کتابها رو از رو زمين جمع کرد...

کتابها رو از رو زمين جمع کرد...
هنوز جای سيلی پدر رو صورتش می سوخت...
با اينکه همين الان کتک خورده بود بازم رفت سراغ پنجره تا باز ديد بزنه...
دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...
نفسی کشيد و پيش خودش گفت :...آخيش...
سيلی خوردنم رو نديد...
به نگاه کردنش ادامه داد تا اينکه صدای داد و بيداد پدر دو باره اومد :.......
آخه يکی نيست به اين پسره بگه دختر کور هم ديد زدن داره ؟؟
جا خورد ...
داستان همون سطل آب سرد و پياده رو و زمستون...
جرات نگاه دوباره رو نداشت...
شايدم رغبتشو......
اما دلش تنگ شد...
آروم رفت کنار پنجره...
دختر همسايه هنوز پشت پنجره داشت لبخند ميزدو زل زده بود به اون...
دیدگاه ها (۱۴)

"آرزو دارم شبي عاشق شوي"آرزو دارم بفهمي درد را...تلخي برخورد...

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييدبا حسرت جدا کردم،و ...

هميشه اين گونه بوده است...كسي كه از بودنش هنوز سير نشده اي ز...

ای آدما ای غنچه ها ای کوچه ها،تو روخدا بگین نره...پیاده ها س...

Flying without wings

درخواستی

سکوت پیستPart:⁸انگار حرفاشون تموم شده بود که داور سمتم اومد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط