قهوه‌ ای موها و

قهوه‌ ای موها و
شرابی لب‌هایم
برای این شب‌نشینی کافی‌ست
حالا فقط مانده
باد بیاید
حواس روسری‌ام را پرت کند و
پیراهنم را به بازی بگیرد
تا تو
شعر تازه‌ ات را
کامل کنی
دیدگاه ها (۲)

نمی دانم چراجسد همه ی کسانی که می گویند: "ما بی تو میمیریم"پ...

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺍﺳﻤﺖ ﺭﻭﺻﺪﺍﮐﻨﻦ💖 ﺍﻣﺎﯾﮑﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ...💖 ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳﻤﺖ ﺭﻭ ﺻ...

ﻣﺎﻝ ﮐﺴــــــــﯽ ﺷﻮ ﮐﻪﻗﺪﺭﺗﻮ ﺑـــــــــــــﺪﻭﻧﻪ....ﻗﺪﺭﺩﺍﺷﺘﻨـــ...

تقدیم به دوستانی که همین حالا آنلاینن 😊 خداے اطلسے ها با ٺو ...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته می گویی "...

🖤 پارت ۱۷ | حقیقتی که نباید می‌فهمیدمصدای قدم‌ها در ساختمان ...

در جنگل... صبح...ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.لباسش را عو...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و استودیو تقریباً خالی شده بود. اَ...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

✍پزشکیان به مجری فاکس نیوز میگوید:🔹 ما دنبال جنگ نیستیم آمری...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

پرسه در جنگل... کوک از کنار ات رد شد.کوک: دنبالم بیا.ات با ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط