فامیلمون تعریف میکرد:

فامیلمون تعریف میکرد:

رفتم نون بگیرم، دست خالی برگشتم خونه.

بابام گفت: پس نون کو؟

گفتم: الکی مثلن نونوایی بسته بود!

یهو دیدم بابام با لگد چنان ضربه ای کوفت تو پوزم

که آب دهنمو معلق تو هوا دیدم



وقتی بهوش اومدم دیدم بابام با لبخند ملیحی گفت: . . .

الکی مثلن من بوروسلی ام...!!!
دیدگاه ها (۱)

یکی از بچه های فامیل که 5 سالشه اومده به مامانش میگه از بازی...

پسر خالم یه موبایل از این بزرگا خریده! بعد گذاشته بودش رو زم...

نامه ای کوتاه به پول: سلام آقا ما رو نمیبینی خوشی؟...!!!

مافیای خشن من پارت ۶ نوشته: sarii

(⁠๑⁠˙⁠ A kiss of chocolate wine ˙⁠๑⁠)⁩ part ²⁶به هر بدبختی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط