مردی از خدا دو چیز خواست... یک گل و یک پروانه...

مردی از خدا دو چیز خواست... یک گل و یک پروانه...
اما چیزی که به دست آورد یک کاکتوس و یک کرم بود.
غمگین شد.با خود اندیشید شاید خداوند من را دوست ندارد و به من توجهی ندارد.

چند روز گذشت.
از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شدو آن کرم تبدیل به پروانه ای زیباشد.

اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید به او اعتماد کنید.
خارهای امروز گلهای فردایند.
دیدگاه ها (۴)

فراموش مکن که:انسان مانند رودخانه است؛هر چه عمیق تر باشد آرا...

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی...

پارت ۵ – گذشته‌ای که هنوز زنده است۱۵ سال قبل...باران شدیدی م...

P : 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط