+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.30
ا.ت به آرامی چشمهایش را باز کرد. سقف سفید سالن بالای سرش چرخ میخورد. دهانش خشک بود و بدنش مثل اینکه از سنگ ساخته شده باشد، سنگین و بیحس بود.
جونگ کوک هنوز همانجا روی صندلی کنار کاناپه نشسته بود. وقتی دید ا.ت بیدار شده، سریع بلند شد و کنارش نشست. چهرهاش عجیب بود؛ نه کاملاً عصبانی، نه مهربان، یه چیزی بین خشم و نگرانی.
(کوک با صدای پایین و گرفته)
- بالاخره اومدی به خودت. فکر کردم همین امشب تموم میشه کارِت.
ا.ت سعی کرد حرف بزنه، اما فقط یه صدای خشن و ضعیف از گلوش بیرون اومد. جونگ کوک یه لیوان آب برداشت و آروم سرش را بلند کرد و بهش نوشاند.
(ا.ت با صدای بسیار ضعیف و شکسته)
+ ...درد... داره...
جونگ کوک لیوان را گذاشت کنار و به صورت رنگپریده و لاغر ا.ت خیره شد. دستش را دراز کرد و پشت دست ا.ت را گرفت. این حرکت برای خودش هم غریب بود.
(کوک آرومتر، اما هنوز سرد)
- هوسوک گفت نزدیک بود بمیری. فشار خونت خیلی پایین بود، زخمهات عفونت کرده، و بدنِت از خستگی و گرسنگی داره تسلیم میشه.
سکوت شد. جونگ کوک برای چند ثانیه به زنجیر دور کمر ا.ت نگاه کرد، بعد دوباره به صورتش.
(کوک با صدای پیچیده)
- وقتی محافظا گفتن غش کردی... یه لحظه عجیب شدم. فکر کردم واقعاً مردی. هنوز نباید بمیری ا.ت. من هنوز باهات کار دارم.
ا.ت چشمانش را بست و یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد. جونگ کوک این بار اشک را با انگشت شستش پاک کرد. حرکت عجیبی بود از طرف او.
(کوک با صدای پایین)
- هوسوک بهم گفت باید آرومتر باهات رفتار کنم. گفت اگه همینطور ادامه بدم، دیگه چیزی ازت باقی نمیمونه. فعلاً... زنجیر گردنت رو باز میکنم. فقط دور کمرت میمونه. و برای چند روز اجازه میدم تو اتاق خودت بخوابی، نه روی زمین.
جونگ کوک خم شد و خیلی نزدیک صورت ا.ت شد. چشمهایش تنگ شده بود.
(کوک با تهدید آروم)
- ولی این به معنی این نیست که آزاد شدی. اگه حتی یه بار دیگه فکر فرار به ذهنت برسه، قسم میخورم بدتر از قبل میشکنمت. این بار دیگه هوسوک هم نمیتونه نجاتت بده. فهمیدی؟
ا.ت خیلی ضعیف سرش را تکون داد. دیگر حتی قدرت گریه کردن هم نداشت.
جونگ کوک بلند شد و به محافظها دستور داد سوپ و دارو بیاورند. قبل از رفتن، یک بار دیگه به ا.ت نگاه کرد و زیر لب گفت:
(طوری که خودش هم مطمئن نبود)
- هنوز تموم نشده... اما فعلاً زنده بمون.
بعد رفت. ا.ت تنها ماند تو سالن، با سرم به دست و بدن شکسته. برای اولین بار بعد از مدتها، یه ذره فضای تنفس بهش داده شده بود، ولی خوب میدانست این فقط یه مکث موقت است.
جونگ کوک تو راهرو سیگار روشن کرد و به دیوار تکیه داد. تو ذهنش فقط یه جمله تکرار میشد:
''لعنتی... چرا وقتی غش کردی اونقدر عصبانی شدم؟".............
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.30
ا.ت به آرامی چشمهایش را باز کرد. سقف سفید سالن بالای سرش چرخ میخورد. دهانش خشک بود و بدنش مثل اینکه از سنگ ساخته شده باشد، سنگین و بیحس بود.
جونگ کوک هنوز همانجا روی صندلی کنار کاناپه نشسته بود. وقتی دید ا.ت بیدار شده، سریع بلند شد و کنارش نشست. چهرهاش عجیب بود؛ نه کاملاً عصبانی، نه مهربان، یه چیزی بین خشم و نگرانی.
(کوک با صدای پایین و گرفته)
- بالاخره اومدی به خودت. فکر کردم همین امشب تموم میشه کارِت.
ا.ت سعی کرد حرف بزنه، اما فقط یه صدای خشن و ضعیف از گلوش بیرون اومد. جونگ کوک یه لیوان آب برداشت و آروم سرش را بلند کرد و بهش نوشاند.
(ا.ت با صدای بسیار ضعیف و شکسته)
+ ...درد... داره...
جونگ کوک لیوان را گذاشت کنار و به صورت رنگپریده و لاغر ا.ت خیره شد. دستش را دراز کرد و پشت دست ا.ت را گرفت. این حرکت برای خودش هم غریب بود.
(کوک آرومتر، اما هنوز سرد)
- هوسوک گفت نزدیک بود بمیری. فشار خونت خیلی پایین بود، زخمهات عفونت کرده، و بدنِت از خستگی و گرسنگی داره تسلیم میشه.
سکوت شد. جونگ کوک برای چند ثانیه به زنجیر دور کمر ا.ت نگاه کرد، بعد دوباره به صورتش.
(کوک با صدای پیچیده)
- وقتی محافظا گفتن غش کردی... یه لحظه عجیب شدم. فکر کردم واقعاً مردی. هنوز نباید بمیری ا.ت. من هنوز باهات کار دارم.
ا.ت چشمانش را بست و یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد. جونگ کوک این بار اشک را با انگشت شستش پاک کرد. حرکت عجیبی بود از طرف او.
(کوک با صدای پایین)
- هوسوک بهم گفت باید آرومتر باهات رفتار کنم. گفت اگه همینطور ادامه بدم، دیگه چیزی ازت باقی نمیمونه. فعلاً... زنجیر گردنت رو باز میکنم. فقط دور کمرت میمونه. و برای چند روز اجازه میدم تو اتاق خودت بخوابی، نه روی زمین.
جونگ کوک خم شد و خیلی نزدیک صورت ا.ت شد. چشمهایش تنگ شده بود.
(کوک با تهدید آروم)
- ولی این به معنی این نیست که آزاد شدی. اگه حتی یه بار دیگه فکر فرار به ذهنت برسه، قسم میخورم بدتر از قبل میشکنمت. این بار دیگه هوسوک هم نمیتونه نجاتت بده. فهمیدی؟
ا.ت خیلی ضعیف سرش را تکون داد. دیگر حتی قدرت گریه کردن هم نداشت.
جونگ کوک بلند شد و به محافظها دستور داد سوپ و دارو بیاورند. قبل از رفتن، یک بار دیگه به ا.ت نگاه کرد و زیر لب گفت:
(طوری که خودش هم مطمئن نبود)
- هنوز تموم نشده... اما فعلاً زنده بمون.
بعد رفت. ا.ت تنها ماند تو سالن، با سرم به دست و بدن شکسته. برای اولین بار بعد از مدتها، یه ذره فضای تنفس بهش داده شده بود، ولی خوب میدانست این فقط یه مکث موقت است.
جونگ کوک تو راهرو سیگار روشن کرد و به دیوار تکیه داد. تو ذهنش فقط یه جمله تکرار میشد:
''لعنتی... چرا وقتی غش کردی اونقدر عصبانی شدم؟".............
ادامه دارد...........
- ۱.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط