𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "59"

☆ویو هانا☆

از جلوی اتاق آقای الکس دور شدم.

اما هرچی بیشتر قدم برمی‌داشتم، بیشتر حس می‌کردم یه چیزی رو جا گذاشتم.

همون پرونده...

همون حرف‌ها...

"فعلاً هیچ خطری برای ما نداره..."

چرا درباره من اینو گفت؟

به آشپزخونه برگشتم اما اصلاً حواسم به کار نبود.

مونا چند بار صدام زد.

مونا: هانا... دخترم!

به خودم اومدم.

هانا: ببخشید مادر...

مونا با نگرانی نگاهم کرد.

مونا: حالت خوبه؟

لبخند زورکی زدم.

هانا: آره... فقط یکم خسته‌ام.

...

نزدیک عصر بود.

آنا همه خدمتکارها رو صدا زد.

آنا: امروز کارتون زودتر تموم میشه.

همه بعد از تمیز کردن سالن، می‌تونید برید.

همه خوشحال شدن و مشغول کار شدن.

من هم گردگیر رو برداشتم و به طبقه دوم رفتم.

وقتی از کنار اتاق کار الکس رد می‌شدم، متوجه شدم در اتاق نیمه‌بازه.

آروم ایستادم.

هیچ صدایی نمی‌اومد.

چند لحظه صبر کردم.

انگار کسی داخل نبود.

کنجکاوی دوباره سراغم اومد.

آروم از لای در نگاه کردم.

اتاق خالی بود.

یه قدم داخل گذاشتم.

قلبم تند تند می‌زد.

هانا: فقط یه نگاه...

فقط یه نگاه...

روی میز، چند پوشه و چند کاغذ پخش شده بود.

خواستم برگردم که چشمم به یه عکس قدیمی افتاد.

عکس نصفه از زیر یکی از پرونده‌ها بیرون مونده بود.

بی‌اختیار برش داشتم.

با دیدن عکس، نفس توی سینه‌ام حبس شد.

پدرم...

الکس...

همون مرد میانسال...

هر سه کنار هم ایستاده بودن.

پشت سرشون تابلوی بزرگی دیده می‌شد.

روی تابلو نوشته شده بود:

«کارخانه سورن»

نگاهم پایین عکس رفت.

کنار اون سه نفر...

یه دختر بچه کوچولو ایستاده بود.

حدود هفت یا هشت ساله.

موهای بلند مشکی داشت و لبخند می‌زد.

تا حالا هیچ‌وقت ندیده بودمش.

عکس رو برگردوندم.

پشتش با خودکار آبی نوشته شده بود:

"افتتاح کارخانه سورن - سال ۱۹۹۵"

و پایین‌تر...

یه جمله نصفه دیده می‌شد.

"بعد از حادثه... فقط یک نفر..."

ادامه جمله پاره شده بود.

انگار یه نفر عمداً اون قسمت رو کنده بود.

اخم کردم.

هانا: فقط یک نفر... چی؟

همون لحظه صدای قدم‌هایی از توی راهرو اومد.

قلبم فرو ریخت.

سریع عکس رو سر جاش گذاشتم.

خواستم از اتاق بیرون برم که...

صدای یه مرد از پشت در اومد.

مرد: آقای الکس، پرونده آماده‌ست.

چشم‌هام گرد شد.

راه فراری نداشتم...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "60"☆ویو هانا☆با قدم‌های تند از اتاق دور شدم.هنوز ...

https://wisgoon.com/victaria_mj.2بانوی قشنگم رمان نویس هست پ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "58"☆ویو هانا☆از آشپزخونه دسرها رو داخل سینی چیدم....

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "57"☆ویو هانا☆دستم بی‌اختیار لرزید.همون مردی بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط