خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید



رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید



به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید



آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید



ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید



خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید



من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید



محمدعلی بهمنی
دیدگاه ها (۱۵)

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که توییتو نه بر آنی که منم من...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خب...

معنای عشق واقعی...یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس ...

زندگی یعنی دیدن لبخند عزیزانی که دوستشاندا ریمزندگی یعنی شاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط