صدای برخورد ماشین ها به هم صدای جیغ مامان و خواهرمصدای

صدای برخورد ماشین ها به هم ،صدای جیغ مامان و خواهرم،صدای رعد وبرق و صدا بارون.
اشکام روی گونه هام لیز میخوردن . سرم رو داخل بالشت فرو بردم و گریه کردم تا خوابن برد .
صبح بیدار شدم . رفتم دستشویی . لباس پو شیدم تختم رو مرتب کردم و رفتم سمت اشپزخونه. گذاشتم اب جوش شه نگاهی به ساعت انداختم هنوز ساعت ۴:۴۴دقیقه بود.
سه تیکه نون تست برداشتم و گذاشتم توی ظرف . تو اشپز خونه دو یخچال بود یکی مال ارباب و یکی برای خدمت کارا
سمت یخچال خدمت کارا رفتم . مربا ،عسل،پنیر و خا مه صبحانه در اوردم و ریختم تو کاسه های کوچولو.
میز رو چیدم و اب جوش رو ریختم داخل فلاسک چای.
ساعت ۵ دقیق بود و یوکو اومد داخل اشپز خونه . نگاهی به چهره خابالو و گوگولیش کردم . چشماش خابالو و نیمه باز بود .موهاشم پشخالو بود . خنده ریزی کردم که ترسی و برگشت طرفم و یه لبخند ضایع زد و گفت :
*صص..صبح بخیز
_صبح تو هم بخیر
نگاهی به میز کرد و گفت:
*وایی مرسی که هستی تمام دغدغم این بود که کی الان میز رو میچینه .یه لبخند زد و رفت پشت میز نشست.
ماموتو سان هم اومد داخل و صبح بخیر گفت و رفتو نشست .منم رفتم. ماموتو سان نگاهی به یوکو کرد و گفت:
+فکر کنم بازم تا اخر شب بیدار بودی یه ماه دیگه باید بری دانشگاه درسته؟
*درسته ماه دیگه کلاسام شروع میشه
بعد تموم کردن صبحانه ظرقارو جمع کردم و شستم ماموتو سان هم داشت صبحانه کوکو ساما رو درست میکرد و یوکو هم رفته بود تا پنجره هارو تمیز کنه. بعد تموم کردن ظرفا میز رو برای کوکو ساما اماده کردم و رفتم تا بهشون خبر بدم. از پله ها بالا رفتم و به زور اتاقش رو پیدا کردم .در زدم و منتظر جواب وایسادم
×بیا تو.
و رفتم داخل . تعظیم کرم و گفتم :
_صبحتون بخیر ارباب . صبحانه اماده ست.
سرم رو بالا گرفتم بالا و با بالا تنه بهرنش رو به رو شدم . گونه هام سرخ شده بودن و هول شده بودم که کوکو ساما نگاهی بهم کرد و یه نیشخند زد و گفت:
× برو بیرون
_چچچ..چ.چشم
و دوباره تعظیم کردم و رفتم بیرون. توی اشپزخونه ماموتو
سان رو دیدم که گفت بعد جمع کردن وشستن ظرف های صبحونه کوکو ساما برم اتاقش رو گرد گیری کنم و به بقیه کارام برسم.
[ویوی کوکونوی]
دختره سرش رو بالا گرفت و با دیدن بدن سرخ سرخ شده بود و داشت عرق می کرد که صحنه کیوتی رو به وجود اورد. خب و من هم نجاتش دادم و گفتم بره بیرون ا‌ونم چشمی گفت و رفت. پاشدم . یه اب به دست و صورتم زدم یه لباس پوشیدم و رفتم پایین و صبحونه خوردم و دوباره
اومدم تو اتاقم تا فایل هایی که مایکی داده بود رو برسی کنم.داشتم کارم رو انجام می دادم که در اتاقم خورد گفتم بیا تو. که دوباره همون دختره شیزوکا اومد داخل و گفت برای نظافت اومده . سرم رو به نشانه تایید نشون دادم و شروع به کار کردن کرد . اول روتختیم رو عوض کرد. زمین رو طی(نمیدونم درسته یانه . حالا شما به بلدی خودت ببخش)کشید. کتاب خونه رو گرد گیری کرد . شیشه های بالکن و اینه رو تمیز کرد.خب توی این وضعیت گونه هاش از سر خجالت اتفاق های صبح سرخ بود و منم نتونستم ازش چشم بردارم وداشتم نگاهش می کردم‌. رسما خیلی زیبا بود.موهای خورمایی. چشمای ابی . پوست سفید با کک و مک ها رو گونش . دماغ عروسکی و... اینا همش همچین فرشته زیبایی رو ساخته بودن و خب وقتی خجالت میکشید و گونه هاش سرخ میشد زبیاییش بیشتری به چشم میخورد.
بعد تمیز کردن اینه از پرسی که لباس چرک دارم یا نه و به سبد کنار کمد اشاره کردم که اونا رو برداشت و سرش رو به نشانه احترام خم کرد و داشت میرفت که بهش گفتم....‌‌
-----------
خب . این از این . شاید امروز دوتا پارت دادم ولی اون یکیش هنوز اماده نیستش....ممنونم که تا اینجا خوندیش . لطفا نظرات خودتون و اشکالات منو بگید تا درستشون کنم
دیدگاه ها (۴)

گگرممهه خداااا😭😭 چه خبر گوگولی ها . با بی برقی چیکارا میکنید

داشت میرفت که گفتم برام یه قهوه بیاره . چشمی گفت و رفت.[ویوی...

حق به توان نمیدونم چی😂🥲

بهش فکر میکنم من موقع دیدن اتک همش داشتم عر میزدم🥲

☆ازدواج اجباری☆P:7☆

معامله ای برای صلح پارت ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط