قلب یخی
قلب یخی
پارت ۱۰
از زبان ا/ت:
غذامون تموم شد منم میخواستم برم دستشویی پس از سر میز بلند شدم داشتم میرفتم سمت دستشویی که یه نفر یهو منو کشید توی اتاق و درو بست میخواستم جیغ بزنم دیدم جونگ کوکه پس جیغمو قورت دادم
ا/ت: چرا اینطوری میکنی ترسیدم
جونگ کوک: براچی کرم میریزی؟
ا/ت: چی داری میگی؟ من کی کرم ریختم؟
جونگ کوک: سر میز شام تو کرم نریختی؟
یهو یادم اومد راجب چی صحبت میکنه پس گفتم
ا/ت: خب حالا یک کوچولو ریختم چیشد مگه؟
جونگ کوک: یک کوچولو؟ الان من با این چوب بیسبال که بلند شده چیکار کنم؟(د*کش رو میگه🤚😐)
ا/ت: من چمیدونم
سریع از اتاق رفتم بیرون رفتم روی مبل نشستم جونگ کوک هم از اتاق اومد بیرون یهو دیدم یک دختر که خیلی آرایش غلیظی داشت با یک لباس خیلی باز و با عشوه رفت سمت جونگ کوک و دستاشو دور گردنش حلقه کرد، همون لحظه بود که دلم میخواست برم خرخره ی دختره رو بجوم جونگ کوک مال منه، من دوستش دارم اون لحظه هم بغض کرده بودم هم عصبانی بودم جونگ کوک هم دختره رو برداشت و برد توی یکی از اتاق ها، واقعا که انتظار داشتم بزنه تو دهنش ولی بغلش کرد برد توی اتاق؟(نکته: میخوان شب توی مهمونی بمونن) دیگه وقت خواب بود مامان جونگ کوک منو برد توی یکی از اتاق ها منم روی تخت دراز کشیدم و توی فکر فرو رفتم، یعنی الان جونگ کوک و دختره دارن چیکار میکنن؟ سک*س میکنن؟ یا حرف میزنن؟ با فکر اینکه دختره میتونه بدن جونگ کوکم رو لمس کنه اشکی از گوشه ی چشمم اومد حق داشتم، نداشتم؟ اینکه یکی به کسی که دوستش داری نزدیک بشه بدترین حس دنیاست کاش من الان جای اون دختره بودم
چشمام رو بستم و تصور کردم که جونگ کوک جلومه، دستمو بردم بالا و توی تصورم دستمو از روی صورتش تا گردنش کشیدم غرق افکارم شده بودم که یهو در اتاق زده شد
ا/ت: بفرمایید
در باز شد و جونگ کوک اومد توی اتاق
جونگ کوک: ا/ت باید یک چیزی بهت بگم
ا/ت: چی؟
جونگ کوک: من...من دوستت دارم
ا/ت: چی؟😳
جونگ کوک: دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت دارم ماه شب های تاریک من
ا/ت: تو...داری راست میگی
جونگ کوک: معلومه که راست میگم
دستامو گرفت و یکیش رو بوسید و بهم خیره شد
جونگ کوک: تو چی؟
ا/ت: قلبم داره تند تند میزنه
جونگ کوک: این یعنی چی؟
ا/ت: یعنی این که منم دوستت دارم خیلی خیلی هم دوستت دارم چند باری هم خوابتو دیدم
جونگ کوک: فدات بشم من
محکم بغلم کرد
(شاید فکر کنید که حتما داستان تموم شده ولی صبر کنید اعتراف کردن جونگ کوک و ا/ت هیچ ربطی به تموم شدن داستان نداره هنوز داستان ادامه داره و ماجرا های هیجان انگیزی قراره اتفاق بیفته)
پارت ۱۰
از زبان ا/ت:
غذامون تموم شد منم میخواستم برم دستشویی پس از سر میز بلند شدم داشتم میرفتم سمت دستشویی که یه نفر یهو منو کشید توی اتاق و درو بست میخواستم جیغ بزنم دیدم جونگ کوکه پس جیغمو قورت دادم
ا/ت: چرا اینطوری میکنی ترسیدم
جونگ کوک: براچی کرم میریزی؟
ا/ت: چی داری میگی؟ من کی کرم ریختم؟
جونگ کوک: سر میز شام تو کرم نریختی؟
یهو یادم اومد راجب چی صحبت میکنه پس گفتم
ا/ت: خب حالا یک کوچولو ریختم چیشد مگه؟
جونگ کوک: یک کوچولو؟ الان من با این چوب بیسبال که بلند شده چیکار کنم؟(د*کش رو میگه🤚😐)
ا/ت: من چمیدونم
سریع از اتاق رفتم بیرون رفتم روی مبل نشستم جونگ کوک هم از اتاق اومد بیرون یهو دیدم یک دختر که خیلی آرایش غلیظی داشت با یک لباس خیلی باز و با عشوه رفت سمت جونگ کوک و دستاشو دور گردنش حلقه کرد، همون لحظه بود که دلم میخواست برم خرخره ی دختره رو بجوم جونگ کوک مال منه، من دوستش دارم اون لحظه هم بغض کرده بودم هم عصبانی بودم جونگ کوک هم دختره رو برداشت و برد توی یکی از اتاق ها، واقعا که انتظار داشتم بزنه تو دهنش ولی بغلش کرد برد توی اتاق؟(نکته: میخوان شب توی مهمونی بمونن) دیگه وقت خواب بود مامان جونگ کوک منو برد توی یکی از اتاق ها منم روی تخت دراز کشیدم و توی فکر فرو رفتم، یعنی الان جونگ کوک و دختره دارن چیکار میکنن؟ سک*س میکنن؟ یا حرف میزنن؟ با فکر اینکه دختره میتونه بدن جونگ کوکم رو لمس کنه اشکی از گوشه ی چشمم اومد حق داشتم، نداشتم؟ اینکه یکی به کسی که دوستش داری نزدیک بشه بدترین حس دنیاست کاش من الان جای اون دختره بودم
چشمام رو بستم و تصور کردم که جونگ کوک جلومه، دستمو بردم بالا و توی تصورم دستمو از روی صورتش تا گردنش کشیدم غرق افکارم شده بودم که یهو در اتاق زده شد
ا/ت: بفرمایید
در باز شد و جونگ کوک اومد توی اتاق
جونگ کوک: ا/ت باید یک چیزی بهت بگم
ا/ت: چی؟
جونگ کوک: من...من دوستت دارم
ا/ت: چی؟😳
جونگ کوک: دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستت دارم ماه شب های تاریک من
ا/ت: تو...داری راست میگی
جونگ کوک: معلومه که راست میگم
دستامو گرفت و یکیش رو بوسید و بهم خیره شد
جونگ کوک: تو چی؟
ا/ت: قلبم داره تند تند میزنه
جونگ کوک: این یعنی چی؟
ا/ت: یعنی این که منم دوستت دارم خیلی خیلی هم دوستت دارم چند باری هم خوابتو دیدم
جونگ کوک: فدات بشم من
محکم بغلم کرد
(شاید فکر کنید که حتما داستان تموم شده ولی صبر کنید اعتراف کردن جونگ کوک و ا/ت هیچ ربطی به تموم شدن داستان نداره هنوز داستان ادامه داره و ماجرا های هیجان انگیزی قراره اتفاق بیفته)
- ۱۷۰.۳k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط