پارت سوم روزی روزگاری غم: مردم کمی خسته بنظر می رسیدنت بع

پارت سوم روزی روزگاری غم: مردم کمی خسته بنظر می رسیدنت بعضیا از شدت گرسنگی گوشه‌و کنار شهر افتاده به زمین و‌ تکیه به دیوار به کسانی که راه می رفتن نگاه می کردن
بعضی های دیگر باهم حرف می زدن چند نفر درباره عجیب بودن این دو سال می‌گفتن..

غم برای اولین بار تصمیم گرفت بره بیرون..
لباس تیره ای برداشت به تیرگی بخت این شهر و برای اولین بار
خونه ی کوچیک و قدیمی خودشو ترک کرد
و رفت بیرون
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🖤 ───╮𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔وارث دو خاندان╰─── 🖤 ───╯...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

پارت ۵صبح با صدای در زدن بیدار شدم.یکی از نگهبان‌ها پشت در ا...

اخرین بازمانده

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p48دستش روی دستگیره موند.«ممکنه دفعه‌ی بع...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_24فصل دوازدهم |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط