بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:

زندگی مثل یک کلاف کامواست،

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود،

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،

یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.
دیدگاه ها (۵)

عجب سالی در پیش داریمآغازش جمعهپایانش جمعهونیمه شعبانش هم جم...

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز...

آنجا هجده ساله ای درد می کشد برای دین ....و اینجا (بعضی) هجد...

وقتی که روح عشق رااینگونه عریان می کنی درواژه های شعر من گوی...

توی راهرو های هاگوارتز صدای خنده های آشنایی پیچیده.صدای قدم ...

black flower(p,292)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط