پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل اول
p7
دستش رو بالا برد که سیستم رو قطع کنه، اما اعداد از ۱۲… به ۱۱… به ۱۰ رسیدند.
«جیسو برگرد!» فریاد زد. «پوشش!»
اما قبل از اینکه حتی بتونن پناه بگیرن، نوری سفید و کورکننده محوطه را بلعید. نه انفجار — بلکه شبیه برقِ شدیدِ ناشی از تخلیهی الکترومغناطیسی. هوا لرزید. صداهای سیستمهای امنیتی از همهجا پیچید. در همان لحظه، از آسمانِ مهگرفتهی سئول، صدای آژیرِ بلندِ تمام سیستمهای برق منطقه بلند شد.
جنی روی زمین افتاده بود، گوشهاش سوت میکشید. وقتی سرش را بالا گرفت، همهجا تاریک بود. برق کل محله قطع شده بود. اما چیزی در اسمان، سایهی سیاهی مثل بالِ هواپیما یا... پهپاد بزرگی که آرام در افق ناپدید شد.
جیسو زمزمه کرد:
«اون...اسلیپس...اون پروژه مربوط به اوناست؟ به همونا که چند سال پیش سیستمهای دولتی رو هک کرده بودن؟»
جنی هنوز به صفحهی لپتاپ نگاه میکرد. شمارش تموم شده بود
پایینش نوشته بود:
> "مرحلهی بعد، روز بعد – فقط تیم بلک پینک.
> پیام دوم در کانالِ آشنا خواهد رسید."
و دوباره صفحه خاموش شد.
باد سنگینی وزید. انبارِ قدیمی کمی لرزید، و بویِ سوختگیِ ضعیفی از سیمهای برقِ اطراف بلند شد.
همهچیز ساکت بود. فقط نور آبیِ محوِ شهر، و دوتا سایه — جنی و جیسو — وسطش، بیصدا، گیج و خشک.
جیسو آهسته گفت:
«بنظر میاد ایندفعه، شکارچی خودمون شدیم... نه شکار.»
جنی لبخند تلخی زد، اسل//حهاش را دوباره در غلاف گذاشت.
«نه جیسو... این تازه افتتاحیهیِ بازیه. و من نمیذارم کسی حتی فکر کنه داره با ما بازی میکنه.»
در دوردست، صدای بوق بلندی پیچید. لیسا و رزی از ماشینشون با چراغها به سمتشون علامت دادن.
باران نمنم شروع شده بود، بوی خاک خیس با بوی سیمهای سوخته قاطی میزد. نور چراغ جلوی ماشین لیسا توی تاریکیِ بیبرق، مثل تیزرِ یک فیلم جن//ایی روی دیوارهای نمزده میرقصید.
جنی هنوز نیمخیز پشت لپتاپِ خاموش بود. جیسو به سرعت جلوش زانو زد.
«باید بریم، الان یه مشت پلیس اینجا رو محاصره میکنن—»
جنی بدون اینکه نگاهش کنه گفت: «هنوز نه. اون لپتاپ پاک نشده. اگه رهاش کنیم، همه چی از بین میره.»
لحظهای بعد، صدای درب ماشین و قدمهای تند به گوش رسید. لیسا و رزی دویدند سمتشون.
لیسا با چهرهای خیس از بارون، با صدایی نگران گفت:
«جنی! صدام میشنوی؟ برق کل منطقه پرید، فکر کردیم اونجا منفجر شدی—!»
جنی سر بالا آورد. بیکلام. فقط یه اشاره کرد به لپتاپ. «بهش نگاه کن.»
رزی با چشمانی درشت به صفحهی خاموش نگاه کرد. «چی…؟ این همونیه که—؟»
جیسو پرید وسط حرفش: «آره. یه تایمر داشت. و درست وقتی تموم شد، تمام سیستم برق منطقه از کار افتاد. و اینجا پیام گذاشت.»
لیسا نفسش را بیرون داد، صدای باران روی سقف ماشین شدت گرفت.
«یه تلهی اطلاعاتی. دقیق.»
جنی جواب داد: «نه فقط تله. یه دعوتنامه.»
رزی اخم کرد. «دعوتنامه برای چی؟»
جنی به آرامی گفت: «برای ورود به "پروژهی اسلیپس". یعنی هرکی این پشت صحنه رو میچرخونه، داره ما رو میکِشه سمت خودش.»
لیسا که تازه متوجه نام روی لپتاپ شده بود، چشم تنگ کرد.
«من اسمش رو شنیدم... یه زمستون پیش، وقتی توی همکاریِ امنیتی با HYBE(همون کمپانی بی تی اس) بودیم. یه پروژهی رمزنگاریِ نظامی بود که از کنترل خارج شده بود. هدفش کنترل جریان اطلاعات و دسترسی غیرمجاز به مخازن داده بود. ولی شنیده بودم بسته شده.»
جیسو تکیه داد به دیوار بتونی.
«اگه بسته شده بود، پس چرا حالا با ما تماس گرفته؟»
سکوت. فقط صدای باران.
در همین لحظه، صدای بوق دیگه ای هم از دور رسید — اما این یکی از ماشین لیسا نبود.
رزی تند گوشیاش را درآورد تا موقعیت را بررسی کند، اما صفحهی موبایل هم سیاه بود. بدون سیگنال.
«ارتباط قطع شده.»
لیسا چند قدم جلو رفت، نیمنگاهی به جادهی پایین انداخت.
در دوردست، میان دود و باران، چراغ قرمزی روی سقف ساختمانی ویران چشمک میزد؛ دقیقاً دو خیابان پایینتر.
«اونجا رو ببین. اون چراغ قبلاً خاموش بود.»
جنی گفت: «ممکنه "مرحلهی بعد" همون باشه.»
جیسو سرش را تکان داد: «یا دام بعدی.»
اما انگار هیچکدام نمیتوانستن برگردن — کنجکاوی ترکیب شده با حس خطر، چیزی بود که همیشه اونها رو جلو میبرد.
لیسا سوار ماشین شد. «هرچی هست باید ببینیم.»
جنی گفت: «نه با این ماشین. اگه دنبالمون کرده باشن راحت ما رو میزنن.»
چند ثانیه بعد، همگی در سکوت از کوچه پسکوچهها، زیر باران، پیاده راه افتادند.
و این داستان ادامه دارد...
فصل اول
p7
دستش رو بالا برد که سیستم رو قطع کنه، اما اعداد از ۱۲… به ۱۱… به ۱۰ رسیدند.
«جیسو برگرد!» فریاد زد. «پوشش!»
اما قبل از اینکه حتی بتونن پناه بگیرن، نوری سفید و کورکننده محوطه را بلعید. نه انفجار — بلکه شبیه برقِ شدیدِ ناشی از تخلیهی الکترومغناطیسی. هوا لرزید. صداهای سیستمهای امنیتی از همهجا پیچید. در همان لحظه، از آسمانِ مهگرفتهی سئول، صدای آژیرِ بلندِ تمام سیستمهای برق منطقه بلند شد.
جنی روی زمین افتاده بود، گوشهاش سوت میکشید. وقتی سرش را بالا گرفت، همهجا تاریک بود. برق کل محله قطع شده بود. اما چیزی در اسمان، سایهی سیاهی مثل بالِ هواپیما یا... پهپاد بزرگی که آرام در افق ناپدید شد.
جیسو زمزمه کرد:
«اون...اسلیپس...اون پروژه مربوط به اوناست؟ به همونا که چند سال پیش سیستمهای دولتی رو هک کرده بودن؟»
جنی هنوز به صفحهی لپتاپ نگاه میکرد. شمارش تموم شده بود
پایینش نوشته بود:
> "مرحلهی بعد، روز بعد – فقط تیم بلک پینک.
> پیام دوم در کانالِ آشنا خواهد رسید."
و دوباره صفحه خاموش شد.
باد سنگینی وزید. انبارِ قدیمی کمی لرزید، و بویِ سوختگیِ ضعیفی از سیمهای برقِ اطراف بلند شد.
همهچیز ساکت بود. فقط نور آبیِ محوِ شهر، و دوتا سایه — جنی و جیسو — وسطش، بیصدا، گیج و خشک.
جیسو آهسته گفت:
«بنظر میاد ایندفعه، شکارچی خودمون شدیم... نه شکار.»
جنی لبخند تلخی زد، اسل//حهاش را دوباره در غلاف گذاشت.
«نه جیسو... این تازه افتتاحیهیِ بازیه. و من نمیذارم کسی حتی فکر کنه داره با ما بازی میکنه.»
در دوردست، صدای بوق بلندی پیچید. لیسا و رزی از ماشینشون با چراغها به سمتشون علامت دادن.
باران نمنم شروع شده بود، بوی خاک خیس با بوی سیمهای سوخته قاطی میزد. نور چراغ جلوی ماشین لیسا توی تاریکیِ بیبرق، مثل تیزرِ یک فیلم جن//ایی روی دیوارهای نمزده میرقصید.
جنی هنوز نیمخیز پشت لپتاپِ خاموش بود. جیسو به سرعت جلوش زانو زد.
«باید بریم، الان یه مشت پلیس اینجا رو محاصره میکنن—»
جنی بدون اینکه نگاهش کنه گفت: «هنوز نه. اون لپتاپ پاک نشده. اگه رهاش کنیم، همه چی از بین میره.»
لحظهای بعد، صدای درب ماشین و قدمهای تند به گوش رسید. لیسا و رزی دویدند سمتشون.
لیسا با چهرهای خیس از بارون، با صدایی نگران گفت:
«جنی! صدام میشنوی؟ برق کل منطقه پرید، فکر کردیم اونجا منفجر شدی—!»
جنی سر بالا آورد. بیکلام. فقط یه اشاره کرد به لپتاپ. «بهش نگاه کن.»
رزی با چشمانی درشت به صفحهی خاموش نگاه کرد. «چی…؟ این همونیه که—؟»
جیسو پرید وسط حرفش: «آره. یه تایمر داشت. و درست وقتی تموم شد، تمام سیستم برق منطقه از کار افتاد. و اینجا پیام گذاشت.»
لیسا نفسش را بیرون داد، صدای باران روی سقف ماشین شدت گرفت.
«یه تلهی اطلاعاتی. دقیق.»
جنی جواب داد: «نه فقط تله. یه دعوتنامه.»
رزی اخم کرد. «دعوتنامه برای چی؟»
جنی به آرامی گفت: «برای ورود به "پروژهی اسلیپس". یعنی هرکی این پشت صحنه رو میچرخونه، داره ما رو میکِشه سمت خودش.»
لیسا که تازه متوجه نام روی لپتاپ شده بود، چشم تنگ کرد.
«من اسمش رو شنیدم... یه زمستون پیش، وقتی توی همکاریِ امنیتی با HYBE(همون کمپانی بی تی اس) بودیم. یه پروژهی رمزنگاریِ نظامی بود که از کنترل خارج شده بود. هدفش کنترل جریان اطلاعات و دسترسی غیرمجاز به مخازن داده بود. ولی شنیده بودم بسته شده.»
جیسو تکیه داد به دیوار بتونی.
«اگه بسته شده بود، پس چرا حالا با ما تماس گرفته؟»
سکوت. فقط صدای باران.
در همین لحظه، صدای بوق دیگه ای هم از دور رسید — اما این یکی از ماشین لیسا نبود.
رزی تند گوشیاش را درآورد تا موقعیت را بررسی کند، اما صفحهی موبایل هم سیاه بود. بدون سیگنال.
«ارتباط قطع شده.»
لیسا چند قدم جلو رفت، نیمنگاهی به جادهی پایین انداخت.
در دوردست، میان دود و باران، چراغ قرمزی روی سقف ساختمانی ویران چشمک میزد؛ دقیقاً دو خیابان پایینتر.
«اونجا رو ببین. اون چراغ قبلاً خاموش بود.»
جنی گفت: «ممکنه "مرحلهی بعد" همون باشه.»
جیسو سرش را تکان داد: «یا دام بعدی.»
اما انگار هیچکدام نمیتوانستن برگردن — کنجکاوی ترکیب شده با حس خطر، چیزی بود که همیشه اونها رو جلو میبرد.
لیسا سوار ماشین شد. «هرچی هست باید ببینیم.»
جنی گفت: «نه با این ماشین. اگه دنبالمون کرده باشن راحت ما رو میزنن.»
چند ثانیه بعد، همگی در سکوت از کوچه پسکوچهها، زیر باران، پیاده راه افتادند.
و این داستان ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط