هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!

باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه‌ی شکسته‌دلان خانه می‌کنی؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می‌کنی

عشق است و گفته‌اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می‌کنی



فاضل نظری،
دیدگاه ها (۲۴)

زور میزنم...! با تمام ماهیچه های صورتم تا در آینه خودی ببینم...

گاهی دوست داشتن آدم ها درد دارددردش این است که کسیحرف دلت را...

سلام بر تو اي وادي عشق و معرفت خورشيد نيزه هاحسين بن علي (ع)...

به نام خداوند مهربان عرفات است.....این سو حسین ابن ابی عبدال...

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

منافقانی با نقاب وفاق... افساد طلبانی پر از نفاق

Beauty and the beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط