"سایه خون"

"سایه خون"

پارت ۱۰

سرمو کج کردم و دیدم یه ماشین مشکی با سرعت داره سمتم میاد.
قبل از این‌که حتی بفهمم چی شده، صدای ترمز و ضربه با هم قاطی شد و پرت شدم روی آسفالت.
گوشی و کیفم هر طرفی پرتاب شده بودن… پاهام… اوفف، پاهام به شدت درد می‌کرد.

کم‌کم صدای جمعیت رو شنیدم، مردم دورم حلقه زده بودن.
یه دختر خودشو رسوند بالای سرم، نفس‌نفس می‌زد و با داد گفت:
— یکی زنگ بزنه آمبولانسسس!

بعد با صدای آروم‌تر پرسید:
— عزیزم، خوبی؟ جایی‌ت درد می‌کنه؟

با نفس بریده جواب دادم:
— م… من… خو… خوبم… ولی پام… پام درد می‌کنه.

ناگهان، همون کسی که توی ماشین بود با چند نفر دیگه ازش پیاده شدن.
بادیگاردهایی با هیکل‌های درشت، اما راننده‌شون اون نبود… انگار اینا فقط همراه‌ها بودن.

مردی که وسطشون راه می‌رفت، همه‌چیو زیر نظر داشت.
چهره‌ش سرد و بی‌احساس بود، انگار کوچک‌ترین اهمیتی براش نداشت.
با لحنی بی‌استرس گفت:
— زنگ بزن آمبولانس بیان ببرنش.

دختری که بالای سرم بود دوباره پرسید:
— خوبی عزیزم؟

زمزمه کردم:
— پاهام… پاهام خیلی درد می‌کنه…

اون داشت چیزی می‌گفت ولی… صداش دور شد، تصویرها تار شدن، و سیاهی همه‌چیو پوشوند.
چش‌هام بسته شد.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۳)

"سایه خون" پارت ۹ با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. ساعت ...

"سایه خون" پارت ۸ ویو ربکا وای… چرا اینجوری کرد لارا؟ انگا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

مترجم یه دنده پارت 2تند تر قدم برداشتم صدای بلند سامیار از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط