دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 5
دازای داشت در تالار های قصر قدم میزد و سکوت قصر را با قدم هایش میشکست و با آکوتاگوا که همراهش بود جلو می رفت. تا زمانی که رو به روی در اتاق جنگ ایستاد. آکوتاگوا در را باز کرد و دازای وارد اتاق شد. میز بزرگی در وسط اتاق قرار داشت و فرمانروا، فرمانده یون، وزیر جنگ و وزیر اعظم کشور وستالیس کنار میز دور هم جمع شده بودند و به نقشه بزرگی که روی میز پهن کرده بودند نگاه می کردند. تا اینکه وزیر اعظم دازای را دید و گفت : آه ولیعهد بلاخره تشریف آوردین. بعد چشمهایش را بست و لبخندی زد. دازای جلو رفت و وزیر اعظم جایش را به دازای داد. دازای روی صندلی که کنارش فرمانروا ایستاده بود و به نقشه مارمالیا و وستالیس نگاه میکرد نشسته بود. آکوتاگوا نقشه هایی که دازای کشید بود را به فرمانروا داد و کنار دازای ایستاد. دازای رو به فرمانروا کرد و با صدای سردی گفت : قراره که اول به قسمت شرقی ماریامالا حمله کنیم که هم به وستالیس نزدیک تر هست هم ضعیف تر از بخش های دیگر هست. فرمانده یون: پس 2 هفته طول میکشه که به قسمت شرقی برسیم.
وزیر جنگ : ما به اندازه کافی آذوقه داریم و کلی هم آذوقه ذخیره داریم و تمام سرباز ها مجهز هستن پس پیروزی ما قطعی هست.
وزیر اعظم لبخندی کوتاهی زد و گفت : پس باید بتونیم تا سه روز دیگه حرکت کنیم.
فرمانروا که تا آن لحظه ساکت بود و به حرف هایشان گوش میکرد گفت : پس باید درباره آرایش نظامی ارتش تصمیم بگیریم.
آکوتاگوا برگه دیگری رو روی میز جلوی فرمانروا گذاشت. دازای گفت : این آرایش نظامی هست که من در نظر گرفتم.
فرمانروا : پس چرا ارتش خودت رو بخش نیروی پشتیبانی گذاشتی.
فرمانروا : فرمانده یون شما دوباره آریش جنگی رو طراحی کنید. چقدر زمان لازم دارید؟
فرمانده یون : 2 روز فرمانروا.
وزیر اعظم : پس شما توی 2 روز آرایش جنگی رو طراحی کنید ما هم ارتش رو توی 3 روز آماده حرکت می کنیم.
فرمانروا : پس 3 روز دیگه حرکت کنید.
وزیر جنگ و فرمانده یون : بله فرمانروا.
فرمانروا حالا همتون میتونید برید. دازای وقتی می خواست بلند بشه فرمانروا گفت : تو بمون کارت دارم. دازای ایستاد تا بقیه برن بعدش به آکوتاگوا گفت بره بیرون.
ادامه دارد..
فصل اول _ پارت 5
دازای داشت در تالار های قصر قدم میزد و سکوت قصر را با قدم هایش میشکست و با آکوتاگوا که همراهش بود جلو می رفت. تا زمانی که رو به روی در اتاق جنگ ایستاد. آکوتاگوا در را باز کرد و دازای وارد اتاق شد. میز بزرگی در وسط اتاق قرار داشت و فرمانروا، فرمانده یون، وزیر جنگ و وزیر اعظم کشور وستالیس کنار میز دور هم جمع شده بودند و به نقشه بزرگی که روی میز پهن کرده بودند نگاه می کردند. تا اینکه وزیر اعظم دازای را دید و گفت : آه ولیعهد بلاخره تشریف آوردین. بعد چشمهایش را بست و لبخندی زد. دازای جلو رفت و وزیر اعظم جایش را به دازای داد. دازای روی صندلی که کنارش فرمانروا ایستاده بود و به نقشه مارمالیا و وستالیس نگاه میکرد نشسته بود. آکوتاگوا نقشه هایی که دازای کشید بود را به فرمانروا داد و کنار دازای ایستاد. دازای رو به فرمانروا کرد و با صدای سردی گفت : قراره که اول به قسمت شرقی ماریامالا حمله کنیم که هم به وستالیس نزدیک تر هست هم ضعیف تر از بخش های دیگر هست. فرمانده یون: پس 2 هفته طول میکشه که به قسمت شرقی برسیم.
وزیر جنگ : ما به اندازه کافی آذوقه داریم و کلی هم آذوقه ذخیره داریم و تمام سرباز ها مجهز هستن پس پیروزی ما قطعی هست.
وزیر اعظم لبخندی کوتاهی زد و گفت : پس باید بتونیم تا سه روز دیگه حرکت کنیم.
فرمانروا که تا آن لحظه ساکت بود و به حرف هایشان گوش میکرد گفت : پس باید درباره آرایش نظامی ارتش تصمیم بگیریم.
آکوتاگوا برگه دیگری رو روی میز جلوی فرمانروا گذاشت. دازای گفت : این آرایش نظامی هست که من در نظر گرفتم.
فرمانروا : پس چرا ارتش خودت رو بخش نیروی پشتیبانی گذاشتی.
فرمانروا : فرمانده یون شما دوباره آریش جنگی رو طراحی کنید. چقدر زمان لازم دارید؟
فرمانده یون : 2 روز فرمانروا.
وزیر اعظم : پس شما توی 2 روز آرایش جنگی رو طراحی کنید ما هم ارتش رو توی 3 روز آماده حرکت می کنیم.
فرمانروا : پس 3 روز دیگه حرکت کنید.
وزیر جنگ و فرمانده یون : بله فرمانروا.
فرمانروا حالا همتون میتونید برید. دازای وقتی می خواست بلند بشه فرمانروا گفت : تو بمون کارت دارم. دازای ایستاد تا بقیه برن بعدش به آکوتاگوا گفت بره بیرون.
ادامه دارد..
- ۳۹۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط