#Thelast_One
#Thelast_One
#Hyunlixx
بیب...
بیب...
بیب...
تنها صدایی که می اومد صدای بوق دستگاهی بود تو یه ریتم و صدا تکرار میشد...
بیب...
بیب...
بیب...
پسر چشماشو باز کرد و با سر درد شدیدی بیدار شد حس خالی بودن و سبک بودن داشت
به خاطر نور سفید شدید اولش دیدش تار بود و چشماشو جم کرد
وقتی اروم اروم چشماش به نور عادت کرد بلند شد و نگاهی به اطرافش انداخت...تو یه اتاق کوچیک بود
کل اتاق سفید بود و فقط یه تخت و آینه و یه توالت وجود داشت که اونم سفید بود و یه در که پشتش یه برگه بود
قوانین:
1-قبل از آنکه اپراتور اجازه ی خروج را صادر کند از اتاق خارج نشوید
2-با بقیه افراد به خصوص با آلفا ها درگیر نشوید
3-اگر هنگام ساعات خاموشی صدای جیغ و فریاد از بیرون شنیدید هرگز سعی نکنید در را باز کنید...
پسر با خوندن هر خط گیج تر میشد...
پس ینی غیر از اون کسای دیگه ای هم اونجا بودن؟
سعی کرد درو باز کنه ولی...قفل بود
کجا بود...؟
چرا هیچی به خاطر نمی آورد...؟ آلفا؟ آلفا کی بودن؟ بقیه؟ کسایی که اونجا بودن مثل خودش هیچی به یاد نمی اوردن؟ اسمش چی بود؟ چن سالش بود؟
به قیافش تو آینه ای که از تمیزی برق میزد نگاه کرد...
بهش میخورد حداقل ۲۰ و خورده ای سالش باشه...موهای بلوندش باعث شد فک کنه که چقد زیباست و واقعا هم بود...
برای لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت...
اسمش چی بود؟ خانواده اش میدونستن کجاست؟ اینجا کجا بود؟ اپراتور کی بود؟ در چرا قفل بود؟
....
وقتی سعی میکرد چیزی به یاد بیاره یا به مغزش فشار می اورد گوشاش زنگ میخوردن و سر درد عجیبی میگرفت و حالت تهوع
چرا واقعا هیچی به خاطر نمی اورد؟
چشمش به کشوی زیر آینه خورد که یه مکعب مستطیل کوجیک بود...با تردید کشو رو باز کرد و توش یسری وسایل بهداشتی و یه کارت شناسایی بود
کارتو برداشت و روش فقط نوشته بود:
کد شناسایی:915
جنسیت:مرد،امگا
سن:۲۳
پس بیست و سه سالش بود؟ و یه امگای بود؟
چیزایی که میدونست این بود که امگاها از آلفاها ریز جثه ترن...و بامزه تر و شیرین تر و رایحه ی شیرینی داشتن
به قیافش میخورد یه امگای باشه چون به نظر خودش تو نگاه اول خیلی کیوت بود و هیچ جوره امکان نداشت آلفا باشه
ولی دیگه چیزی رو اون کارت ننوشته بود
فقط یه عکس کوچیکم بود که خودش بود و داشت لبخند میزد
به عکس لبخند ریزی زد که یهو صدای کلیکی اومد
و در اروم باز شد...
و صدای زن رباتیکی اومد که صدا بدون هیچ احساسی بود...انگار اون زن حتی لبخند زدن رو فراموش کرده بود
(در ها باز شدن...لطفا به سمت سالن اصلی حرکت کنید...)
با تردید کارتو تو کشو برگردوند و سمت در رفت از لای در حدود ۱۲ نفر دیگه اونجا دید زن و مرد با جثه های ریز و درشت که با ترس و تردید بیرون می اومدن
و صداهای همهمه ای که از اون سالن می اومد...یه سالن خیلی بزرگ بود و دو بخش داشت
آلفا ها
و امگا ها
و همه جا سفید بود...چند دست مبل راحتی سفید
گوشه ی سالن یه آشپزخونه بود که بازم همه چیش سفید بود
پسر میتونست قسم بخوره که حتی اگر یادش می اومد هیچ وقت این همه سفید یه جا ندیده بود...
اروم اروم از اتاق خارج شد و به سمت اون سالنی رفت که بقیه میرفتن...همه کسایی که اونجا بودن یه بوی خیلی کمرنگی داشتن که نشون دهنده جنسیت دومشون بود
آلفا یا امگا بودن
وقتی همه از اون اتاقای کوچیک بیرون اومد در ها دوباره اتوماتیک بسته شدن و کلیک قفل شدن
برای چند لحظه هیچ صدایی نیومد...
ولی یهو.....
این پارت اول بعد مدت ها....میدونم خیلی مزخرفه....اگر تو دو روز لایکا به ۱۰ تا نرسه ادامه نمیدم
#Hyunlixx
بیب...
بیب...
بیب...
تنها صدایی که می اومد صدای بوق دستگاهی بود تو یه ریتم و صدا تکرار میشد...
بیب...
بیب...
بیب...
پسر چشماشو باز کرد و با سر درد شدیدی بیدار شد حس خالی بودن و سبک بودن داشت
به خاطر نور سفید شدید اولش دیدش تار بود و چشماشو جم کرد
وقتی اروم اروم چشماش به نور عادت کرد بلند شد و نگاهی به اطرافش انداخت...تو یه اتاق کوچیک بود
کل اتاق سفید بود و فقط یه تخت و آینه و یه توالت وجود داشت که اونم سفید بود و یه در که پشتش یه برگه بود
قوانین:
1-قبل از آنکه اپراتور اجازه ی خروج را صادر کند از اتاق خارج نشوید
2-با بقیه افراد به خصوص با آلفا ها درگیر نشوید
3-اگر هنگام ساعات خاموشی صدای جیغ و فریاد از بیرون شنیدید هرگز سعی نکنید در را باز کنید...
پسر با خوندن هر خط گیج تر میشد...
پس ینی غیر از اون کسای دیگه ای هم اونجا بودن؟
سعی کرد درو باز کنه ولی...قفل بود
کجا بود...؟
چرا هیچی به خاطر نمی آورد...؟ آلفا؟ آلفا کی بودن؟ بقیه؟ کسایی که اونجا بودن مثل خودش هیچی به یاد نمی اوردن؟ اسمش چی بود؟ چن سالش بود؟
به قیافش تو آینه ای که از تمیزی برق میزد نگاه کرد...
بهش میخورد حداقل ۲۰ و خورده ای سالش باشه...موهای بلوندش باعث شد فک کنه که چقد زیباست و واقعا هم بود...
برای لحظه ای دوباره به فکر فرو رفت...
اسمش چی بود؟ خانواده اش میدونستن کجاست؟ اینجا کجا بود؟ اپراتور کی بود؟ در چرا قفل بود؟
....
وقتی سعی میکرد چیزی به یاد بیاره یا به مغزش فشار می اورد گوشاش زنگ میخوردن و سر درد عجیبی میگرفت و حالت تهوع
چرا واقعا هیچی به خاطر نمی اورد؟
چشمش به کشوی زیر آینه خورد که یه مکعب مستطیل کوجیک بود...با تردید کشو رو باز کرد و توش یسری وسایل بهداشتی و یه کارت شناسایی بود
کارتو برداشت و روش فقط نوشته بود:
کد شناسایی:915
جنسیت:مرد،امگا
سن:۲۳
پس بیست و سه سالش بود؟ و یه امگای بود؟
چیزایی که میدونست این بود که امگاها از آلفاها ریز جثه ترن...و بامزه تر و شیرین تر و رایحه ی شیرینی داشتن
به قیافش میخورد یه امگای باشه چون به نظر خودش تو نگاه اول خیلی کیوت بود و هیچ جوره امکان نداشت آلفا باشه
ولی دیگه چیزی رو اون کارت ننوشته بود
فقط یه عکس کوچیکم بود که خودش بود و داشت لبخند میزد
به عکس لبخند ریزی زد که یهو صدای کلیکی اومد
و در اروم باز شد...
و صدای زن رباتیکی اومد که صدا بدون هیچ احساسی بود...انگار اون زن حتی لبخند زدن رو فراموش کرده بود
(در ها باز شدن...لطفا به سمت سالن اصلی حرکت کنید...)
با تردید کارتو تو کشو برگردوند و سمت در رفت از لای در حدود ۱۲ نفر دیگه اونجا دید زن و مرد با جثه های ریز و درشت که با ترس و تردید بیرون می اومدن
و صداهای همهمه ای که از اون سالن می اومد...یه سالن خیلی بزرگ بود و دو بخش داشت
آلفا ها
و امگا ها
و همه جا سفید بود...چند دست مبل راحتی سفید
گوشه ی سالن یه آشپزخونه بود که بازم همه چیش سفید بود
پسر میتونست قسم بخوره که حتی اگر یادش می اومد هیچ وقت این همه سفید یه جا ندیده بود...
اروم اروم از اتاق خارج شد و به سمت اون سالنی رفت که بقیه میرفتن...همه کسایی که اونجا بودن یه بوی خیلی کمرنگی داشتن که نشون دهنده جنسیت دومشون بود
آلفا یا امگا بودن
وقتی همه از اون اتاقای کوچیک بیرون اومد در ها دوباره اتوماتیک بسته شدن و کلیک قفل شدن
برای چند لحظه هیچ صدایی نیومد...
ولی یهو.....
این پارت اول بعد مدت ها....میدونم خیلی مزخرفه....اگر تو دو روز لایکا به ۱۰ تا نرسه ادامه نمیدم
- ۷۹۸
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط