فصل دوم

فصل دوم

پارت هفتم | حسادتِ شیرین

سه روز بعد...

لیانا و جنگکوک طبق قرار، به یک کافه‌ی دنج در مرکز سئول رفتند.

هوای تابستانی، گرم اما دلنشین بود.

آن‌ها کنار پنجره نشسته بودند و درباره‌ی دانشگاه و آینده حرف می‌زدند.

لیانا با هیجان گفت:

ـ «فکرشو بکن... شاید چند ماه دیگه هر کدوممون یه دانشگاه متفاوت قبول بشیم.»

جنگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، گفت:

ـ «فرقی نمی‌کنه کجا باشی...»

ـ «بازم پیدات می‌کنم.»

لیانا خندید.

ـ «چقدر مطمئنی!»

ـ «چون نمی‌تونم ازت دور باشم.»

---

همان موقع، گارسون سفارششان را آورد.

چند دقیقه بعد، پسری هم‌سن خودشان وارد کافه شد.

همین که چشمش به لیانا افتاد، لبخند زد و به سمت میز آن‌ها آمد.

ـ «لیانا؟»

لیانا با تعجب بلند شد.

ـ «آرین؟! تو اینجایی؟»

پسر خندید.

ـ «باورم نمیشه بعد از این همه سال می‌بینمت.»

جنگکوک با اخم به آن دو نگاه می‌کرد.

لیانا رو به جنگکوک گفت:

ـ «این آرینه... دوست دوران کودکیم. قبل از اینکه از سئول بره.»

آرین دستش را به سمت جنگکوک دراز کرد.

ـ «سلام، خوشبختم.»

جنگکوک خیلی سرد دستش را فشرد.

ـ «جئون جنگکوک.»

---

آرین چند دقیقه کنار میز آن‌ها ایستاد و با لیانا از خاطرات قدیمی حرف زد.

هر بار که لیانا می‌خندید...

اخم جنگکوک بیشتر می‌شد.

بالاخره آرین خداحافظی کرد و رفت.

به محض اینکه از کافه بیرون رفت، سکوت عجیبی بین آن دو حاکم شد.

لیانا جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد و گفت:

ـ «چی شده؟»

جنگکوک خیلی آرام جواب داد:

ـ «هیچی.»

ـ «معلومه یه چیزی شده.»

ـ «گفتم هیچی.»

لیانا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ «نکنه... حسودی کردی؟»

جنگکوک فوراً گفت:

ـ «من؟ حسودی؟ هیچ‌وقت.»

لیانا خندید.

ـ «پس چرا از وقتی اومد، حتی یه بارم لبخند نزدی؟»

جنگکوک نگاهش را از پنجره گرفت و مستقیم به چشمان لیانا خیره شد.

چند ثانیه سکوت کرد...

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «چون از اینکه یکی دیگه باعث خنده‌ت بشه، خوشم نمیاد.»

لبخند روی لب‌های لیانا محو شد.

قلبش دوباره تندتر زد.

برای اولین بار...

جنگکوک بدون اینکه متوجه باشد، حسادتش را لو داده بود.

لیانا لبخند کمرنگی زد و زیر لب گفت:

ـ «پس واقعاً... حسودی کردی.»

جنگکوک چیزی نگفت.

فقط نگاهش را از او دزدید.

و همین سکوت...

برای لیانا، از هزار اعتراف عاشقانه باارزش‌تر بود.

پآیآن پآرت هفتم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۳)

فصل دومپارت هشتم | شبی زیر ستاره‌هاچند روز بعد...جنگکوک از ص...

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

فصل دومپارت پنجم | اولین قرار واقعیخورشید کم‌کم بالاتر آمده ...

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط