درحالِ كتاب خوندن بودى و تازه به بخشِ مهم و هيجان انگيزش

درحالِ كتاب خوندن بودى و تازه به بخشِ مهم و هيجان انگيزش رسيده بودى.
بخشى كه تورو ترغيب ميكرد تا با دوست پسرت اون رو امتحان كنيد.
به سرعت همراه با كتابت،از اتاق بيرون اومدى و سمتِ دوست پسرت كه تو حال، درحالِ كار كردن بود دوييدى.
پارتنرت زمانى كه تورو ديد، به نرمى خنديد و لب تابش رو بست و تمامِ برگه هاىِ كاريش رو كنار گذاشت و چندين بار روىِ رونِ پاش زد تا تو روش بشينى:
"خب خانوم كوچولو، بگو ببينم دوباره قراره چه صحنه اى از كتاب رو، باهم خلق كنيم!"
هومى كشيدى و طبقِ خواسته خودش، روىِ پاش نشستى.
يكى از دستهاش رو، دورِ كمرت و دستِ ديگه اش رو روىِ رونت قرار داد.
نيم نگاهى به كتابِ تو دستت انداخت و خنديد:
"خب..اينبار چى نظرت رو جلب كرد؟
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، دستش رو از روىِ رونت برداشت.
اون رو به كتابى كه بينِ دستهات بود رسوند و خواست از دستت بگيرتش كه، تو پيش دستى كردى و اجازه اينكارو بهش ندادى:
"خودم برات توضيح ميدم!"
دیدگاه ها (۲)

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:"توضيح بده بب...

كتابى كه بينِ دستهات بود رو، روىِ مبل رها كردى و هردو دستت ر...

تابى به چشمهات دادى و فحشى زيرِ لب نثارش كردى و خواستى از كن...

مردِ بزرگتر اما، با نگاهى خيره و با سرگرمى عجيب، به تو كه در...

دست به كمر وسطِ آشپزخونه تو فكر بودى كه، دستى از پشت دورِ شك...

بدونِ اينكه حلقه دستهاش دورِ شكمت رو باز كنى، سمتش چرخيدى و ...

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط