part
part:32
name: عشق و جدایی
ویو بورا
مو هاش خیس بود..حموم بوده ولی چرا من رو اورده اینجا..؟یعنی اینجا اتاق خودشه..؟
-چرا اینجوری نگام می کنی؟
+چ..چی من؟ هیچی..
-بگو چی می خوای بهم بگی..؟
+آممم...راستش...میخوام بدونم..من چرا اینجام..
-از این به بعد اینجا می مونی.(جدی)
+چیییی(با کمی داد و شوک)
-چته؟
+اخه چرا؟اتاق خودم خوبه که..
-همین که گفتم(جدی)
+کوکککک..من اتاق خودم رو می خواممم..لطفااا
-توی زندگی مشترک خبری از اتاق جداگونه نیست..
+ولی تو که...(بعد حرفم رو خوردم)
-من که چی؟
+هیچی ولش کن...وسایلم چی؟
-اینجا هر چی بخوای هست نیازی نیست به وسایل خودت...گوشیت هم روی اون میزه..شمارم هم ذخیره کردم توش کارم داشتی زنگ بزن ولی اگر حیاطی بود زنگ بزن فهمیدی؟
+چشم...
بعد از این حرفش شروع کرد به خشک کردن مو هاش خیلی بانمک خشک می کرد...داشتم نگاهش می کردم که برگشت سمتم...و سریع نگاهمو ازش گرفتم...
-چیزی شده...
+نه...
بعد ادامه کارش رو انجام داد سرم رو با گوشی جدیدم گرم کردم...و داشتم توش بازی می ریختم که کوک گفت
-من دارم می رم...
+اهان...
-شب دیر میام زود بخواب...
+چشم...
بعد رفت سمت در و رفت....با رفتنش قلبم تند زد...من خوشم اومده بود ازش...احساس می کردم رفتارش با من بهتر شده بود و همین من رو می ترسوند که یک وقت عاشقش بشم...من دوست داشتم عاشق بشم ولی از کوک می ترسیدم اون مثل بقیه نبود که هر موقع خواستم ازش جدا بشم....
ویو کوک
بعد از رفتن از اتاق حس خوبی داشتم..از دیشب تصمیم گرفته بودم با بورا بهتر باشم و امروز باید به مامان اعتراف کنم که نتونستم...
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت جایی که مادرم خاک شده بود بعد از چند دقیقه رسیدم بالای قبرش خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم ولی امروز اومد ازش معذرت خواهی کنم.....
ممنون از همتون (#^.^#)
بچه ها می خواستم بگم بعد از این پارت ماجرا براتون روشن تر میشه چون کوک همه چیز رو سر قبر مادرش میگه...اگر شد امروز پارت بعدی رو می زارم اگر هم نشد فردا ممنون خوشگلا بایییی(*´∀`*)
name: عشق و جدایی
ویو بورا
مو هاش خیس بود..حموم بوده ولی چرا من رو اورده اینجا..؟یعنی اینجا اتاق خودشه..؟
-چرا اینجوری نگام می کنی؟
+چ..چی من؟ هیچی..
-بگو چی می خوای بهم بگی..؟
+آممم...راستش...میخوام بدونم..من چرا اینجام..
-از این به بعد اینجا می مونی.(جدی)
+چیییی(با کمی داد و شوک)
-چته؟
+اخه چرا؟اتاق خودم خوبه که..
-همین که گفتم(جدی)
+کوکککک..من اتاق خودم رو می خواممم..لطفااا
-توی زندگی مشترک خبری از اتاق جداگونه نیست..
+ولی تو که...(بعد حرفم رو خوردم)
-من که چی؟
+هیچی ولش کن...وسایلم چی؟
-اینجا هر چی بخوای هست نیازی نیست به وسایل خودت...گوشیت هم روی اون میزه..شمارم هم ذخیره کردم توش کارم داشتی زنگ بزن ولی اگر حیاطی بود زنگ بزن فهمیدی؟
+چشم...
بعد از این حرفش شروع کرد به خشک کردن مو هاش خیلی بانمک خشک می کرد...داشتم نگاهش می کردم که برگشت سمتم...و سریع نگاهمو ازش گرفتم...
-چیزی شده...
+نه...
بعد ادامه کارش رو انجام داد سرم رو با گوشی جدیدم گرم کردم...و داشتم توش بازی می ریختم که کوک گفت
-من دارم می رم...
+اهان...
-شب دیر میام زود بخواب...
+چشم...
بعد رفت سمت در و رفت....با رفتنش قلبم تند زد...من خوشم اومده بود ازش...احساس می کردم رفتارش با من بهتر شده بود و همین من رو می ترسوند که یک وقت عاشقش بشم...من دوست داشتم عاشق بشم ولی از کوک می ترسیدم اون مثل بقیه نبود که هر موقع خواستم ازش جدا بشم....
ویو کوک
بعد از رفتن از اتاق حس خوبی داشتم..از دیشب تصمیم گرفته بودم با بورا بهتر باشم و امروز باید به مامان اعتراف کنم که نتونستم...
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت جایی که مادرم خاک شده بود بعد از چند دقیقه رسیدم بالای قبرش خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم ولی امروز اومد ازش معذرت خواهی کنم.....
ممنون از همتون (#^.^#)
بچه ها می خواستم بگم بعد از این پارت ماجرا براتون روشن تر میشه چون کوک همه چیز رو سر قبر مادرش میگه...اگر شد امروز پارت بعدی رو می زارم اگر هم نشد فردا ممنون خوشگلا بایییی(*´∀`*)
- ۷.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط