داستان زندگی من
داستان زندگی من
پارت:22
_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کردم به آروم بوسیدنش اونم همراهیم میکرد یواش بلندش کردم و به سمت اتاق خواب بردمش و...(اسمات هر کس میخواد تو کامنتا بگه براش میفرستم)
+خواب بودم که باحس خیسی روی لبام از خواب بیدار شدم
_أه بیدارت کردم،ببخشید نتونستم خودمو تحمل کنم و نبوسمت
+صبح بخیر، اشکال نداره
_عا صبح توهم بخیر بیبی
+میشه بزاری بلند شم
_عاا آره
+رفتم پایین صبحونه درست کنم که،تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سرشو کرد داخل گردنم
+(خنده)،نکن اینجوری قلقلکم میاد(خنده)
_ولی به من حس خوبی میده(لبخند)
"چند مین بعد
+صبحونه مون رو خوردیم تهیونگ رفت آماده بشه که بره شرکت
_بیب من دارم میرم
+(از داخل آشپزخانه)بسلامت
_رفتماا
+خداحافظ
_اوففف
+یهو آمد بوسیدم رفت
+(خنده)عا پس منظورش این بوده
" چند ماه گذشت و میونه ی تهیونگ و لونا بهتر شده بود و یه چند باریم را.ب.ط.ه داشتن ولی این چند روز تهیونگ بخاطر کارای شرکت خیلی خونه نبود زود میرفت و دور برمیگشت لونا هم خیلی نگرانش بود حتما،چند شب سعی کرد باهاش حرف بزنه ولی تهیونگ آنقدر دیر میومد خونه که لونا از خستگی زیاد خوابش میبرد
+صبح با حس حالت تهوع بیدار شدم.
یه چند وقتیه حالم همش بد میشه، حالت تهوع دارم،اشتهام زیاد شده،غذاهایی که قبلا دوست ندارم رو الان دوست دارم و همشم دل درد میگیرم،دیروزم باید پریود میشدم ولی نشدم تهیونگم که اصلا خونه نیست، تصمیم گرفتم امروز برم دکتر ببینم چه مشکلی پیش آمده برا صبحونه یه شیر کاکائو و کیک خوردم آماده شدم و به سمت مطب دکتر حرکت کردم
رسیدم تا نوبتم بشه
"چند مین بعد
+نوبتم شد و رفتم داخل
+سلام
دکتر:سلام دختر بیا بشین،چه مشکلی پیش امده
+ممنون، خب...(همون مشکلات)
دکتر:خب عزیزم برو یه آزمایش بگیر بعد جواب آزمایشت رو بیار بده به من
+چشم،رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم بهم گفتن جوابش نیم ساعت دیگه میاد
" نیم ساعت بعد
پرستار:خانم پارک لونا
+بله
پرستار:جواب آزمایشتون
+خیلی ممنونم....رفتم داخل اتاق دکتر دوباره
دکتر:خب عزیزم طبق آزمایشت شما 2 هفته هست که، بارداری تبریک میگم بهتون
+واقعا؟
دکتر:بله عزیزم
+ممنونم
خدانگهدار
+خیلی خوشحال بودم از همونجا رفتم سمت شرکت تا این خبرو به تهيونگ بدم مطمئنم خیلی خوشحال میشه، آخه تهیونگ عاشق بچه هاست
"فلش بک به شرکت
_چند روزه اصلا وقت نمیکنم برم خونه و با لونا وقت بگذرونم
_تو دفتر کارم نشسته بودم که یکی در زد
_بیا تو
منشی:آقای کیم گفتم خسته هستید براتون قهوی اوردم
_ام ممنون
_قهوه رو گذاشت رو میز و خودش آمد رو پام نشست
_چیکا......چی اون منو بوسید نمیدونستم دارم چیکار میکنم یهو به خودم امدم و پسش زدم
_دختره ی هرزه چیکار میکنی من خودم زن دارم گمشو از شرکت بیرون تو اخراجی(دادد د)
_تو همین هین یکی در زد
_بیا تو
منشی2:آقای کیم
_چیشده
منشی2:خانومتون آمده بودند اینجا چند دقیقه پیش با گریه از شرکت خارج شدن گفتم بهتون اطلاع بدم
_چچچ.. چی. لونا اینجا بوده؟
منشی2:بله
_منن چی..کار...کرد..مم
_سریع از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رفتم رسیدم رفتم داخل اما دیگه دیر شده بود...اون رفته
+لونا رفتم شرکت داخل آسانسور طبقه 7 رو زدم از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
چرا منشیش نبود
اصلا به من چه شاید رفته مرخصی
درو آروم باز کردم که صحنه ای دیدم که کاش نمیدیدم تهیونگ و منشیش داشتن همو میبوسیدن
واقعا که براشون متاسفم
با گریه از شرکت بیرون آمدم و رفتم خونه وسایلم رو جمع کردم و رفتم فرودگاه و...
پایان فصل اول
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لایک، فالو،بازنشر لطفا🎀✨
بچه ها ایده واسه سناریو و تکپارتی بدید خواهشمندم
پارت:22
_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کردم به آروم بوسیدنش اونم همراهیم میکرد یواش بلندش کردم و به سمت اتاق خواب بردمش و...(اسمات هر کس میخواد تو کامنتا بگه براش میفرستم)
+خواب بودم که باحس خیسی روی لبام از خواب بیدار شدم
_أه بیدارت کردم،ببخشید نتونستم خودمو تحمل کنم و نبوسمت
+صبح بخیر، اشکال نداره
_عا صبح توهم بخیر بیبی
+میشه بزاری بلند شم
_عاا آره
+رفتم پایین صبحونه درست کنم که،تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سرشو کرد داخل گردنم
+(خنده)،نکن اینجوری قلقلکم میاد(خنده)
_ولی به من حس خوبی میده(لبخند)
"چند مین بعد
+صبحونه مون رو خوردیم تهیونگ رفت آماده بشه که بره شرکت
_بیب من دارم میرم
+(از داخل آشپزخانه)بسلامت
_رفتماا
+خداحافظ
_اوففف
+یهو آمد بوسیدم رفت
+(خنده)عا پس منظورش این بوده
" چند ماه گذشت و میونه ی تهیونگ و لونا بهتر شده بود و یه چند باریم را.ب.ط.ه داشتن ولی این چند روز تهیونگ بخاطر کارای شرکت خیلی خونه نبود زود میرفت و دور برمیگشت لونا هم خیلی نگرانش بود حتما،چند شب سعی کرد باهاش حرف بزنه ولی تهیونگ آنقدر دیر میومد خونه که لونا از خستگی زیاد خوابش میبرد
+صبح با حس حالت تهوع بیدار شدم.
یه چند وقتیه حالم همش بد میشه، حالت تهوع دارم،اشتهام زیاد شده،غذاهایی که قبلا دوست ندارم رو الان دوست دارم و همشم دل درد میگیرم،دیروزم باید پریود میشدم ولی نشدم تهیونگم که اصلا خونه نیست، تصمیم گرفتم امروز برم دکتر ببینم چه مشکلی پیش آمده برا صبحونه یه شیر کاکائو و کیک خوردم آماده شدم و به سمت مطب دکتر حرکت کردم
رسیدم تا نوبتم بشه
"چند مین بعد
+نوبتم شد و رفتم داخل
+سلام
دکتر:سلام دختر بیا بشین،چه مشکلی پیش امده
+ممنون، خب...(همون مشکلات)
دکتر:خب عزیزم برو یه آزمایش بگیر بعد جواب آزمایشت رو بیار بده به من
+چشم،رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم بهم گفتن جوابش نیم ساعت دیگه میاد
" نیم ساعت بعد
پرستار:خانم پارک لونا
+بله
پرستار:جواب آزمایشتون
+خیلی ممنونم....رفتم داخل اتاق دکتر دوباره
دکتر:خب عزیزم طبق آزمایشت شما 2 هفته هست که، بارداری تبریک میگم بهتون
+واقعا؟
دکتر:بله عزیزم
+ممنونم
خدانگهدار
+خیلی خوشحال بودم از همونجا رفتم سمت شرکت تا این خبرو به تهيونگ بدم مطمئنم خیلی خوشحال میشه، آخه تهیونگ عاشق بچه هاست
"فلش بک به شرکت
_چند روزه اصلا وقت نمیکنم برم خونه و با لونا وقت بگذرونم
_تو دفتر کارم نشسته بودم که یکی در زد
_بیا تو
منشی:آقای کیم گفتم خسته هستید براتون قهوی اوردم
_ام ممنون
_قهوه رو گذاشت رو میز و خودش آمد رو پام نشست
_چیکا......چی اون منو بوسید نمیدونستم دارم چیکار میکنم یهو به خودم امدم و پسش زدم
_دختره ی هرزه چیکار میکنی من خودم زن دارم گمشو از شرکت بیرون تو اخراجی(دادد د)
_تو همین هین یکی در زد
_بیا تو
منشی2:آقای کیم
_چیشده
منشی2:خانومتون آمده بودند اینجا چند دقیقه پیش با گریه از شرکت خارج شدن گفتم بهتون اطلاع بدم
_چچچ.. چی. لونا اینجا بوده؟
منشی2:بله
_منن چی..کار...کرد..مم
_سریع از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رفتم رسیدم رفتم داخل اما دیگه دیر شده بود...اون رفته
+لونا رفتم شرکت داخل آسانسور طبقه 7 رو زدم از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
چرا منشیش نبود
اصلا به من چه شاید رفته مرخصی
درو آروم باز کردم که صحنه ای دیدم که کاش نمیدیدم تهیونگ و منشیش داشتن همو میبوسیدن
واقعا که براشون متاسفم
با گریه از شرکت بیرون آمدم و رفتم خونه وسایلم رو جمع کردم و رفتم فرودگاه و...
پایان فصل اول
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لایک، فالو،بازنشر لطفا🎀✨
بچه ها ایده واسه سناریو و تکپارتی بدید خواهشمندم
- ۲۳۱
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط