پریدم به ناچار پولو
از زیر فرش کهنه در آوردم و با دستای لرزون دادم بهش نگاه ترسناکی بهم کرد و پولو
گذاشت تو جیبش با قالب کمربند محکم زد پشت دستم…اگه جیغ میکشیدم بدتر
میکرد…فقط دستمو توی اون دستم پنهون کردم وقتی دید کاری نمیکنم رفت سمت در
بازش کرد و خارج شد…همینکه رفت اشکام از روی گونم سر خورد پایین….صدای مامانم به
گوشم خورد نزدیک و نزدیک تر میشد…باید مثل همیشه خودمو خندون نشون میدادم
وگرنه باز اعصابش بهم میریخت و دیوونه میشد…بدبختر از خودم سراغ نداشتم که حتی به
حال خودشم نمیتونه گریه کنه…اشکامو سریع با دستام پاک کردم و بلند شدم…نزدیک
آیینه ی شکسته ی رو دیوار شدم و خودمو مشغول نشون دادم…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۱.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط