سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
ادامه ی قسمت قبل...
ایتاچی، با لحنی آرام گفت: «ضعیف؟ شاید. اما قلبِ اونها، گاهی از قلبِ ما خونآشامها هم گرمتر و قویتره. تو باید یاد بگیری که ناروتو رو نه به عنوانِ «خورشیدِ» خودت، بلکه به عنوانِ کسی که هست، ببینی. اون وقت، شاید بتونی بفهمی که این پیوند، فقط یه وظیفه نیست، بلکه یه فرصته.»
ساسوکه، سکوت کرد. حرفهایِ ایتاچی، در ذهنش طنینانداز شد. «فرصت؟»
ناگهان، ناروتو شروع به وول خوردن کرد. چشمانش را به آرامی باز کرد. نورِ کمِ شمعها، باعث شد که چشمانش برایِ لحظهای تار شوند. اولین چیزی که دید، سقفِ گچبری شدهیِ باشکوهِ اتاق بود. سپس، صورتِ ساسوکه و ایتاچی را در بالایِ سرش دید.
«آه…» نالهیِ ضعیفی کرد و سعی کرد بلند شود، اما زنجیرها مانعش شدند. «اینجا… اینجا کجاست؟» وحشت، دوباره به چشمانش برگشته بود. «چرا من…؟»
ساسوکه، بدونِ هیچ حرفی، به او خیره شد. اما ایتاچی، با لبخندی مهربان، جلو آمد.
«نگران نباش، ناروتو.» گفت و صدایش، آنقدر آرامشبخش بود که کمی از ترسِ ناروتو را کم کرد. «تو در امان هستی. ما بهت آسیب نمیزنیم.»
ناروتو، با چشمانی پر از سوال، به ایتاچی نگاه کرد و سپس، نگاهش را به ساسوکه دوخت. ساسوکه، هنوز سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اما ناروتو، با تمامِ وجودش، احساس میکرد که چیزی در چشمانِ او، فراتر از آن سردیِ همیشگی است. حسی غریب، که شاید… شاید همان گرمایِ گمشدهیِ افسانهها بود.
«ولی… من چرا اینجام؟ و این زنجیرها…؟»
ساسوکه، بالاخره سکوتش را شکست. صدایش، سردتر از همیشه بود. «اینجا، جاییه که باید باشی.»
[پایان قسمت دوم]
---
ادامه ی قسمت قبل...
ایتاچی، با لحنی آرام گفت: «ضعیف؟ شاید. اما قلبِ اونها، گاهی از قلبِ ما خونآشامها هم گرمتر و قویتره. تو باید یاد بگیری که ناروتو رو نه به عنوانِ «خورشیدِ» خودت، بلکه به عنوانِ کسی که هست، ببینی. اون وقت، شاید بتونی بفهمی که این پیوند، فقط یه وظیفه نیست، بلکه یه فرصته.»
ساسوکه، سکوت کرد. حرفهایِ ایتاچی، در ذهنش طنینانداز شد. «فرصت؟»
ناگهان، ناروتو شروع به وول خوردن کرد. چشمانش را به آرامی باز کرد. نورِ کمِ شمعها، باعث شد که چشمانش برایِ لحظهای تار شوند. اولین چیزی که دید، سقفِ گچبری شدهیِ باشکوهِ اتاق بود. سپس، صورتِ ساسوکه و ایتاچی را در بالایِ سرش دید.
«آه…» نالهیِ ضعیفی کرد و سعی کرد بلند شود، اما زنجیرها مانعش شدند. «اینجا… اینجا کجاست؟» وحشت، دوباره به چشمانش برگشته بود. «چرا من…؟»
ساسوکه، بدونِ هیچ حرفی، به او خیره شد. اما ایتاچی، با لبخندی مهربان، جلو آمد.
«نگران نباش، ناروتو.» گفت و صدایش، آنقدر آرامشبخش بود که کمی از ترسِ ناروتو را کم کرد. «تو در امان هستی. ما بهت آسیب نمیزنیم.»
ناروتو، با چشمانی پر از سوال، به ایتاچی نگاه کرد و سپس، نگاهش را به ساسوکه دوخت. ساسوکه، هنوز سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اما ناروتو، با تمامِ وجودش، احساس میکرد که چیزی در چشمانِ او، فراتر از آن سردیِ همیشگی است. حسی غریب، که شاید… شاید همان گرمایِ گمشدهیِ افسانهها بود.
«ولی… من چرا اینجام؟ و این زنجیرها…؟»
ساسوکه، بالاخره سکوتش را شکست. صدایش، سردتر از همیشه بود. «اینجا، جاییه که باید باشی.»
[پایان قسمت دوم]
---
- ۳.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط