نام کتاب لیانا
نام کتاب: لیانا
نویسنده: Zahra bagheri
ژانر : تخیلی ـ فانتزی عاشقانه
کتابخانه مجازی نودهشتیا
مقدمه:
به درخت نگاه کن.
قبل از اینکه شاخههایش زیبایی نور را لمس کند، ریشههایش تاریکی را لمس کردهاند.
گاه برای رسیدن به نور، باید از تاریکیها گذر کرد.
فصل اول: جانشین
دانلود رمان جدید نودهشتیا
با گامهایی شتاب زده از تالار قصر به راه افتاد. از پلکان مرمری گذشت و به راهروهای مارپیچی قدم گذاشت. با شنیدن صدای گریهی نوزاد قلبش در سینه فرو ریخت. هیجانی غیر قابل وصف وجودش را فرا گرفت و با قدمهای محکم، مسیر باقی مانده را طی کرد.
با رسیدن به پشت در اتاق ایزابل، نفس عمیقی کشید. به دلیل شور و اشتیاق بیاندازهاش صدای نامفهومی از گلویش خارج شد که خندهاش گرفت. او امروز درست مانند دوران جوانیاش سرخوش و پر انرژی بود؛ اگرچه با گذشت سالها هنوز هم زیبایی اصیلی در چهرهاش دیده میشد.
با اشارهی دستانش در به آرامی باز شد. با آنکه حالا کاملا وارد اتاق شده بود؛ اما هنوز هم کسی متوجه حضورش نبود. نگاهش به سقف رنگارنگ اتاق خیره ماند.
پریها با هیجان، پرواز کنان به دور اتاق میچرخیدند. گاهی هم دست از گردش برمیداشتند و در گوش هم پچ پچ میکردند.
با لبخند نگاهش را از آنها گرفت و خیره به کودکی ماند که بین پارچههای ابریشمی پیچیده شده بود و تنها گردی صورتش بیرون زده بود.
با احساس حضورش، پریهایی که در مقابل آن کودک در هوا معلق بودند و با قیافههای کج و معوجشان برایش شکلک در میآوردند جیغ خفیف و گوشخراشی کشیدند و با تعظیم کوتاهی به سرعت به بقیهی دوستانشان که در مشعلهای اتاق مشغول دید زدن کودک بودند، پیوستند.
(پریهای بالدار؛ موجودات افسانهای و بند انگشتی هستند که بالهای ظریفشان قدرت جادویی بسیاری دارند.)
با پراکنده شدن پریها، ایزابل به سختی نگاهش را از دخترش گرفته و نگاه آن چشمان سبز به دو چشم آبی براق افتاد که برق خوشی به وضوح در آن نمایان بود.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%84%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نویسنده: Zahra bagheri
ژانر : تخیلی ـ فانتزی عاشقانه
کتابخانه مجازی نودهشتیا
مقدمه:
به درخت نگاه کن.
قبل از اینکه شاخههایش زیبایی نور را لمس کند، ریشههایش تاریکی را لمس کردهاند.
گاه برای رسیدن به نور، باید از تاریکیها گذر کرد.
فصل اول: جانشین
دانلود رمان جدید نودهشتیا
با گامهایی شتاب زده از تالار قصر به راه افتاد. از پلکان مرمری گذشت و به راهروهای مارپیچی قدم گذاشت. با شنیدن صدای گریهی نوزاد قلبش در سینه فرو ریخت. هیجانی غیر قابل وصف وجودش را فرا گرفت و با قدمهای محکم، مسیر باقی مانده را طی کرد.
با رسیدن به پشت در اتاق ایزابل، نفس عمیقی کشید. به دلیل شور و اشتیاق بیاندازهاش صدای نامفهومی از گلویش خارج شد که خندهاش گرفت. او امروز درست مانند دوران جوانیاش سرخوش و پر انرژی بود؛ اگرچه با گذشت سالها هنوز هم زیبایی اصیلی در چهرهاش دیده میشد.
با اشارهی دستانش در به آرامی باز شد. با آنکه حالا کاملا وارد اتاق شده بود؛ اما هنوز هم کسی متوجه حضورش نبود. نگاهش به سقف رنگارنگ اتاق خیره ماند.
پریها با هیجان، پرواز کنان به دور اتاق میچرخیدند. گاهی هم دست از گردش برمیداشتند و در گوش هم پچ پچ میکردند.
با لبخند نگاهش را از آنها گرفت و خیره به کودکی ماند که بین پارچههای ابریشمی پیچیده شده بود و تنها گردی صورتش بیرون زده بود.
با احساس حضورش، پریهایی که در مقابل آن کودک در هوا معلق بودند و با قیافههای کج و معوجشان برایش شکلک در میآوردند جیغ خفیف و گوشخراشی کشیدند و با تعظیم کوتاهی به سرعت به بقیهی دوستانشان که در مشعلهای اتاق مشغول دید زدن کودک بودند، پیوستند.
(پریهای بالدار؛ موجودات افسانهای و بند انگشتی هستند که بالهای ظریفشان قدرت جادویی بسیاری دارند.)
با پراکنده شدن پریها، ایزابل به سختی نگاهش را از دخترش گرفته و نگاه آن چشمان سبز به دو چشم آبی براق افتاد که برق خوشی به وضوح در آن نمایان بود.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%84%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط