Jongkookroman
Jongkook_roman
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part6
_ منم میام.
صدات یکم بالا رفت و درحد جیغ بود
_چی؟
بهت نگاه کرد
_خب اگر نمیخوای نمی...
_نه منظورم این نبود فقط... تعجب کردم
در آسانسور باز شد و تو عذرخواهی کردی و بیرون رفتی.
رفتی سمت اتاق کارت، در رو بستی و پشت میز روی صندلی نشستی.
خوشحال بودی که امروز باهاش کاری نداری.
آیپد رو گذاشتی جلوت و لپ تابت رو روشن کردی و شروع کردی به طراحی لباس جدید.
*5 ساعت بعد*
بعد از کلی طراحی و انتخاب مدل های جدید میکاپ و یاد گرفتنشون وسایلت رو جمع کردی و از ساختمان بیرون اومدی و به سمت ماشینت رفتی.
داشتی سوییچ ماشینت رو از توی کیفت در میاوردی که با صدای کوک سرتو بلند کردی.
_ا/ت!
رو به روت ایستاد
_سلام..کی کارتون تموم شد؟
_الان؛ میخوای من برسونمت..؟
به ماشینت اشاره کردی و سوییچ رو از توی کیفت در آوردی.
_مرسی ولی ماشین دارم
با سر تأیید کرد و عقب رفت.
به سمت در ماشین رفتی و بعد یهویی برگشتی.
_راستی! درمورد چیزی که توی آسانسور بهم گفتین..
برگشت و بهت نگاه کرد
_من به مادربزرگم زنگ زدم و بهشون گفتم, و مادربزرگم گفتن که حتما بیاین خوشحال میشن.
لبخند زد و با سر تأیید کرد.
_خب پس فردا میان دنبالت
با سر تأیید کردی حرفشو و خداحافظی کردی و سوار ماشینت شدی
ادامه دارد...
_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_
Part6
_ منم میام.
صدات یکم بالا رفت و درحد جیغ بود
_چی؟
بهت نگاه کرد
_خب اگر نمیخوای نمی...
_نه منظورم این نبود فقط... تعجب کردم
در آسانسور باز شد و تو عذرخواهی کردی و بیرون رفتی.
رفتی سمت اتاق کارت، در رو بستی و پشت میز روی صندلی نشستی.
خوشحال بودی که امروز باهاش کاری نداری.
آیپد رو گذاشتی جلوت و لپ تابت رو روشن کردی و شروع کردی به طراحی لباس جدید.
*5 ساعت بعد*
بعد از کلی طراحی و انتخاب مدل های جدید میکاپ و یاد گرفتنشون وسایلت رو جمع کردی و از ساختمان بیرون اومدی و به سمت ماشینت رفتی.
داشتی سوییچ ماشینت رو از توی کیفت در میاوردی که با صدای کوک سرتو بلند کردی.
_ا/ت!
رو به روت ایستاد
_سلام..کی کارتون تموم شد؟
_الان؛ میخوای من برسونمت..؟
به ماشینت اشاره کردی و سوییچ رو از توی کیفت در آوردی.
_مرسی ولی ماشین دارم
با سر تأیید کرد و عقب رفت.
به سمت در ماشین رفتی و بعد یهویی برگشتی.
_راستی! درمورد چیزی که توی آسانسور بهم گفتین..
برگشت و بهت نگاه کرد
_من به مادربزرگم زنگ زدم و بهشون گفتم, و مادربزرگم گفتن که حتما بیاین خوشحال میشن.
لبخند زد و با سر تأیید کرد.
_خب پس فردا میان دنبالت
با سر تأیید کردی حرفشو و خداحافظی کردی و سوار ماشینت شدی
ادامه دارد...
- ۲۰.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط