Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
A Hate of Love²
امپراطوری شش برج : تنفری از جنس عشق
Season² part ³⁴
فصل دوم ...
ویو آریا *
بعد از اینکه پیشونیش رو بوسیدم ، با یک لبخند گرمی نگاهش کردم ، به اون گونه های سرخ شدش ، به اون لبای غنچه شدش و به اون صورت کیوت و عاشقش .
سوار ماشین شدم و با آرامش کامل از پارکینگ شرکت بیرون رفتم . تا از درب خروجی ، خارج شدم ، ضربان قلبم خیلی بالا رفت ولی ... ولی آرامش عجیبی درونم داشتم ...
- این دیگه ... دیگه چه حسیه ؟!...
نفس عمیق کشیدم و به آدرین زنگ زدم تا حال و احوالم عوض شه ...
*آدرین × آریا -
×جانم داداش
- اممم ... میگم آدرین تاحالا شده از یکی بدت بیاد ولی یکهو یک حس عجیبی بهش پیدا کنی ؟؟
× هوم ؟! مثلا .. چه حسی ؟
- نمیدونم ... مثلا وقتی چشماش یا لبخند یا کلا فیسش رو میبینی ، ضربان قلبت بره بالا یا ... یا دوست داشته باشی خوشحالش کنی یا ازش محافظت کنی ؟
× عاشق شدی ؟!
- چیییی ؟! ... نهههههه ... معلومه که ... اممم "صدای مضطرب و بلند "
× عاشق شدی رفت ... نگو که ... به کاترین آگرد حسی داری ؟!
سرفم گرفت و گفتم : چییی ؟! ..از کجا اینارو میفهمی ؟!
× واااااااااای آریا چقدر تو سست عنصری برادر ....
- چیکار کنم ... که .. که دلشو ببرم ؟؟
× خوب خوب ... متخصص این کارا اینجاست . اول باید جنتلمن باشی دوم زیاد توجه کنی و سوم نباید خشن و شبیه مافیا های خشن و عصبی و تنبیهی باشی ...
- وایسا وایسا ... استوپ ... تو از کجت فهمیدی عاشق کاترینم .؟
× استغفرالله ... عژب هاا عژب .... حاج آقا تو اینقدر ضایعی که تا پسر همسایه هم میفهمه !!!! اون از اونجایی که دوبار نجاتش دادی و توی بغلش خوابدی و اون از .... واااای اصلا ولش کن هیچی من کار دارم ... خداحافظ ...
بوق بوق *صدای قطع تماس *
عجب ...
وقتی رسیدم خونه یک دوش گرفتم و نشستم فیلم ببینم ... ولی ... ولی اون صورت خوشحال کاترین که وقتی گل هارو میگرفت از ته دل میخندید همش روبه روم بود و از فکرم بیرون نمیرفت .
اعصاب خورد شد و رفتم بخوابم .
و بلهههه خواب اونو دیدم که باهاش ازدواج کردم و لباس عروس پوشیده !
ویو کاترین *
به خودم اومدم دیدم رسیدم خونه . خودم رو جمع و جور کردم و رفتم توی اتاقم و درب رو بستم روی تخت خوابیدم و ... اون .. اون صورت زیبا اومد توی ذهنم ... واییی چقدر یک آدم میتونه .... حتی فکرشم نکن کاترین ! هنوز ۲۶ سالته دختر !!!
ویو نویسنده *
هردوشون رفتن توی بالکن و با ماه و آسمون زل زدن . یک لبخندی زدن .
هزدو دستشون رو روی قلبشون گذاشتن و آروم باهام دیگه زمزمه کردن :
"نفرتی از جنس عشق ؟! نمیدونم از کجا اومدی توی زندگیم ولی اینو بدون خیلی دوستت دارم ♡"
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
A Hate of Love²
امپراطوری شش برج : تنفری از جنس عشق
Season² part ³⁴
فصل دوم ...
ویو آریا *
بعد از اینکه پیشونیش رو بوسیدم ، با یک لبخند گرمی نگاهش کردم ، به اون گونه های سرخ شدش ، به اون لبای غنچه شدش و به اون صورت کیوت و عاشقش .
سوار ماشین شدم و با آرامش کامل از پارکینگ شرکت بیرون رفتم . تا از درب خروجی ، خارج شدم ، ضربان قلبم خیلی بالا رفت ولی ... ولی آرامش عجیبی درونم داشتم ...
- این دیگه ... دیگه چه حسیه ؟!...
نفس عمیق کشیدم و به آدرین زنگ زدم تا حال و احوالم عوض شه ...
*آدرین × آریا -
×جانم داداش
- اممم ... میگم آدرین تاحالا شده از یکی بدت بیاد ولی یکهو یک حس عجیبی بهش پیدا کنی ؟؟
× هوم ؟! مثلا .. چه حسی ؟
- نمیدونم ... مثلا وقتی چشماش یا لبخند یا کلا فیسش رو میبینی ، ضربان قلبت بره بالا یا ... یا دوست داشته باشی خوشحالش کنی یا ازش محافظت کنی ؟
× عاشق شدی ؟!
- چیییی ؟! ... نهههههه ... معلومه که ... اممم "صدای مضطرب و بلند "
× عاشق شدی رفت ... نگو که ... به کاترین آگرد حسی داری ؟!
سرفم گرفت و گفتم : چییی ؟! ..از کجا اینارو میفهمی ؟!
× واااااااااای آریا چقدر تو سست عنصری برادر ....
- چیکار کنم ... که .. که دلشو ببرم ؟؟
× خوب خوب ... متخصص این کارا اینجاست . اول باید جنتلمن باشی دوم زیاد توجه کنی و سوم نباید خشن و شبیه مافیا های خشن و عصبی و تنبیهی باشی ...
- وایسا وایسا ... استوپ ... تو از کجت فهمیدی عاشق کاترینم .؟
× استغفرالله ... عژب هاا عژب .... حاج آقا تو اینقدر ضایعی که تا پسر همسایه هم میفهمه !!!! اون از اونجایی که دوبار نجاتش دادی و توی بغلش خوابدی و اون از .... واااای اصلا ولش کن هیچی من کار دارم ... خداحافظ ...
بوق بوق *صدای قطع تماس *
عجب ...
وقتی رسیدم خونه یک دوش گرفتم و نشستم فیلم ببینم ... ولی ... ولی اون صورت خوشحال کاترین که وقتی گل هارو میگرفت از ته دل میخندید همش روبه روم بود و از فکرم بیرون نمیرفت .
اعصاب خورد شد و رفتم بخوابم .
و بلهههه خواب اونو دیدم که باهاش ازدواج کردم و لباس عروس پوشیده !
ویو کاترین *
به خودم اومدم دیدم رسیدم خونه . خودم رو جمع و جور کردم و رفتم توی اتاقم و درب رو بستم روی تخت خوابیدم و ... اون .. اون صورت زیبا اومد توی ذهنم ... واییی چقدر یک آدم میتونه .... حتی فکرشم نکن کاترین ! هنوز ۲۶ سالته دختر !!!
ویو نویسنده *
هردوشون رفتن توی بالکن و با ماه و آسمون زل زدن . یک لبخندی زدن .
هزدو دستشون رو روی قلبشون گذاشتن و آروم باهام دیگه زمزمه کردن :
"نفرتی از جنس عشق ؟! نمیدونم از کجا اومدی توی زندگیم ولی اینو بدون خیلی دوستت دارم ♡"
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۱۳.۰k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط