ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت ۲۱🌌
از خواب پرید کلا عرق کرده بود نفس نفس میزد و حالش خوب نبود یه لحظه فکر کرد که واقعی هست انگاری که دوباره اون اتفاقا ها میخواستن دوباره تکرار شن
در حالی که دستش رو قلب ظریفش بود که ارومش کنه گفت :
« هف... هههه. 😮💨😮💨 ها هم. ها ها( درحال نفس نفس ) خدایا همش یه خواب بود چرا دوباره اون.ن.ن. خ.خاطرات رو دیدم .. 🫢🫢🫢 چرا ف.فکر کردم همشون رو چال کردم...او هههههه... ولش کن حتما بخاطر استرس ازمونه البته.. نه دیگه نمیزارم هیچی خرابش کنه اینا همه مال گذشتی مال...نه سال پیش....مال کسایی که دیگه تو زندگیم وجود ندارن دیگه نباید با این فکر های بیخود حالم رو خراب کنم . ..
☀☀🌤
نورِ آفتابِ صبحگاهی، از لایِ پردهی نازکِ اتاق، به صورتِ ایمی میتابید. پلکهایش را به آرامی باز کرد. کابوسِ شبِ قبل، مثلِ مهِ غلیظی، هنوز در ذهنش باقی بود، اما دیگر اثری از ترسِ فلجکننده نداشت. فقط یک یادآوریِ تلخ بود؛ یادآوریِ دلیلی که حالا مصممتر از همیشه بود تا برای سرنوشتش بجنگه
صدایِ زنگِ ساعتِ موبایلش، مثلِ پتک، سکوتِ اتاق را شکست. سریع اون را خاموش کرد و از جا بلند شد. نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ آینه رفت. همون چهرهی آشنا با معصومیت همیشگی که هر کسی رو اغوا میکرد بود اما با چشمانی که حالا دیگر برقِ سرگردانی نداشت؛ فقط یک ارادهی قوی در آنها موج میزد.
«عادی باش. هیجانزده نشو. چیزی نشون نده.»
این بار، این جمله رو نه از روی اجبار، بلکه از سرِ یک استراتژیِ دقیق تکرار شد. او باید در آزمونِ U.A. موفق میشد، نه با نشون دادنِ قدرتِ واقعیاش، بلکه با هوشمندی و استفاده از تواناییهایش به شکلی که کمتر جلبِ توجه کند. او میخواست ثابت کند که بدونِ قدرتهایِ خارقالعاده هم میتواند ارزشمند باشد.
از خونه زده بود بیرون
خیلی وقت بود در راهِ رسیدن به محلِ آزمون، بود که یه مادر دختر رو دید که داشتن همو بدرقه میکردن از لباسش معلوم بود که میخواست اونم تو ازمون بشرکته( سوادم عالیه😅😆)
_ اوه دختر قشنگم واقعا خوشحالم که میتونی تو ازمون شرکت امیدوارم هر چه سریع ترم تو ازمون قبول من بهت باور دارم 🤭🤗
_ مامان دیگه زیادی داری شلوغ ش میکنی این چه کاریه من که بچه نیستم ای خدا از دست تو ...شد شد نشد... والا😩
ای بابا چه حرفی هستش دختر من از همه بهتره چه قبول بشه چه نشه
’ بعد بغلش کرد“
ایمی ته دلش یه ذره حسودی کرد البته چند دقیقه به خودش اومد و گفت ولشون کن برام مهم نیس من به هیچکی نیاز ندارم همه برن به درک
😌😌😌
خلاصه بعد استرس تمام و سختی هشت سال بالاخره داشت اتفاق می افتاد
ایمی به یو ای رسید خواست بره تو که یادش اومد نباید ضایع کنه یا خودشو غیر عادی نشون یاو......
برای همین چون زود رسیده بود چند دقیقه نشست و شروع کرد به نقاشی کردن و اضافه کرد نکته به دفتر استراتژی ش تا زمان بگذره
یه چند دقیقه گذشت برا همین نشست دید چه کسایی به ازمون میان تا توش شرکت کنن تو همین حین هم یه پسر و با موهای ژولیده پولیده رو دید که داشت از دور می اومد قیافه کیو تی داشت ولی قشنگ معلوم بود داشت از استرس هلاک میشد
ایمی هی خدا این پسره چقدر اشناس ولی فقط چرا انقدر ساده و پرته برا.....اهههه 😫چی دارم میگم من که خودم امروز اومدم از استرس کابوس صد سال پیشو دیدم اونوقت دارم به بقیه گیر میدم خدایا.....
تو همین فکرا بود که دید پسره داره کله پا میشه
ایمی: ای خدا این الان با مخ میخوره زمین😩.... همین اول کاری.... این اگه بخواد الان با مخ بخوره دیگه براش روحیه نمیمونه.... 😟🙁
هی بابا باش الان م.......
درست وقتی که پسره داشت میخورد زمین ایمی با کوسش نگهش داشت طوری که اصلا براش زحمتی نداشت البته پسره در حالی که خودشو داشت برا افتادن اماده میکرد چشماشو وت کرد و دید معلقه نه اونقدر بالا فقط چند میلیمتر بالا تر از زمین
دکو: ها چی شد چیی... نخوردم زمین چجوری
ایمی ( با لحن جدی و خشک) : کار من بود
دکو : ها😶؟؟؟
ایمی : اخ... معذرت میخوام نباید فضولی میکردم ولی وقتی که دیدم داری می افتی نتونستم بمونم نگاه اخه .....اصلا تو هم یکم باید مواظب باشی میدونی اگه بخوای همین اولی کاری با مخ بری تو زمین تا اخرش بد شانسی میاری
دکو : اه معذرت میخوام یهویی بود راستی مرسی ازتتت واقعا تو خیل😁
از خواب پرید کلا عرق کرده بود نفس نفس میزد و حالش خوب نبود یه لحظه فکر کرد که واقعی هست انگاری که دوباره اون اتفاقا ها میخواستن دوباره تکرار شن
در حالی که دستش رو قلب ظریفش بود که ارومش کنه گفت :
« هف... هههه. 😮💨😮💨 ها هم. ها ها( درحال نفس نفس ) خدایا همش یه خواب بود چرا دوباره اون.ن.ن. خ.خاطرات رو دیدم .. 🫢🫢🫢 چرا ف.فکر کردم همشون رو چال کردم...او هههههه... ولش کن حتما بخاطر استرس ازمونه البته.. نه دیگه نمیزارم هیچی خرابش کنه اینا همه مال گذشتی مال...نه سال پیش....مال کسایی که دیگه تو زندگیم وجود ندارن دیگه نباید با این فکر های بیخود حالم رو خراب کنم . ..
☀☀🌤
نورِ آفتابِ صبحگاهی، از لایِ پردهی نازکِ اتاق، به صورتِ ایمی میتابید. پلکهایش را به آرامی باز کرد. کابوسِ شبِ قبل، مثلِ مهِ غلیظی، هنوز در ذهنش باقی بود، اما دیگر اثری از ترسِ فلجکننده نداشت. فقط یک یادآوریِ تلخ بود؛ یادآوریِ دلیلی که حالا مصممتر از همیشه بود تا برای سرنوشتش بجنگه
صدایِ زنگِ ساعتِ موبایلش، مثلِ پتک، سکوتِ اتاق را شکست. سریع اون را خاموش کرد و از جا بلند شد. نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ آینه رفت. همون چهرهی آشنا با معصومیت همیشگی که هر کسی رو اغوا میکرد بود اما با چشمانی که حالا دیگر برقِ سرگردانی نداشت؛ فقط یک ارادهی قوی در آنها موج میزد.
«عادی باش. هیجانزده نشو. چیزی نشون نده.»
این بار، این جمله رو نه از روی اجبار، بلکه از سرِ یک استراتژیِ دقیق تکرار شد. او باید در آزمونِ U.A. موفق میشد، نه با نشون دادنِ قدرتِ واقعیاش، بلکه با هوشمندی و استفاده از تواناییهایش به شکلی که کمتر جلبِ توجه کند. او میخواست ثابت کند که بدونِ قدرتهایِ خارقالعاده هم میتواند ارزشمند باشد.
از خونه زده بود بیرون
خیلی وقت بود در راهِ رسیدن به محلِ آزمون، بود که یه مادر دختر رو دید که داشتن همو بدرقه میکردن از لباسش معلوم بود که میخواست اونم تو ازمون بشرکته( سوادم عالیه😅😆)
_ اوه دختر قشنگم واقعا خوشحالم که میتونی تو ازمون شرکت امیدوارم هر چه سریع ترم تو ازمون قبول من بهت باور دارم 🤭🤗
_ مامان دیگه زیادی داری شلوغ ش میکنی این چه کاریه من که بچه نیستم ای خدا از دست تو ...شد شد نشد... والا😩
ای بابا چه حرفی هستش دختر من از همه بهتره چه قبول بشه چه نشه
’ بعد بغلش کرد“
ایمی ته دلش یه ذره حسودی کرد البته چند دقیقه به خودش اومد و گفت ولشون کن برام مهم نیس من به هیچکی نیاز ندارم همه برن به درک
😌😌😌
خلاصه بعد استرس تمام و سختی هشت سال بالاخره داشت اتفاق می افتاد
ایمی به یو ای رسید خواست بره تو که یادش اومد نباید ضایع کنه یا خودشو غیر عادی نشون یاو......
برای همین چون زود رسیده بود چند دقیقه نشست و شروع کرد به نقاشی کردن و اضافه کرد نکته به دفتر استراتژی ش تا زمان بگذره
یه چند دقیقه گذشت برا همین نشست دید چه کسایی به ازمون میان تا توش شرکت کنن تو همین حین هم یه پسر و با موهای ژولیده پولیده رو دید که داشت از دور می اومد قیافه کیو تی داشت ولی قشنگ معلوم بود داشت از استرس هلاک میشد
ایمی هی خدا این پسره چقدر اشناس ولی فقط چرا انقدر ساده و پرته برا.....اهههه 😫چی دارم میگم من که خودم امروز اومدم از استرس کابوس صد سال پیشو دیدم اونوقت دارم به بقیه گیر میدم خدایا.....
تو همین فکرا بود که دید پسره داره کله پا میشه
ایمی: ای خدا این الان با مخ میخوره زمین😩.... همین اول کاری.... این اگه بخواد الان با مخ بخوره دیگه براش روحیه نمیمونه.... 😟🙁
هی بابا باش الان م.......
درست وقتی که پسره داشت میخورد زمین ایمی با کوسش نگهش داشت طوری که اصلا براش زحمتی نداشت البته پسره در حالی که خودشو داشت برا افتادن اماده میکرد چشماشو وت کرد و دید معلقه نه اونقدر بالا فقط چند میلیمتر بالا تر از زمین
دکو: ها چی شد چیی... نخوردم زمین چجوری
ایمی ( با لحن جدی و خشک) : کار من بود
دکو : ها😶؟؟؟
ایمی : اخ... معذرت میخوام نباید فضولی میکردم ولی وقتی که دیدم داری می افتی نتونستم بمونم نگاه اخه .....اصلا تو هم یکم باید مواظب باشی میدونی اگه بخوای همین اولی کاری با مخ بری تو زمین تا اخرش بد شانسی میاری
دکو : اه معذرت میخوام یهویی بود راستی مرسی ازتتت واقعا تو خیل😁
- ۷۸۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط