عُرفِ زمستان

عُرفِ زمستان
روی شالگردنیِ تو می چرخد
وقتی آسمان،
پاهایش را در یک چکمۀ تو می کند که
باید کولاک کنم.. آنقدر که
تمام آدم برفی ها
تو را به اسم کوچک صدا بزنند..، که
دنیای شان از دستکش های تو، رونق می گیرد..

شال را دور گردنت بینداز تا
خورشید از یادِ آدم برفی ها برود.. که
دل شان آب نشود از گرمایی که در آخر قصه،
قرار است دامنشان را بگیرد..
شالگردنی ات را بینداز که
آسمان به انضمام شالگردنی تو برفی می شود..

شالگردنی ات را بینداز.. تا
از برف، گیس ببافیم از امید.. برای
آدمک های برفی که
در دستانِ ما، نطفه می بندند از عشق..

عُرف فصل ها را بر هم نزن بانو
شالگردنی ات را بینداز.. که
چشم امیدِ این اسکیمو به آغوشِ توست..
می خواهد که رها کند خودش را
یکجا در آغــــــــوش تو.. تا
به خواب زمستانی ببرد تمامِ ترس های سردِ نبودنت را..

...

تو هنوز نمی دانی که
شالگردنی ات، خط استوای من است
در آغوشش که می روی
کسی جای فصل ها را در من عوض می کند..

شالگردنی ات را بانو
از هر کجای زمستان که بیندازی،
تمامِ خواب هایم، بوی آغوشِ تو را خواهند داد..
دیدگاه ها (۱)

کاش میشد وقتی کسی را دوست داریمهمزمان باشد واوهم دوستمان داش...

خاطره ها هیچوقت پاک نمی شوند شاید کم رنگ بشونداما پاک نمیشون...

بیا منصف باشیم !معامله ای عاشقانهتو برایِ همیشه کنارم بمانو ...

رنجشی نیست آدم‌ها همینندخوبند ولی‌ فراموش کارمی‌آیندمی‌ مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط