پارت

_ پارت ۵ _
★ ویو راوی :
بعد چند ساعت ، وقتی که همه برگشتن اتاقاشون و گوجو رفت خونه‌اش ، ناتسومی همینجوری داشت به میکا توی راهروی خوابگاه غر میزد :« خودت گفته بودی که چیزای شیرین دوست داره ، پس چرا اونجوری که باید واکنش نشون نداد ؟ نکنه بدمزه شده بود ؟ ولی خودم که خوردم بد نبودن(چون میکا پخته میگه بد نبود) ، یعنی بدش اومده؟ ایششش...اصن خودم باید درستشون میکردم ، باید ایده های بهتر توی ذهنم بیارم...و ... دینژهبخطمشیمطنژن...(غُر های متعدد😂) »
میکا هم طبق معمول فقط سکوت کرده بود ، ولی این بار اصلا به ناتسومی گوش نمیداد چون ذهنش جای دیگه‌ای بود . اخیرا دیده که گوجو چقد سرد باهاش رفتار میکنه ؛ یاد چند ساعت پیش ، نگاه نصفه نیمه‌ی گوجو بهش، افتاد ،وقتی که ناتسومی داشت از موچی ها به گوجو تعارف میکرد . کلمات منجمدش ، اینکه کمتر از قبل باهاش شوخی میکنه ؛ انگار از بقیه همکلاسیاش جدا شده با دریافت اون نگاه های متفاوت، انگار که گوجو ناراضیه ، از چیزی که میکا نمیدونه چیه ، شایدم عصبیه ، ولی یه حسی هم میگه که ... شاید دلخوره ، ولی دلخور از چی؟‌ شاید ، به خاطر اینکه یه شاگردش داره به اون یکی شاگردش کمک میکنه که مخش رو بزنه، گوجو عصبیه ، شاید چون کلافه‌ست و انتظار داره میکا درک کنه . این نهایت چیزیه که به ذهن میکا میرسه.
چند دقیقه بعد ، ناتسومی رفت توی اتاقش و میکا هم رفت توی اتاق مشترکش با کوگیساکی. همین که پاش رو گذاشت داخل ، نوبارا دستش رو گرفت و کشیدش داخل و در رو بست ، با دستاش که روی پهلوهاش بودن و یه اخم گنده زل زد به میکا.
میکا:« چ..چی شده؟»
نوبارا:« چی شده؟ چی شدههه؟ تو اسکلی چیزی هستی دختر ؟ به زور جلوی خودمو توی سالن گرفتم تا همه چیزو به گوجو‌ نگم!»
میکا:« چی داری میگی نوبارا؟ چیو بگی؟؟!»
نوبارا:«خودت رو نزن به اون راه ، فکر کردی من نمیدونم که تو عاشقشی؟؟»
میکا انگار یخ زد ، چشماش گرد شد.
نوبارا:« تو خودت عاشق اون معلم خل و چلمونی و بعد داری به اون دختره‌ی ایکبیری کمک میکنی که مخ سنسه رو بزنه؟» (اگه یادتون باشه گفته بودم که کلا نوبارا و ناتسومی با هم مشکل دارن و از همدیگه بدشون میاد)
میکا سریع خودشو جمع و جور کرد و با تته‌ پته گفت :« نه خیر! م...من عاشقش نیستم ! کی همچین چیزی بهت گفته؟»
نوبارا:« تو رفیقمی دختر، شاید کسی نفهمه ولی من میفهمم ، از رفتارات ، طرز نگاهت بهش ، کاملا مشخصه. ببین منو ، میفهمم ، چون معلمونه دوست داشتنت رو اشتباه میدونی . ولی باید اعتراف کنی ، یا حداقل خودت رو با کمک کردن به ناتسومی زجر ندی ، در ضمن ، اون خودش هم همسن توعه ، یادت رفته؟(یعنی میکا نمیخواد با گوجو تو رابطه باشه چون سنش کمه و شاگرد گوجوعه، و با این حال ، داره به ناتسومی که شرایطش مثل خودِ میکا هست، کمک میکنه) »
میکا با جمله‌ی آخر نوبارا رفت توی فکر ، ولی سریع جواب داد :« نمیدونم اینارو از کجات در میاری نوبارا ، من هیچ حسی نسبت به گوجو_سنسه ندارم ، اوکی؟ پس لطفا انقدر با این حرفای عجیب غریبت من رو تحت فشار قرار نده.»
نوبارا عقب کشید:«سعی میکنم حرفت رو باور کنم ، ولی به این آسونیا نیست ، به هر حال به حرفام فکر کن.» بعدش «هوف» گفت و رفت سمت تختش.
میکا که تا الان مثل مجسمه همونجا وایساده بود ، چراغ اتاق رو خاموش کرد و رفت سمت تخت خودش . و بعد ، تاریکی مطلق و فکرِ یه آرزوی دست نیافتنی....

(ادامه دارد...)
____________________
کپی ممنوع🩷
شرمنده بابت تاخیررر😭 راستش کلا دودل بودم که اصلا ادامه بدم یا نه... :(
ایده بهم بدین لطفااااا
____________________
#سناریو#وانشات#تک_پارتی#چند_پارتی
#چندپارتی#سناریو_گوجو#گوجو#ساتورو
#جوجوتسو_کایسن#جوجوتسو_کایزن
#جوجوتسوکایسن#انیمه#سناریو_انیمه
#فیک#فیکشن#یوجی#ایتادوری#نوبارا
#سوکونا#کوگیساکی#میکا#مگومی
#فوشیگورو#توجی#ماکی#یوتا#شیطان_کش#دیمن_اسلیر#تانجیرو#اینوسکه#زنیتسو
#سانمی#گیو#مویچیرو
#شینوبو#ریومن#جوجیتسو_کایسن
#فن_فیک
دیدگاه ها (۱۷)

_ پارت ۴ _★ویو راوی: شب توی خوابگاه آکادمی جوجوتسو، برخلاف س...

چند تا عکس از گوجو🩵_______________________پ.ن : عاشق عکس آخر...

_ پارت ۲ _★ویو راوی:روز بعد دانش آموزا مثل همیشه وارد کلاس ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط