رماننقش باد
رمان"نقش باد"
#تکپارتی
#لینو
در یک شهر کوچکِ کنار دریا، لینو هر روز صبح از کنار ساحل رد میشد تا به کارگاه نقاشیاش برود. همیشه گوشهی دفترچهاش طرحهایی از چهرهای ناتمام بود — دختری با لبخندی نیمهکاره، که خودش هم نمیدانست چرا هر بار دوباره میکشدش.
روزی از روزها، باد برگههایش را برداشت و تا ته اسکله برد. وقتی دنبالشان دوید، دید دختری آنها را جمع میکند.
چشمهایش رنگ غروب بودند و لبخندش همان لبخند ناتمام طرحهایش.
ـ «اسمم ا.ته...» ات گفت، و برگهها را به او داد.
ـ «فکر کنم توی این دفتر، منو از قبل میشناختی.»
بعد از آن روز، حضورش در زندگی لینو مثل بوی باران شد: آرام، اما نفوذناپذیر.
با هم در کارگاه میماندند، موسیقی کمصدا پخش میشد، و نور عصر روی موهای ا.ت میرقصید.
او شعر مینوشت و لینو برای شعرهایش رنگ انتخاب میکرد.
اما عشقشان فقط زیبا نبود — واقعی بود، پر از ترس و تردید. ا.ت قرار بود برای درس به شهر دیگری برود، و لینو نمیدانست چطور بدون صدای او، سکوت را تحمل کند.
شب آخر، ا.ت برایش نوشت:
«اگر روزی در باد صدایم را شنیدی، بدان که هنوز همانجا هستم، میان درختها، میان رنگهایت...»
لینو سالها بعد، همان غروب، دوباره کنار ساحل ایستاده بود. یک نسیم آرام ورق دفتر را برگرداند.
روی صفحه، لبخند ناتمام کامل شده بود…
سه سال گذشته بود. لینو کارگاهش را بزرگتر کرده بود، نمایشگاه برگزار کرده بود، و نامش حالا در مجلههای هنری دیده میشد.
اما هنوز، هر باری که باد از پنجره رد میشد، نگاهش ناخودآگاه به دفتر قدیمیاش میرفت — همانجایی که عکس ا.ت با لبخند کامل، آرام نگاهش میکرد.
یک روز عصر به دعوت دانشگاه برای طراحی پوستر جشن هنر رفت. وقتی وارد سالن شد، کسی روی صحنه شعر میخواند — صدای زلالی که فقط یک نفر میتوانست داشته باشد.
ا.ت برگشته بود.
بعد از شعر، نگاهشان در سکوت پر از خاطره به هم رسید. هیچکدام چیزی نگفتند، فقط لبخند زدند.
لینو جلو رفت، دفتر قدیمی را از کیفش بیرون آورد و گفت:
ـ «میدونی؟ اون لبخند رو بالاخره پیدا کردم... ولی بیتو، هیچوقت کامل نبود.»
ا.ت خندید، انگار تمام سالهای دوری در یک لحظه محو شدند.
ـ «وضعیت خوبه، لینو... چون منم دنبال رنگی میگشتم که فقط تو بلدی بسازی.»
آن شب، کنار ساحل، دوباره صدای باد میآمد. ولی این بار، کسی میان درختها منتظر نبود —
چون لینو و ا.ت کنار هم بودند،
و رنگ غروب، همان شعری بود که با هم تمامش کردند.
#تکپارتی
#لینو
در یک شهر کوچکِ کنار دریا، لینو هر روز صبح از کنار ساحل رد میشد تا به کارگاه نقاشیاش برود. همیشه گوشهی دفترچهاش طرحهایی از چهرهای ناتمام بود — دختری با لبخندی نیمهکاره، که خودش هم نمیدانست چرا هر بار دوباره میکشدش.
روزی از روزها، باد برگههایش را برداشت و تا ته اسکله برد. وقتی دنبالشان دوید، دید دختری آنها را جمع میکند.
چشمهایش رنگ غروب بودند و لبخندش همان لبخند ناتمام طرحهایش.
ـ «اسمم ا.ته...» ات گفت، و برگهها را به او داد.
ـ «فکر کنم توی این دفتر، منو از قبل میشناختی.»
بعد از آن روز، حضورش در زندگی لینو مثل بوی باران شد: آرام، اما نفوذناپذیر.
با هم در کارگاه میماندند، موسیقی کمصدا پخش میشد، و نور عصر روی موهای ا.ت میرقصید.
او شعر مینوشت و لینو برای شعرهایش رنگ انتخاب میکرد.
اما عشقشان فقط زیبا نبود — واقعی بود، پر از ترس و تردید. ا.ت قرار بود برای درس به شهر دیگری برود، و لینو نمیدانست چطور بدون صدای او، سکوت را تحمل کند.
شب آخر، ا.ت برایش نوشت:
«اگر روزی در باد صدایم را شنیدی، بدان که هنوز همانجا هستم، میان درختها، میان رنگهایت...»
لینو سالها بعد، همان غروب، دوباره کنار ساحل ایستاده بود. یک نسیم آرام ورق دفتر را برگرداند.
روی صفحه، لبخند ناتمام کامل شده بود…
سه سال گذشته بود. لینو کارگاهش را بزرگتر کرده بود، نمایشگاه برگزار کرده بود، و نامش حالا در مجلههای هنری دیده میشد.
اما هنوز، هر باری که باد از پنجره رد میشد، نگاهش ناخودآگاه به دفتر قدیمیاش میرفت — همانجایی که عکس ا.ت با لبخند کامل، آرام نگاهش میکرد.
یک روز عصر به دعوت دانشگاه برای طراحی پوستر جشن هنر رفت. وقتی وارد سالن شد، کسی روی صحنه شعر میخواند — صدای زلالی که فقط یک نفر میتوانست داشته باشد.
ا.ت برگشته بود.
بعد از شعر، نگاهشان در سکوت پر از خاطره به هم رسید. هیچکدام چیزی نگفتند، فقط لبخند زدند.
لینو جلو رفت، دفتر قدیمی را از کیفش بیرون آورد و گفت:
ـ «میدونی؟ اون لبخند رو بالاخره پیدا کردم... ولی بیتو، هیچوقت کامل نبود.»
ا.ت خندید، انگار تمام سالهای دوری در یک لحظه محو شدند.
ـ «وضعیت خوبه، لینو... چون منم دنبال رنگی میگشتم که فقط تو بلدی بسازی.»
آن شب، کنار ساحل، دوباره صدای باد میآمد. ولی این بار، کسی میان درختها منتظر نبود —
چون لینو و ا.ت کنار هم بودند،
و رنگ غروب، همان شعری بود که با هم تمامش کردند.
- ۵۸۶
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط