بر تل خاکي نشسته بودم که خدا امد و کنارم نشست گفت مگر کود

بر تل خاکي نشسته بودم که خدا امد و کنارم نشست گفت مگر کودک شده اي که با خاک بازي ميکني

گفتم نه ولي از بازي ادمهايت خسته شدم همان هايي که حس ميکنند هنوز خاکم و روح تو در من دميده نشده من با اين خاک بازي ميکنم تا ادمهايت را بازي ندهم

خدا خنديد

پرسيدم خدا چرا از آتش نيستم تا هرکه قصد بازي داشت را بسوزانم

خدا اما ساکت بودگويااز من دلخور شده بود...

گفت : تو را از خاک افريدم تا بسازي نه بسوزاني، تو از خاک از عنصري برتر ساختم از خاک ساختم که با اب گل شوي و زندگي ببخشي از خاک که اگر آتشت بزنن باز هم زندگي ميکني با خاک ساختمت تا با باد برقصي،تو را ازخاک ساختم تا اگر هزار بار اتش و اب باد تو را بازي داد تو برخيزي سر بر اوري در قلبت دانه عشق بکاري و رشد دهي و از ميوه شيرينش لذت ببري تو از خاکي و به خاکي بودنت ببال.....

و من هيچ نداشتم براي گفتن به خدا.
دیدگاه ها (۵)

خدا خندید پرسیدم خدا چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد بازی داشت...

بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمدو کنارم نشستگفت مگر کودک شده...

برتــَل خاکی نشسته بودم ؛که خدا آمد و کنارم نشست !گفت : مگر ...

بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمدو کنارم نشستگفت مگر کودک شده...

به خدا گفتم:از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفرید...

به خدا گفتم:از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفرید...

به خدا گفتم:از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفرید...

به خدا گفتم:از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفرید...

به خدا گفتم: از بازی آدمهایت خسته شده ام! چرا مرا از خاک آفر...

.به خدا گفتم: از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط