پارت ۴۳:

پارت ۴۳:
اخراج

مایکی با سردی یخ و حرکاتی مثل ادم اهنی سر خم کرد : معلومه که نیاز نیست خودم رو درگیر این موضوع کنم....من سوزومه رو دارم و اون اطلاعات داره

هانما: از سوزومه استفاده میکنی‌....رقت انگیزه

مایکی: خفه شو هانما

سوزومه : کسی از من استفاده نمیکنه ... برعکس تو

کیساکی از وسط‌ جمعیت رد شد و رفت جلوی مایکی نفس نفس میزد انگار میترسید

کیساکی: به حرف های بازنده ها گوش نده مایکی....مگه نمیخوای قوی ترین بشی ؟ مگه نمیخوای شماره یک ژاپن بشی ؟

تاکه میچی به صورت رنگ پریده و خیس عرق کیساکی نگاه کرد و با خودش فکر کرد : یعنی... واقعا ترسیده ؟

کیساکی: گوش میدی مایکی ! ماه به تنهای که نمیتونه بدرخشه تو به من نیاز داری

بعد دستش رو به سمت مایکی گرفت انگار یه جور های اون رو دعوت کرد

مایکی : کار ما تمومه کیساکی هر چقدر که میخوای میتونی حرف های شاعرانه بزنی ولی چیزی رو عوض نمیکنه

کیساکی ساکت بود ولی لرزش شونه و سرش تقریباً اظطرابش رو لو میداد چند قدم عقب رفت بعد تلو تلو خورد و روی زانو هاش افتاد

هانما چند تا فحش زیر لب داد و از جمعیت تومان فاصله گرفت

دراکن با صدای بلندش داد زد: جلسه تموم شد

جمعیت پراکنده شد و همه سعی میکردن اون چیزی که جلوی چشم هاشون اتفاق افتاده بود رو هضم کنن
✻✽✻✽✻✽✻✽✻✽
چند روز بعد :

چیفویو و تاکه میچی کنار هم رو سبزه ها نشسته بودن

چیفویو: الان چی میشه ؟ اژدهای سیاه زیر دست ماست و کیساکی از تومان رفته

تاکه میچی: فکر کنم همه چیز درست شد....تموم شد

چیفویو: برمیگردی به اینده ؟

تاکه میچی سرش رو به معنایی تایید تکون داد : اره...اونجا میبینمت و چیفویو ممنونم بدون تو من هیچ وقت نمیتونستم به اینجا برسم

∆\∆\∆\∆

تاکه میچی برگشت به اینده قبل از برگشتن برای اخرین بار همه رو دور هم جمع کرد مایکی‌، دراکن، سوزومه، چیفویو ،میتسویا و هاکای چون به هرحال ممکن بود این اخرین باری باشه که اون ها رو میبینه نمیدونست اینده چی براش رقم زده

دراکن: چی شده تاکه میچی...میخواستی ما رو ببینی

تاکه میچی: کسیاکی دشمن ماست ! این آخرین حرفی بود که باجی بهم زد فرمانده دسته چهارم فقط فقط پاچینه

همه تعجب زده بودن سوزومه به حرف تاکه میچی لبخند زد البته لبخندش به چشم هایش نرسید بعد سری به معنای احترام تکون داد

تاکه میچی تقریباً مثل همیشه گریش گرفت : لطفاً فراموش نکنید چیزی رو که باجی میخواست به دست بیاره

چیفویو نفس عمیق کشید : باشه ... اعتراف می‌کنم اشکم رو در اوردی مرد !

تاکه میچی لبخند زد : بیاید یه عکس بگیریم!

هاکای غرغر کرد : چرا الان؟

میتسویا: حداقل از قبل میگفتی لباس بهتر بپوشیم

سوزومه: ایده خوبیه

دراکن لبخند زد : باشه منم موافقم

مایکی : همه بیاید اینجا وایستید ! ژست قشنگ هم بگیرید ها

تاکه میچی با خودش فکر کرد «این اخرین باریه که این بچه ها رو تو گذشته میبینم پس بهتره یه عکس یادگاری بگیرم ... مگه نه؟»

تاکه میچی عکس گرفت هر چقدر هم همه غرغر میکردن برای عکس مشتاق بودن...اخرین عکسه گذشته اخرین عکس شاد..
دیدگاه ها (۶)

پارت ۴۴:اینده شومتاکه میچی بالاخره به اینده برگشت وقتی چشم ه...

🛐🛐🛐

پیروت نیازی به دزدیدن نیست شکلات لازمه که همراهت بیاد 🥸👍🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط