آري

آري
بايد از ميان زن و شعر يکي را برگزينم
به شعر گفتم :
ناچارم از برگزيدن آن زيباروي
ديگر سراينده ات نيستم
شعر رفت و زن نزدم ماند

اما زماني که زن زيبا
به ديدگانم قدم گذاشت
مقابل روحم ايستاد
و بي آنکه خود بداند
به قصيده اي بدل شد ..


{ شيرکو بيکس }
دیدگاه ها (۱)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۵«درِ سیاه»تق...تق...تق...صدای ضربه ا...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

سناریو قهوه با بوی شکلات

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجمکوک چند لحظه به خیابان خیره...

معامله p5بالاخره شب تمام شد.نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های ...

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

آري... بايد از ميان عشقم و شعر يکي را برگزينم!! به شعر گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط