به فدای تو کنم شعر و غزل هایم را

به فدای تو کنم شعر و غزل هایم را
تا بدانی که فقط مالک اشعار تویی

من به اعجاز لب و چشم تو ایمان دارم
مرهم زخم دل شاعر بیمار تویی

بی تو از شاخ سپیدار رها خواهم شد
فصل پاییز تو و حلقه ی این دار تویی

مثل منصور به دار تو گرفتار شدم
بر سر گردنه آن دلبر غدار تویی

وقت دیدار شد و دیده من بی خواب است
آنکه بی خواب کند این تن تبدار تویی

من به چشمان پر از وسوسه ات معتادم
صاحب چشم فریبا و ستمکار تویی
دیدگاه ها (۱)

عشق زانو زد، غرورِ گام هایم خرد شدقامتم وقتی به اندوه تو پیو...

دوست‌داشتنت بهانه بود!من، تو رابرای نفس‌کشیدن می‌خواستمبرای ...

گفت دوری التیام دردهای عاشقی‌ست نسخه‌ی ما را دلی نامهربان پی...

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط