🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتی

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتی

از اون شب چند روز گذشته بود.

نیویورک دوباره به حالت عادی برگشته بود.

خبرهای مربوط به مرد عنکبوتی و اون موجود سیاه همه‌جا پخش شده بود.

ولی چیزی که بیشتر از همه ذهن منو درگیر کرده بود...

خودِ مرد عنکبوتی بود.

جونگکوک.

هر بار اسمش رو می‌شنیدم، ناخودآگاه یاد اون شب می‌افتادم.

یاد وقتی که جلوی من ایستاد.

یاد صدایش که گفت:

«مواظب خودت باش، میرا.»

نمی‌دونستم چرا...

ولی دلم می‌خواست دوباره ببینمش.

---

چند شب بعد...

ساعت نزدیک نیمه‌شب بود.

مثل همیشه از خونه بیرون زدم و به سمت زیرزمین قدیمی رفتم.

همون جایی که اولین بار جونگکوک رو دیده بودم.

کیسه‌ی اسپری‌هام رو روی زمین گذاشتم.

به دیوار نگاه کردم.

نقاشی هنوز کامل نشده بود.

همون طرحی که چند هفته بود داشتم روش کار می‌کردم.

طرح مرد عنکبوتی.

لبخند زدم.

— بالاخره امشب تمومت می‌کنم.

اسپری رو برداشتم و شروع کردم.

صدای اسپری توی زیرزمین می‌پیچید.

اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که...

من تنها نبودم.

چند متر اون‌طرف‌تر، روی یکی از تیرهای فلزی، مرد عنکبوتی ایستاده بود.

جونگکوک.

مدت‌ها بود بعد از هر مأموریت، وقتی خسته می‌شد، به اینجا می‌اومد.

نه برای مبارزه.

نه برای فرار.

فقط برای اینکه از دور...

من رو ببینه.

و امشب برای اولین بار تصمیم گرفته بود جلو بیاد.

جونگکوک از بالا به من نگاه کرد.

نگاهش روی نقاشی ثابت موند.

طرح خودش بود.

لبخند خیلی کوچیکی روی لبش نشست.

— هنوز داری منو می‌کشی...

من بدون اینکه متوجه حضورش بشم، زیر لب گفتم:

— فقط مونده قسمت آخرش.

جونگکوک آرام از جاش پایین اومد.

صدای قدم‌هاش باعث شد برگردم.

اسپری از دستم افتاد.

— تو...

مرد عنکبوتی روبه‌روم ایستاده بود.

همون لباس.

همون ماسک.

همون چشم‌های سفید.

قلبم شروع کرد تند زدن.

— جونگکوک؟

سرش رو کمی تکون داد.

— بالاخره فهمیدی.

— تو اینجا چی کار می‌کنی؟

چند لحظه سکوت کرد.

— می‌خواستم باهات حرف بزنم.

— درباره چی؟

جونگکوک دستش رو روی ماسکش گذاشت.

مکث کرد.

انگار خودش هم استرس داشت.

بعد ماسک رو برداشت.

موهای مشکی‌اش روی صورتش ریخت.

همون چهره‌ای که اون شب دیده بودم.

همون چشم‌ها.

با تعجب زمزمه کردم:

— خودتی...

— آره.

چند قدم جلو اومد.

— میرا، یه مدته چیزی هست که می‌خوام بهت بگم.

من چیزی نگفتم.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

— بعد از اون شبی که تو رو توی این زیرزمین دیدم، هر بار که از مأموریت برمی‌گشتم، می‌اومدم اینجا.

با تعجب گفتم:

— چرا؟

لبخند کم‌رنگی زد.

— چون تو اینجا بودی.

چشم‌هام گرد شد.

جونگکوک ادامه داد:

— اول فکر می‌کردم فقط کنجکاوم.

نگاهش رو به نقاشی انداخت.

— بعد فهمیدم نه...

دوباره نگاهم کرد.

— من بهت علاقه‌مند شدم.

برای چند ثانیه هیچ صدایی توی زیرزمین نبود.

فقط صدای نفس‌های خودم رو می‌شنیدم.

با استرس گفتم:

— من... نمی‌دونم چی بگم.

جونگکوک سریع گفت:

— لازم نیست همین الان جواب بدی.

بعد کمی مکث کرد.

— فقط می‌خواستم خودم بهت بگم.

من بهش نگاه کردم.

همه‌ی اون شب‌هایی که طرحش رو می‌کشیدم...

همه‌ی اون فکرهایی که درباره‌ی مرد عنکبوتی داشتم...

حالا خودش درست مقابلم ایستاده بود.

لبخند کوچیکی زدم.

— فکر کنم...

جونگکوک منتظر موند.

— فکر کنم منم دوستت دارم.

برای اولین بار لبخند واقعی روی صورتش نشست.

— جدی؟

سرم رو تکون دادم.

— آره.

جونگکوک چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد آرام گفت:

— پس...

دستش رو به سمت من دراز کرد.

— میرا، می‌خوای دوست‌دختر مرد عنکبوتی باشی؟

خندیدم.

— فکر کنم این عجیب‌ترین پیشنهادی باشه که تا حالا شنیدم.

جونگکوک خندید.

— جواب؟

— آره.

چند لحظه هر دو ساکت موندیم.

بعد جونگکوک کمی نزدیک‌تر شد.

وقتی مطمئن شد من هم راحت هستم، یک بوسه‌ی کوتاه و آرام روی لبم زد.

همین.

نه بیشتر.

وقتی از هم فاصله گرفتیم، بهش نگاه کردم.

— پس... واقعاً اسم واقعیت جونگکوکه؟

لبخند زد.

— جونگکوک.

— و شغلت؟

ماسکش رو دوباره برداشت و گفت:

— مرد عنکبوتی.

خندیدم.

— فکر کنم از امشب دیگه هیچ‌چیز توی زندگی من عادی نباشه.

جونگکوک دستم رو گرفت.

— امیدوارم همین‌طور باشه.

و اون شب...

داستان دختری که یک شب در یک زیرزمین، مرد عنکبوتی رو دیده بود...

به جایی رسید که حتی خودش هم فکرش رو نمی‌کرد.

میرا، دوست‌دختر مرد عنکبوتی شده بود.

و این...

فقط شروع ماجرا بود. 🕷️🖤
پایان☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود خوشگلا خودم خیلی دوست دارمششششششش
همین جوری داشتم عکس هایه گالریم رو چک میکردم این عکس رو دیدم سریع نوشتمش
دیدگاه ها (۰)

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | نقطه‌ضعفمن هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.نگاهم بی...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط