قسمت دوم: شبِ سرنوشتساز
قسمت دوم: شبِ سرنوشتساز
مکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشتبام هتل. شب.
فردا شب، هانا با یه لباسِ ابریشمی که روی رنگِ پوستِ زیتونی اش میدرخشه اونجاست . موسیقی ملایم پخش میشه. جونگکوک توی یه کتوشلوارِ رسمی کنارِ باره. اون به هانا خیره شده بود و انگار نمیتونست چشم ازش برداره.
اما هانا… اون حس میکنه فضا سنگینه. یه غریبه، یکی از سرمایهگذارهایِ مغرورِ مهمونی بهش نزدیک میشه. بویِ تندِ ادکلنش حالش رو بد میکنه.
اون غریبه با گستاخی دستش رو میذاره روی کمر هانا و توی گوشش زمزمه میکنه: «خیلی خاصی… مطمئنم این مهمونی بهمون خوش میگذره، مگه نه؟»
تمامِ بدنش یخ میکنه. میخواست عقب بکشه، اما دستش سفتتر میشه. ترس توی چشمهاش میشینه.
اما قبل از اینکه اون مرد بتونه حرکتِ بعدی رو بکنه، یه سایهی سریع مثلِ طوفان میرسه. جونگکوک در عرضِ چند ثانیه خودش رو به اونها میرسونه.
بنگ!
یک مشتِ محکم و دقیق به صورتِ اون مرد. تعادلش بهم میخوره و با صدایِ بلندی پرت میشه توی آبِ استخر. صدایِ جیغِ مردم بلند میشه. موسیقی قطع میشه.
جونگکوک اصلاً به جمعیت نگاه نمیکنه. فقط به هانا نگاه میکنه. صورتش از خشم سرخه، اما وقتی چشمش به اون میافته، آروم میشه. میاد جلو، دستش رو میگیره زیرِ چونه اش و صورتش رو بالا میاره. صدایِ بم و لرزونش رو میشنوه: «حالت خوبه؟… کسی بهت صدمه زد؟»
اون لحظه… اون لحظه که امنیت رو توی نگاهش دید، انگار تمامِ دنیا متوقف شد. این همون لحظهای بود که هانا فهمید دیگه یک «طرفدار» ساده نیست… اون حالا «عاشق» شده.
اتمام قسمت دو🔆
#رمان
مکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشتبام هتل. شب.
فردا شب، هانا با یه لباسِ ابریشمی که روی رنگِ پوستِ زیتونی اش میدرخشه اونجاست . موسیقی ملایم پخش میشه. جونگکوک توی یه کتوشلوارِ رسمی کنارِ باره. اون به هانا خیره شده بود و انگار نمیتونست چشم ازش برداره.
اما هانا… اون حس میکنه فضا سنگینه. یه غریبه، یکی از سرمایهگذارهایِ مغرورِ مهمونی بهش نزدیک میشه. بویِ تندِ ادکلنش حالش رو بد میکنه.
اون غریبه با گستاخی دستش رو میذاره روی کمر هانا و توی گوشش زمزمه میکنه: «خیلی خاصی… مطمئنم این مهمونی بهمون خوش میگذره، مگه نه؟»
تمامِ بدنش یخ میکنه. میخواست عقب بکشه، اما دستش سفتتر میشه. ترس توی چشمهاش میشینه.
اما قبل از اینکه اون مرد بتونه حرکتِ بعدی رو بکنه، یه سایهی سریع مثلِ طوفان میرسه. جونگکوک در عرضِ چند ثانیه خودش رو به اونها میرسونه.
بنگ!
یک مشتِ محکم و دقیق به صورتِ اون مرد. تعادلش بهم میخوره و با صدایِ بلندی پرت میشه توی آبِ استخر. صدایِ جیغِ مردم بلند میشه. موسیقی قطع میشه.
جونگکوک اصلاً به جمعیت نگاه نمیکنه. فقط به هانا نگاه میکنه. صورتش از خشم سرخه، اما وقتی چشمش به اون میافته، آروم میشه. میاد جلو، دستش رو میگیره زیرِ چونه اش و صورتش رو بالا میاره. صدایِ بم و لرزونش رو میشنوه: «حالت خوبه؟… کسی بهت صدمه زد؟»
اون لحظه… اون لحظه که امنیت رو توی نگاهش دید، انگار تمامِ دنیا متوقف شد. این همون لحظهای بود که هانا فهمید دیگه یک «طرفدار» ساده نیست… اون حالا «عاشق» شده.
اتمام قسمت دو🔆
#رمان
- ۲۲۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط