...قانون خشونت...
^ ♤.The Law of Violence.♤ ^
Part¹⁶
[فلشبک — پنج سال پیش]
شب، آرامتر از همیشه روی عمارت افتاده بود.
پرانپریا جلوی آینه ایستاده بود و برای آخرین بار ظاهرش را بررسی میکرد.
امشب اولین مأموریت واقعی او بود.
صدای تقهای به در خورد.
— «بیا.»
در باز شد.
مونیکا وارد شد؛ تبلتش را در دست داشت و حتی موقع راه رفتن هم چشم از صفحهاش برنمیداشت.
— «پنج دقیقه دیگه حرکت میکنیم.»
پرانپریا پرسید:
— «بقیه کجان؟»
مونیکا بدون اینکه سر بلند کند گفت:
— «لوکا روی پشتبومه. جسیکا توی گاراژه. هیونوو با مین یوان جلسه داره.»
— «و تو؟»
— «من دارم مطمئن میشم هیچکس نمیفهمه ما قراره کجا بریم.»
پرانپریا لبخند کوچکی زد.
— «خیلی آروم گفتی.»
مونیکا بالاخره نگاهش کرد.
— «چون نگران نیستم.»
— «چرا؟»
مونیکا شانه بالا انداخت.
— «چون اگه من نگران بشم، بقیه باید نگرانتر باشن.»
پرانپریا خندید.
برای اولین بار احساس کرد شاید این آدمها فقط یک گروه سرد و بیاحساس نیستند.
هرکدامشان روش خاص خودشان را برای اعتماد کردن داشتند.
---
چند دقیقه بعد، همه در سالن اصلی جمع شدند.
مین یوان نقشه را روی میز گذاشت.
— «هدف مشخصه. ورود، انجام مأموریت، خروج. هیچ حرکت اضافهای نمیخوام.»
لوکا از کنار پنجره گفت:
— «مسیر خروج امنه.»
جسیکا اضافه کرد:
— «و اگه چیزی تغییر کرد، من پوششتون رو عوض میکنم.»
مونیکا تبلتش را بالا آورد.
— «سیستم امنیتی هم تحت کنترله.»
هیونوو که به دیوار تکیه داده بود، لبخند زد.
— «پس همهچیز عالیه.»
مین یوان نگاهش کرد.
— «تو چرا اینقدر خوشحالی؟»
هیونوو با خونسردی گفت:
— «چون وقتی همهچیز زیادی خوب پیش میره، معمولاً یه اتفاق جالب میافته.»
جسیکا نگاه تندی به او انداخت.
— «تو هیچوقت نمیتونی یه جلسه رو عادی تموم کنی؟»
— «نه.»
لوکا خندید.
— «حداقل صادقه.»
پرانپریا ساکت به آنها نگاه میکرد.
شش نفر.
شش شخصیت متفاوت.
اما برای اولین بار، چیزی را فهمید.
اینها فقط کنار هم کار نمیکردند.
به شکل عجیبی، هرکدام جای خالی دیگری را پر میکردند.
مین یوان مغز بود.
هیونوو نقشه را میچید.
مونیکا راه را باز میکرد.
جسیکا آمادهی پشتیبانی بود.
لوکا از دور همهچیز را زیر نظر داشت.
و خودش...
قرار بود یاد بگیرد چطور در میان این آدمها جای خودش را پیدا کند.
مین یوان نگاهش کرد.
— «پرانپریا.»
— «بله؟»
— «آمادهای؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «بله.»
مین یوان سر تکان داد.
— «پس بریم.»
---
چند ساعت بعد — محل مأموریت
همهچیز طبق نقشه پیش میرفت.
مونیکا از فاصلهای امن سیستمهای امنیتی را زیر نظر داشت.
لوکا موقعیت را کنترل میکرد.
جسیکا آمادهی واکنش بود.
هیونوو هر چند لحظه یکبار از طریق بیسیم مسیر را تغییر میداد.
و پرانپریا...
برای اولین بار، تنها بود.
نه به معنای واقعی.
صدای اعضای گروه در گوشش بود.
اما تصمیمی که چند ثانیه بعد باید میگرفت، فقط به خودش مربوط میشد.
صدای هیونوو در بیسیم پیچید:
— «خانم ریانو، انتخاب با توئه.»
پرانپریا مکث کرد.
— «اگه اشتباه کنم؟»
صدای هیونوو آرام بود.
— «اونوقت یاد میگیری.»
پرانپریا لبخند زد.
— «عجیبه.»
— «چی؟»
— «فکر میکردم قراره بگی اگه اشتباه کنم، همهمون میمیریم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هیونوو خندید.
پارت هدیه...
— «نه. اون جمله خیلی کلیشهایه.»
پرانپریا نفس عمیقی کشید.
و تصمیمش را گرفت.
— «مسیر دوم.»
مونیکا بلافاصله جواب داد:
— «دریافت شد.»
لوکا گفت:
— «تأیید.»
جسیکا:
— «برو.»
هیونوو آخرین نفر بود.
— «دیدی؟ گفتم خودت پیداش میکنی.»
پرانپریا برای اولین بار لبخند زد.
اما درست همان لحظه...
صدای هشدار در بیسیم پیچید.
مونیکا ناگهان گفت:
— «صبر کنید.»
همه ساکت شدند.
— «یه چیزی درست نیست.»
هیونوو فوراً جدی شد.
— «چی؟»
مونیکا به صفحه خیره ماند.
— «یکی قبل از ما وارد سیستم شده.»
سکوت.
لوکا پرسید:
— «کی؟»
مونیکا چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— «نمیدونم.»
و همین یک جمله کافی بود تا تمام اعضای تیم بفهمند...
این مأموریت از اول آنطور که فکر میکردند، نبوده است.
ادامه دارد...
Part¹⁶
[فلشبک — پنج سال پیش]
شب، آرامتر از همیشه روی عمارت افتاده بود.
پرانپریا جلوی آینه ایستاده بود و برای آخرین بار ظاهرش را بررسی میکرد.
امشب اولین مأموریت واقعی او بود.
صدای تقهای به در خورد.
— «بیا.»
در باز شد.
مونیکا وارد شد؛ تبلتش را در دست داشت و حتی موقع راه رفتن هم چشم از صفحهاش برنمیداشت.
— «پنج دقیقه دیگه حرکت میکنیم.»
پرانپریا پرسید:
— «بقیه کجان؟»
مونیکا بدون اینکه سر بلند کند گفت:
— «لوکا روی پشتبومه. جسیکا توی گاراژه. هیونوو با مین یوان جلسه داره.»
— «و تو؟»
— «من دارم مطمئن میشم هیچکس نمیفهمه ما قراره کجا بریم.»
پرانپریا لبخند کوچکی زد.
— «خیلی آروم گفتی.»
مونیکا بالاخره نگاهش کرد.
— «چون نگران نیستم.»
— «چرا؟»
مونیکا شانه بالا انداخت.
— «چون اگه من نگران بشم، بقیه باید نگرانتر باشن.»
پرانپریا خندید.
برای اولین بار احساس کرد شاید این آدمها فقط یک گروه سرد و بیاحساس نیستند.
هرکدامشان روش خاص خودشان را برای اعتماد کردن داشتند.
---
چند دقیقه بعد، همه در سالن اصلی جمع شدند.
مین یوان نقشه را روی میز گذاشت.
— «هدف مشخصه. ورود، انجام مأموریت، خروج. هیچ حرکت اضافهای نمیخوام.»
لوکا از کنار پنجره گفت:
— «مسیر خروج امنه.»
جسیکا اضافه کرد:
— «و اگه چیزی تغییر کرد، من پوششتون رو عوض میکنم.»
مونیکا تبلتش را بالا آورد.
— «سیستم امنیتی هم تحت کنترله.»
هیونوو که به دیوار تکیه داده بود، لبخند زد.
— «پس همهچیز عالیه.»
مین یوان نگاهش کرد.
— «تو چرا اینقدر خوشحالی؟»
هیونوو با خونسردی گفت:
— «چون وقتی همهچیز زیادی خوب پیش میره، معمولاً یه اتفاق جالب میافته.»
جسیکا نگاه تندی به او انداخت.
— «تو هیچوقت نمیتونی یه جلسه رو عادی تموم کنی؟»
— «نه.»
لوکا خندید.
— «حداقل صادقه.»
پرانپریا ساکت به آنها نگاه میکرد.
شش نفر.
شش شخصیت متفاوت.
اما برای اولین بار، چیزی را فهمید.
اینها فقط کنار هم کار نمیکردند.
به شکل عجیبی، هرکدام جای خالی دیگری را پر میکردند.
مین یوان مغز بود.
هیونوو نقشه را میچید.
مونیکا راه را باز میکرد.
جسیکا آمادهی پشتیبانی بود.
لوکا از دور همهچیز را زیر نظر داشت.
و خودش...
قرار بود یاد بگیرد چطور در میان این آدمها جای خودش را پیدا کند.
مین یوان نگاهش کرد.
— «پرانپریا.»
— «بله؟»
— «آمادهای؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— «بله.»
مین یوان سر تکان داد.
— «پس بریم.»
---
چند ساعت بعد — محل مأموریت
همهچیز طبق نقشه پیش میرفت.
مونیکا از فاصلهای امن سیستمهای امنیتی را زیر نظر داشت.
لوکا موقعیت را کنترل میکرد.
جسیکا آمادهی واکنش بود.
هیونوو هر چند لحظه یکبار از طریق بیسیم مسیر را تغییر میداد.
و پرانپریا...
برای اولین بار، تنها بود.
نه به معنای واقعی.
صدای اعضای گروه در گوشش بود.
اما تصمیمی که چند ثانیه بعد باید میگرفت، فقط به خودش مربوط میشد.
صدای هیونوو در بیسیم پیچید:
— «خانم ریانو، انتخاب با توئه.»
پرانپریا مکث کرد.
— «اگه اشتباه کنم؟»
صدای هیونوو آرام بود.
— «اونوقت یاد میگیری.»
پرانپریا لبخند زد.
— «عجیبه.»
— «چی؟»
— «فکر میکردم قراره بگی اگه اشتباه کنم، همهمون میمیریم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هیونوو خندید.
پارت هدیه...
— «نه. اون جمله خیلی کلیشهایه.»
پرانپریا نفس عمیقی کشید.
و تصمیمش را گرفت.
— «مسیر دوم.»
مونیکا بلافاصله جواب داد:
— «دریافت شد.»
لوکا گفت:
— «تأیید.»
جسیکا:
— «برو.»
هیونوو آخرین نفر بود.
— «دیدی؟ گفتم خودت پیداش میکنی.»
پرانپریا برای اولین بار لبخند زد.
اما درست همان لحظه...
صدای هشدار در بیسیم پیچید.
مونیکا ناگهان گفت:
— «صبر کنید.»
همه ساکت شدند.
— «یه چیزی درست نیست.»
هیونوو فوراً جدی شد.
— «چی؟»
مونیکا به صفحه خیره ماند.
— «یکی قبل از ما وارد سیستم شده.»
سکوت.
لوکا پرسید:
— «کی؟»
مونیکا چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— «نمیدونم.»
و همین یک جمله کافی بود تا تمام اعضای تیم بفهمند...
این مأموریت از اول آنطور که فکر میکردند، نبوده است.
ادامه دارد...
- ۶۶۳
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط