معامله
معامله
p22
مأمور با عصبانیت به در خیره شد.
«این در ضدگلولهست. آخرش خودت به خودت ضربه میزنی؛ چون هیچجوره نمیتونی بازش کنی.»
صدای کوبیدن مشتهای تهیونگ از پشت در آمد.
مأمور با خونسردی برگشت سمت جونگکوک.
«من دیگه میبرمت. جیا باهات ملاقات داره.»
جونگکوک رنگش پرید.
«نه...»
مأمور بازویش را گرفت.
جونگکوک خودش را عقب کشید.
«نه، لطفاً...»
چشمهایش پر از اشک شد.
«آلفا...»
صدا در گلویش شکست.
«هق...»
تهیونگ پشت در برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
همان یک کلمه را شنیده بود.
آلفا.
اما این بار صدای جونگکوک شبیه همیشه نبود.
ترسیده بود.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«جونگکوک.»
جونگکوک فوراً به در نگاه کرد.
مأمور دوباره بازویش را گرفت.
«راه بیفت.»
جونگکوک با وحشت سرش را تکان داد.
«نه...»
اشکهایش پایین ریخت.
«آلفا...»
تهیونگ پشت در، آرام گفت:
«دستت رو ازش بردار.»
مأمور مکث کرد.
«ارباب، این در—»
«گفتم.»
صدای تهیونگ آنقدر آرام بود که از فریاد خطرناکتر به نظر میرسید.
«دستت رو از همسرم بردار.»
مأمور به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هنوز گریه میکرد.
و همان لحظه، برای اولین بار از وقتی تهیونگ را میشناخت، مطمئن شد که این صدا واقعاً برای اوست.
تهیونگ دوباره گفت:
«اگر در باز نمیشه، در رو باز نمیکنم.»
مکثی کرد.
«ولی هیچکس اون پسر رو از اتاق بیرون نمیبره.»
جونگکوک لبش لرزید.
«آلفا...»
و پشت آن در ضخیم، تهیونگ برای نخستین بار خشم واقعیاش را پنهان نکرد.
جونگکوک با چشمهای خیس به مأمور نگاه کرد.
«جیا اصلاً کیه؟»
مأمور با بیحوصلگی جواب داد:
«کسی که قرار بود امگای تهیونگ بشه.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدای گرفته گفت:
«خب به من چه...»
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
«هق...»
مأمور نگاهش کرد.
«تو الان دردونهی کیم تهیونگی.»
جونگکوک فوراً سرش را تکان داد.
«نیستم.»
صدایش شکست.
«نه... نیستم.»
دستش را روی صورتش گذاشت و گریهاش شدت گرفت.
«من فقط یه قرارداد بودم... یه معامله.»
مأمور چیزی نگفت.
جونگکوک با بغض ادامه داد:
«خودش گفت این ازدواج برای عشق نیست.»
چشمهایش را بست.
«پس چرا الان میگید دردونهشم؟»
پشت در، تهیونگ تمام حرفها را میشنید.
چهرهاش سرد بود.
اما وقتی جملهی آخر را شنید، نگاهش تغییر کرد.
مأمور دوباره گفت:
«هر چی هست، جیا از وقتی فهمیده تو جای اونو گرفتی، آروم نمیشینه.»
جونگکوک با گریه گفت:
«من جای هیچکس رو نگرفتم.»
مکث کرد.
«من حتی نمیخواستم اینجا باشم.»
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
«من فقط...»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«فقط میخواستم یکی منو نخواد.»
سکوت.
از پشت در صدای تهیونگ آمد.
«جونگکوک.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«آلفا...»
تهیونگ گفت:
«به حرف اون مرد گوش نده.»
جونگکوک با گریه پرسید:
«پس چیام؟»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ جواب داد:
«فعلاً؟»
مکث.
«همسر من.»
جونگکوک اشکهایش را پاک کرد.
«فقط همین؟»
تهیونگ جواب نداد.
اما صدای قفل در همان لحظه بلند شد.
در آرامآرام باز شد.
و تهیونگ وارد اتاق شد.
چشمهای عسلیاش مستقیماً روی مأمور و دست او که هنوز بازوی جونگکوک را گرفته بود، ثابت ماند.
«دستت.»
مأمور فوراً دستش را کنار کشید.
تهیونگ سرد گفت:
«دیگه هیچوقت بهش دست نزن.»
p22
مأمور با عصبانیت به در خیره شد.
«این در ضدگلولهست. آخرش خودت به خودت ضربه میزنی؛ چون هیچجوره نمیتونی بازش کنی.»
صدای کوبیدن مشتهای تهیونگ از پشت در آمد.
مأمور با خونسردی برگشت سمت جونگکوک.
«من دیگه میبرمت. جیا باهات ملاقات داره.»
جونگکوک رنگش پرید.
«نه...»
مأمور بازویش را گرفت.
جونگکوک خودش را عقب کشید.
«نه، لطفاً...»
چشمهایش پر از اشک شد.
«آلفا...»
صدا در گلویش شکست.
«هق...»
تهیونگ پشت در برای لحظهای کاملاً ساکت شد.
همان یک کلمه را شنیده بود.
آلفا.
اما این بار صدای جونگکوک شبیه همیشه نبود.
ترسیده بود.
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«جونگکوک.»
جونگکوک فوراً به در نگاه کرد.
مأمور دوباره بازویش را گرفت.
«راه بیفت.»
جونگکوک با وحشت سرش را تکان داد.
«نه...»
اشکهایش پایین ریخت.
«آلفا...»
تهیونگ پشت در، آرام گفت:
«دستت رو ازش بردار.»
مأمور مکث کرد.
«ارباب، این در—»
«گفتم.»
صدای تهیونگ آنقدر آرام بود که از فریاد خطرناکتر به نظر میرسید.
«دستت رو از همسرم بردار.»
مأمور به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک هنوز گریه میکرد.
و همان لحظه، برای اولین بار از وقتی تهیونگ را میشناخت، مطمئن شد که این صدا واقعاً برای اوست.
تهیونگ دوباره گفت:
«اگر در باز نمیشه، در رو باز نمیکنم.»
مکثی کرد.
«ولی هیچکس اون پسر رو از اتاق بیرون نمیبره.»
جونگکوک لبش لرزید.
«آلفا...»
و پشت آن در ضخیم، تهیونگ برای نخستین بار خشم واقعیاش را پنهان نکرد.
جونگکوک با چشمهای خیس به مأمور نگاه کرد.
«جیا اصلاً کیه؟»
مأمور با بیحوصلگی جواب داد:
«کسی که قرار بود امگای تهیونگ بشه.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدای گرفته گفت:
«خب به من چه...»
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
«هق...»
مأمور نگاهش کرد.
«تو الان دردونهی کیم تهیونگی.»
جونگکوک فوراً سرش را تکان داد.
«نیستم.»
صدایش شکست.
«نه... نیستم.»
دستش را روی صورتش گذاشت و گریهاش شدت گرفت.
«من فقط یه قرارداد بودم... یه معامله.»
مأمور چیزی نگفت.
جونگکوک با بغض ادامه داد:
«خودش گفت این ازدواج برای عشق نیست.»
چشمهایش را بست.
«پس چرا الان میگید دردونهشم؟»
پشت در، تهیونگ تمام حرفها را میشنید.
چهرهاش سرد بود.
اما وقتی جملهی آخر را شنید، نگاهش تغییر کرد.
مأمور دوباره گفت:
«هر چی هست، جیا از وقتی فهمیده تو جای اونو گرفتی، آروم نمیشینه.»
جونگکوک با گریه گفت:
«من جای هیچکس رو نگرفتم.»
مکث کرد.
«من حتی نمیخواستم اینجا باشم.»
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
«من فقط...»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«فقط میخواستم یکی منو نخواد.»
سکوت.
از پشت در صدای تهیونگ آمد.
«جونگکوک.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«آلفا...»
تهیونگ گفت:
«به حرف اون مرد گوش نده.»
جونگکوک با گریه پرسید:
«پس چیام؟»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ جواب داد:
«فعلاً؟»
مکث.
«همسر من.»
جونگکوک اشکهایش را پاک کرد.
«فقط همین؟»
تهیونگ جواب نداد.
اما صدای قفل در همان لحظه بلند شد.
در آرامآرام باز شد.
و تهیونگ وارد اتاق شد.
چشمهای عسلیاش مستقیماً روی مأمور و دست او که هنوز بازوی جونگکوک را گرفته بود، ثابت ماند.
«دستت.»
مأمور فوراً دستش را کنار کشید.
تهیونگ سرد گفت:
«دیگه هیچوقت بهش دست نزن.»
- ۲۹۵
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط