کاراگاه جوان
کاراگاه جوان
Part;41
چاقو رو از کیفم درآوردم و زدم بهش(ایی دستت بشکنه )
جیمین:..ا..ا.ا.ت؟
ا.ت:ببخشید جیمینم ببخشید مجبورم تحدیدم کرد ببخشید ببخشید*گریه
افتاد زمین باهاش نشستم و دستشو گرفتم
جیمین:برو
ا.ت:ببخشید جیمین *گریه
جیمین:برو ا.ت
ا.ت:نه میخوام پیشت باشم*گریه
جیمین:ا.ت بروو*داد
با دادش بلند شدم و رفتیم داشتم گریه میکردم از یه طرف عذاب وجدان داشت خفم میکرد از یه طرف فکر اینکه جیمین دیگه پیشم نیست من کشتمش عشقمو با دستای خودم کشتم
ا.ت:لعنت بهت چایوون*دادو گریه
(یک سال بعد)
الان یه سال از اون ماجرا میگذره هنوز عذاب وجدان دارم دیوونه شدم حالم خوب نیست یونجی کافه نمیاد استفاده داده نمیتونم ازشون خبر بگیرم تصمیممو گرفتم دیگه نمیتونم از وقتی جیمین رفته شادیامم باهاش رفته من واقعا عاشقش بودم و هستم رفتم تو حموم وانو پر کردم و با همون لباسم رفتم داخلش تیغه برداشتم دستم و رگمو زدم و سیاهی
................
چشمامو باز کردم نور توی چشمام بود ببینم الان اینجا اون دنیاست که با صدای پرستار فهمیدم بیمارستانم
پرستار:دکتر به هوش اومدن
لعنتی
دکتر اومد بالا سرم معاینه کرد گفت که حالم خوبه و رفت که یکم بعد یه پسره با کلاه و ماسک اومد داخل با اینکه ماسک و کلاه داشت برام آشنا بود که
...
ادامه دارد......
لایک و کامنت یادتون نره گوگولیام 😘 💜
Part;41
چاقو رو از کیفم درآوردم و زدم بهش(ایی دستت بشکنه )
جیمین:..ا..ا.ا.ت؟
ا.ت:ببخشید جیمینم ببخشید مجبورم تحدیدم کرد ببخشید ببخشید*گریه
افتاد زمین باهاش نشستم و دستشو گرفتم
جیمین:برو
ا.ت:ببخشید جیمین *گریه
جیمین:برو ا.ت
ا.ت:نه میخوام پیشت باشم*گریه
جیمین:ا.ت بروو*داد
با دادش بلند شدم و رفتیم داشتم گریه میکردم از یه طرف عذاب وجدان داشت خفم میکرد از یه طرف فکر اینکه جیمین دیگه پیشم نیست من کشتمش عشقمو با دستای خودم کشتم
ا.ت:لعنت بهت چایوون*دادو گریه
(یک سال بعد)
الان یه سال از اون ماجرا میگذره هنوز عذاب وجدان دارم دیوونه شدم حالم خوب نیست یونجی کافه نمیاد استفاده داده نمیتونم ازشون خبر بگیرم تصمیممو گرفتم دیگه نمیتونم از وقتی جیمین رفته شادیامم باهاش رفته من واقعا عاشقش بودم و هستم رفتم تو حموم وانو پر کردم و با همون لباسم رفتم داخلش تیغه برداشتم دستم و رگمو زدم و سیاهی
................
چشمامو باز کردم نور توی چشمام بود ببینم الان اینجا اون دنیاست که با صدای پرستار فهمیدم بیمارستانم
پرستار:دکتر به هوش اومدن
لعنتی
دکتر اومد بالا سرم معاینه کرد گفت که حالم خوبه و رفت که یکم بعد یه پسره با کلاه و ماسک اومد داخل با اینکه ماسک و کلاه داشت برام آشنا بود که
...
ادامه دارد......
لایک و کامنت یادتون نره گوگولیام 😘 💜
- ۳۴۷
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط