پارت پنجم
پارت پنجم
---
فیک مخفی
صدای ضربهی آرامِ انگشت روی در، مثل تیغ روی پوست نشست.
سه ضربه.
نه محکم. نه عصبی.
فقط دقیق، سرد، و حسابشده.
جونگکوک و لیندا همزمان ساکت شدن.
صدای مادرِ کوک از پشت در اومد؛ بیهیچ لرزش، بیهیچ عجلهای:
«اگر کارتون با هم تموم شده، وقتشه برگردین پایین.»
جونگکوک هنوز درست روبهروی لیندا ایستاده بود. نفسش سنگین بود، نگاهش تیره، دستش هنوز از روی میز کنار نرفته بود. لیندا هم همانقدر سفت و سرکش، سرش را بالا نگه داشته بود؛ انگار حاضر نبود حتی یک سانتیمتر عقب بره.
مادر دوباره، این بار کمی نزدیکتر:
«مهمونا منتظرن. و من دوست ندارم خانوادهم رو ضعیف، یا بینظم، نشون بدم.»
اونقدر آرام حرف میزد که تهدیدش از فریادِ هر کسی ترسناکتر بود.
جونگکوک با فکِ قفلشده چرخید سمت در.
لیندا زیر لب گفت:
«حتماً باید الان؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از در برداره، جواب داد:
«برای اون زن، هیچوقت “الان” بد نیست. فقط یا زودتره یا دیرتر.»
در آروم باز شد.
مادرِ جونگکوک با همون وقارِ سرد و بینقصش وارد شد؛ لباس تیره، موهای مرتب، نگاهِ یخزدهای که یک لحظه هم روی آشوبِ داخل اتاق مکث نکرد. انگار نه انگار دو نفر چند ثانیهی پیش داشتند همدیگه رو با خشم میبلعیدند.
نگاهش اول روی لیندا نشست. بعد روی جونگکوک. بعد روی دستِ مشتشدهی پسرش.
«بسیار خوب.» صدایش نرم بود، اما مثل چاقوی تیز. «پس هنوز هم قرار است لجبازی کنید.»
لیندا یک قدم خودش را جمع کرد، ولی عقب نرفت.
مادر با نگاهی موشکافانه او را برانداز کرد و ادامه داد:
«از پایین، عموى تو هنوز فکر میکنه میتونه این عمارت را تهدید کنه. خبرنگارها هم بیروناند و دنبال خون تازه. پس یا دو نفرِ شما نقشِ زوجِ کامل را بازی میکنید، یا همین امشب همه چیز از هم میپاشد.»
جونگکوک با لحن سردی گفت:
«من که مشکلی ندارم. مشکل، اینجاست که او هنوز خیال میکند اختیار دارد.»
لیندا فوراً برگشت سمتش.
«اختیار؟ تو از من حرف میزنی؟ انگار خودت دنبال یه بهانه نبودی که منو وسط این جهنم بکشی.»
مادرِ جونگکوک، قبل از اینکه بحث دوباره بالا بگیرد، دستش را بالا آورد.
«کافی است.»
تنش، مثل طنابِ خیس، بینشان کشیده شد.
او به آرامی به سمت لیندا آمد. نه با محبت. نه با خصومتِ آشکار. با همان بیرحمیِ مؤدبانهای که فقط آدمهای خطرناک بلدند.
«تو از این لحظه، تا وقتی در این عمارت هستی، تحت حفاظتِ خاندان جئون هستی. این یعنی هر قدم، هر حرف، هر حرکتت باید حسابشده باشد.»
لیندا با تمسخر گفت:
«حفاظت؟ اسمش رو گذاشتین حفاظت؟»
مادر لبخند نزد.
«اگر دوست داری اسمش را زندان بگذاری، من مخالفتی ندارم. اما در این اتاق، و در این خانواده، اسمها چیزی را تغییر نمیدهند.»
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
«و تو...»
جونگکوک چشم در چشم مادرش ایستاد. برای اولین بار در آن شب، لبهای از خشم در سکوتش شکست.
مادر با خونسردی ادامه داد:
«اگر نمیتوانی خشمات را کنترل کنی، حداقل یاد بگیر آن را به نفع خانوادهات استفاده کنی. نه علیه آن.»
جونگکوک چیزی نگفت. اما لیندا دید که فک او سفتتر شد.
مادر به سمت در برگشت، و قبل از خروج، بدون اینکه حتی مکث کند، گفت:
«پانزده دقیقه دیگر پایین میآیید. هر دو. با لبخند. اگر قرار است این ازدواج دروغین واقعی به نظر برسد، از همین امشب شروع میشود.»
در بسته شد.
سکوتِ بعدش از قبل هم سنگینتر بود.
لیندا آهسته نفس کشید، انگار تازه اجازه پیدا کرده باشد هوا را وارد سینهاش کند.
«با لبخند؟ جدی میگه؟»
جونگکوک با نگاهی تیره و خسته برگشت سمتش.
«مادرِ من هیچوقت شوخی نمیکنه.»
لیندا خندید، اما بیروح.
«نه... فقط آدمها رو تا مرزِ انفجار میبره و بعد انتظار داره نقش بازی کنن.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
اینبار نه با تهدیدِ آنی. با چیزی خطرناکتر: کنترل.
«گوش کن، لیندا.» صدایش پایین و سخت بود. «وقتی پایین رفتیم، هیچ حرکت اضافهای نمیکنی. هیچ نگاهِ اشتباهی. هیچ حرفی که بخواد شک ایجاد کنه.»
لیندا ابرو بالا انداخت.
«و اگه بکنم؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آرام گفت:
«اونوقت مجبور میشم نشون بدم واقعاً متعلق به کی هستی.»
چشمهای لیندا برای یک لحظه لرزید، اما بلافاصله خودش را جمع کرد.
«هنوزم فکر میکنی میتونی منو مالِ خودت کنی؟»
جونگکوک خیلی نزدیک شد؛ نه آنقدر که لمسش کند، اما آنقدر که فقط خودش بشنود:
«نه. من فقط میخوام بقیه باورش کنن.»
و این دقیقاً همان چیزی بود که خطر را چند برابر میکرد.
---
#ویسگون
شرایط:بازنشر۵
لایک:۱۰
کامنت:بالای۵
---
فیک مخفی
صدای ضربهی آرامِ انگشت روی در، مثل تیغ روی پوست نشست.
سه ضربه.
نه محکم. نه عصبی.
فقط دقیق، سرد، و حسابشده.
جونگکوک و لیندا همزمان ساکت شدن.
صدای مادرِ کوک از پشت در اومد؛ بیهیچ لرزش، بیهیچ عجلهای:
«اگر کارتون با هم تموم شده، وقتشه برگردین پایین.»
جونگکوک هنوز درست روبهروی لیندا ایستاده بود. نفسش سنگین بود، نگاهش تیره، دستش هنوز از روی میز کنار نرفته بود. لیندا هم همانقدر سفت و سرکش، سرش را بالا نگه داشته بود؛ انگار حاضر نبود حتی یک سانتیمتر عقب بره.
مادر دوباره، این بار کمی نزدیکتر:
«مهمونا منتظرن. و من دوست ندارم خانوادهم رو ضعیف، یا بینظم، نشون بدم.»
اونقدر آرام حرف میزد که تهدیدش از فریادِ هر کسی ترسناکتر بود.
جونگکوک با فکِ قفلشده چرخید سمت در.
لیندا زیر لب گفت:
«حتماً باید الان؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از در برداره، جواب داد:
«برای اون زن، هیچوقت “الان” بد نیست. فقط یا زودتره یا دیرتر.»
در آروم باز شد.
مادرِ جونگکوک با همون وقارِ سرد و بینقصش وارد شد؛ لباس تیره، موهای مرتب، نگاهِ یخزدهای که یک لحظه هم روی آشوبِ داخل اتاق مکث نکرد. انگار نه انگار دو نفر چند ثانیهی پیش داشتند همدیگه رو با خشم میبلعیدند.
نگاهش اول روی لیندا نشست. بعد روی جونگکوک. بعد روی دستِ مشتشدهی پسرش.
«بسیار خوب.» صدایش نرم بود، اما مثل چاقوی تیز. «پس هنوز هم قرار است لجبازی کنید.»
لیندا یک قدم خودش را جمع کرد، ولی عقب نرفت.
مادر با نگاهی موشکافانه او را برانداز کرد و ادامه داد:
«از پایین، عموى تو هنوز فکر میکنه میتونه این عمارت را تهدید کنه. خبرنگارها هم بیروناند و دنبال خون تازه. پس یا دو نفرِ شما نقشِ زوجِ کامل را بازی میکنید، یا همین امشب همه چیز از هم میپاشد.»
جونگکوک با لحن سردی گفت:
«من که مشکلی ندارم. مشکل، اینجاست که او هنوز خیال میکند اختیار دارد.»
لیندا فوراً برگشت سمتش.
«اختیار؟ تو از من حرف میزنی؟ انگار خودت دنبال یه بهانه نبودی که منو وسط این جهنم بکشی.»
مادرِ جونگکوک، قبل از اینکه بحث دوباره بالا بگیرد، دستش را بالا آورد.
«کافی است.»
تنش، مثل طنابِ خیس، بینشان کشیده شد.
او به آرامی به سمت لیندا آمد. نه با محبت. نه با خصومتِ آشکار. با همان بیرحمیِ مؤدبانهای که فقط آدمهای خطرناک بلدند.
«تو از این لحظه، تا وقتی در این عمارت هستی، تحت حفاظتِ خاندان جئون هستی. این یعنی هر قدم، هر حرف، هر حرکتت باید حسابشده باشد.»
لیندا با تمسخر گفت:
«حفاظت؟ اسمش رو گذاشتین حفاظت؟»
مادر لبخند نزد.
«اگر دوست داری اسمش را زندان بگذاری، من مخالفتی ندارم. اما در این اتاق، و در این خانواده، اسمها چیزی را تغییر نمیدهند.»
بعد نگاهش را به جونگکوک دوخت.
«و تو...»
جونگکوک چشم در چشم مادرش ایستاد. برای اولین بار در آن شب، لبهای از خشم در سکوتش شکست.
مادر با خونسردی ادامه داد:
«اگر نمیتوانی خشمات را کنترل کنی، حداقل یاد بگیر آن را به نفع خانوادهات استفاده کنی. نه علیه آن.»
جونگکوک چیزی نگفت. اما لیندا دید که فک او سفتتر شد.
مادر به سمت در برگشت، و قبل از خروج، بدون اینکه حتی مکث کند، گفت:
«پانزده دقیقه دیگر پایین میآیید. هر دو. با لبخند. اگر قرار است این ازدواج دروغین واقعی به نظر برسد، از همین امشب شروع میشود.»
در بسته شد.
سکوتِ بعدش از قبل هم سنگینتر بود.
لیندا آهسته نفس کشید، انگار تازه اجازه پیدا کرده باشد هوا را وارد سینهاش کند.
«با لبخند؟ جدی میگه؟»
جونگکوک با نگاهی تیره و خسته برگشت سمتش.
«مادرِ من هیچوقت شوخی نمیکنه.»
لیندا خندید، اما بیروح.
«نه... فقط آدمها رو تا مرزِ انفجار میبره و بعد انتظار داره نقش بازی کنن.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
اینبار نه با تهدیدِ آنی. با چیزی خطرناکتر: کنترل.
«گوش کن، لیندا.» صدایش پایین و سخت بود. «وقتی پایین رفتیم، هیچ حرکت اضافهای نمیکنی. هیچ نگاهِ اشتباهی. هیچ حرفی که بخواد شک ایجاد کنه.»
لیندا ابرو بالا انداخت.
«و اگه بکنم؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند. بعد خیلی آرام گفت:
«اونوقت مجبور میشم نشون بدم واقعاً متعلق به کی هستی.»
چشمهای لیندا برای یک لحظه لرزید، اما بلافاصله خودش را جمع کرد.
«هنوزم فکر میکنی میتونی منو مالِ خودت کنی؟»
جونگکوک خیلی نزدیک شد؛ نه آنقدر که لمسش کند، اما آنقدر که فقط خودش بشنود:
«نه. من فقط میخوام بقیه باورش کنن.»
و این دقیقاً همان چیزی بود که خطر را چند برابر میکرد.
---
#ویسگون
شرایط:بازنشر۵
لایک:۱۰
کامنت:بالای۵
- ۱.۹k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط