╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۲ | اول باید درسمو بخونم... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

همه هنوز درگیر حرف‌های قبلی مامان ته بودن و هرکسی چیزی برای گفتن داشت. 😂

جین:
من هنوز نمی‌تونم باور کنم مامان ته توی چند دقیقه برای آینده‌ی ته برنامه‌ریزی کرد! 😂

جیمین:
نه تنها برنامه‌ریزی کرد، حتی نوه‌هاشم دید! 😭😂

کوک:
من هنوز توی مرحله‌ی «عروسی» موندم، ایشون رفتن بیست سال جلوتر! 😭

جیا:
من فقط منتظرم ببینم آت آخرش چی میگه. 👀

ته با خستگی نفسش رو بیرون داد.

ته:
من فقط منتظرم این روز تموم بشه... 😭

همون لحظه، مامان ته که چند قدم از جمع فاصله گرفته بود، ناگهان ایستاد.

برگشت سمت آت.

مامان ته:
آت جان!

آت:
بله؟ 😳

مامان ته:
ته شماره‌تو داره، درسته؟

آت:
آره... فکر کنم.

مامان ته:
پس شماره‌تو به منم بده!

ته:
مامانمممم! 😭

مامان ته:
چیه؟ من مادرشم! می‌خوام با آت در ارتباط باشم. 😂

آت هنوز چیزی نگفته بود که مامان ته ناگهان مکث کرد و گفت:

مامان ته:
نه، اصلاً!

همه:
هاااا؟! 😂

مامان ته دست آت رو آروم گرفت.

مامان ته:
اینجا نمیشه... بیا یه گوشه، یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.

آت با تعجب همراهش رفت.

جیا با کنجکاوی نگاهشون کرد.

جیا:
چرا حس می‌کنم جلسه‌ی محرمانه تشکیل دادن؟ 👀

جین:
منم همین حسو دارم. 😂

کوک:
بریم گوش وایسیم؟ 😭

ته:
نه!

کوک:
چرا؟ 😭

ته:
چون خودمم می‌ترسم بفهمم چی دارن میگن! 😂

آن طرف، مامان ته و آت کمی دورتر ایستاده بودند.

مامان ته با لبخند به آت نگاه کرد.

مامان ته:
آت جان، یه سؤال ازت می‌پرسم... راستشو بگو.

آت:
باشه... 😳

مامان ته:
ته رو دوست داری؟

آت چند لحظه ساکت موند.

صورتش از خجالت کمی گرم شد.

آت:
من...

مامان ته:
لازم نیست خجالت بکشی. فقط می‌خوام بدونم حست نسبت به ته چیه.

آت نفس آرومی کشید.

آت:
ته... آدم خوبیه.

لبخند مامان ته عمیق‌تر شد.

مامان ته:
همین؟

آت:
خب... آره. 😳

مامان ته:
پس یه چیزی هست! 😭😂

آت:
نه! من فقط گفتم آدم خوبیه!

مامان ته خندید.

مامان ته:
باشه، باشه... فعلاً چیزی نمی‌گم.

بعد کمی جدی‌تر شد.

مامان ته:
ولی یه چیز دیگه می‌خوام بدونم.
تو برای آینده‌ت چی می‌خوای؟

آت نگاهش رو پایین انداخت.

چند لحظه فکر کرد و بعد با آرامش گفت:

آت:
من اول می‌خوام درست و حسابی درسمو بخونم.

مامان ته با دقت به حرف‌هاش گوش داد.

آت:
می‌خوام موفق بشم...
یه شغل خوب داشته باشم و قبل از هرچیزی، خودم مستقل بشم.

مامان ته با رضایت لبخند زد.

مامان ته:
آفرین دخترم. 🥹

آت:
اگه یه روزی هم ازدواج کنم، دوست دارم اون موقع اول به چیزایی که برای خودم می‌خواستم رسیده باشم.

چند لحظه مکث کرد.

آت:
دوست دارم یه آدم موفق و مستقل باشم و بعد بتونم کنار خانواده‌م زندگی خوبی بسازم.

صدای آت آروم بود، اما حرف‌هاش کاملاً از ته دلش می‌اومد.

آت:
و اگه یه روز مادر شدم...
دوست دارم مادر خوبی باشم.
کسی که بتونه همیشه کنار بچه‌هاش باشه، حرفشون رو بشنوه و ازشون حمایت کنه.

مامان ته با ذوق دستش رو روی شونه‌ی آت گذاشت.

مامان ته:
وایییی آت جان... 🥹❤️

آت با تعجب نگاهش کرد.

آت:
چی شد؟ 😳

مامان ته:
هیچی!
فقط بیشتر از قبل ازت خوشم اومد.

آت خندید.

مامان ته:
همین که گفتی اول می‌خوای مستقل بشی و آینده‌تو بسازی، خیلی خوشم اومد.

بعد با لبخند رو به جمع گفت:

مامان ته:
دختر مردم هدف داره، ته!

ته که از دور بخشی از حرف‌ها رو شنیده بود، سریع جواب داد:

ته:
بله! به هدفاش احترام می‌ذارم. 😭

مامان ته با رضایت سر تکون داد.

مامان ته:
آفرین پسرم! همینو می‌خواستم بشنوم. 😂

آت که هنوز کنار مامان ته ایستاده بود، از خجالت لبخند کوچیکی زد و ساکت شد.

جیا از دور با تعجب گفت:

جیا:
وای... آت کپ کرد! 😭😂

جین:
نههههه، اصلاً! 😂

جیمین:
آت دیگه هیچی برای گفتن نداره! 😭

کوک:
من فکر کنم مغزش هنگ کرد. 😂

آت:
نه بابا! 😭

مامان ته خندید.

مامان ته:
معلومه دختر به این خوبی چه پدر و مادری داره که این‌قدر قشنگ تربیتش 🎀🦋
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط