یوریکو نیکولای چویا و بردارو زخمش و ببند و خونشو بند بی
یوریکو : نیکولای چویا و بردارو زخمش و ببند و خونشو بند بیار
نیکولای : باشه
پادشاه دوباره به یکوریکو ضربه میزنه و این دفه به شکمش میزنه
یوریکو : وحشییی
پادشاه : خودتی
یوریکو در حدی عصبی میشه که تبدیل به یه شیطان واقعی میشه
یورکیو : خودت خواستی
انقدر سریع بهش ضربه میزنه و که پادشاه هم نمیفهمه دازای هم وارد میشه و ضربه میزنه و چویا هم بهوش میاد و با نیکولای میرن و بهش ضربه میزنن که یهو ارت ها هم میان و کل ارتش ها میمیرن
پادشاه : یوریکو هنوز تموم نشدههه
یوریکو ضربه ی اخر رو هم میزنه و پادشاه شروع میکنه به پودر شدن
پادشاه : میکشمت قسم میخورم میکشمت
که یهو......اخرین ضربه ای که به یورکیو میزنه دقیقا به وسط قلبش میخوره
پادشاه : نمیزارم فقط من بمیرم
و مرد
کاملا پودر شد
همه به این سمت و اون سمت پرتاب شده بودن و خونی بودن
تا اینکه یهو مه کنار رفت و چویا بالا سر یورکیو که دراز کشیده بود و داشت ازش کلی خون میرفت وایستاده بود و با کمال ناباوری داشت گریه میکرد
چویا : یوریکو....هق.....نباید....نباید....نباید بمیرییی......هق.....تنها نزارم....لطفا
یوریکو : چویا گریه نکن.....زمان منم به پایان رسیده.....من یه فرشته بودم فرشته ها عمر زیادی ندارن سریع میمیرن......لطفا گریه نکن
چویا : اما.....
یوریکو یه دستبند از جیبش در میاره
یورکیو : اینو بگیر هروقت که دلت تنگ شد میتونی بهش نگاه کنی
چویا : یوریکو لطفا
یوریکو : منو ...... ببخش.....نیکولای منو ببخش
نیکولای : تو قول دادی یوری
یوریکو : میدونم اما زمانم به پایان رسیده
چویا : ......
دازای : یوریکو!
یوریکو : ........ چه حس خوبی.....داره
فلش بک که باید خودتون بفهمید کیه
ویو چویا
رفتم سمت یه جنگل و نشستم و به یچیزی تکیه کردم و بعدشم شروع به حرف زدن
چویا : بالاخره به ارزوت رسیدی مگه نه....... شیطان دیوونه
و بله
اونی که بهش تکیه داده بودم قبر یوریکو بود
اونی باهاش حرف میزدم یوریکو بود
همون شیطان دیوونه........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پایان🌙
نیکولای : باشه
پادشاه دوباره به یکوریکو ضربه میزنه و این دفه به شکمش میزنه
یوریکو : وحشییی
پادشاه : خودتی
یوریکو در حدی عصبی میشه که تبدیل به یه شیطان واقعی میشه
یورکیو : خودت خواستی
انقدر سریع بهش ضربه میزنه و که پادشاه هم نمیفهمه دازای هم وارد میشه و ضربه میزنه و چویا هم بهوش میاد و با نیکولای میرن و بهش ضربه میزنن که یهو ارت ها هم میان و کل ارتش ها میمیرن
پادشاه : یوریکو هنوز تموم نشدههه
یوریکو ضربه ی اخر رو هم میزنه و پادشاه شروع میکنه به پودر شدن
پادشاه : میکشمت قسم میخورم میکشمت
که یهو......اخرین ضربه ای که به یورکیو میزنه دقیقا به وسط قلبش میخوره
پادشاه : نمیزارم فقط من بمیرم
و مرد
کاملا پودر شد
همه به این سمت و اون سمت پرتاب شده بودن و خونی بودن
تا اینکه یهو مه کنار رفت و چویا بالا سر یورکیو که دراز کشیده بود و داشت ازش کلی خون میرفت وایستاده بود و با کمال ناباوری داشت گریه میکرد
چویا : یوریکو....هق.....نباید....نباید....نباید بمیرییی......هق.....تنها نزارم....لطفا
یوریکو : چویا گریه نکن.....زمان منم به پایان رسیده.....من یه فرشته بودم فرشته ها عمر زیادی ندارن سریع میمیرن......لطفا گریه نکن
چویا : اما.....
یوریکو یه دستبند از جیبش در میاره
یورکیو : اینو بگیر هروقت که دلت تنگ شد میتونی بهش نگاه کنی
چویا : یوریکو لطفا
یوریکو : منو ...... ببخش.....نیکولای منو ببخش
نیکولای : تو قول دادی یوری
یوریکو : میدونم اما زمانم به پایان رسیده
چویا : ......
دازای : یوریکو!
یوریکو : ........ چه حس خوبی.....داره
فلش بک که باید خودتون بفهمید کیه
ویو چویا
رفتم سمت یه جنگل و نشستم و به یچیزی تکیه کردم و بعدشم شروع به حرف زدن
چویا : بالاخره به ارزوت رسیدی مگه نه....... شیطان دیوونه
و بله
اونی که بهش تکیه داده بودم قبر یوریکو بود
اونی باهاش حرف میزدم یوریکو بود
همون شیطان دیوونه........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پایان🌙
- ۱۳۵
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط