راند اخر
☆راند اخر☆
part 18
جونگکوک: باشه بابا
ات: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ات: تو که هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی نه؟
جونگکوک: معلومه که نه این چه سوالیه میپرسی؟
ات: همینطوری ی چیزی اومد توی ذهنم
جونگکوک: نه هیچ وقت این اتفاق نمیوفته
ات: امیدوارم......... رسیدیم.... منو گذاشت زمین پیچی به کمرش داد........... خب کلید هارو بده
جونگکوک: مگه باتو نیست
ات: نه
جونگکوک: یعنی چی بامنم نیست من فکر کردم تو میاریشون
ات: خب نیاوردم
جونگکوک: الان چه کار کنیم هیچ کس تو عمارت نیست
ات: خب از در بکش بالا
جونگکوک: ای خدا چرا حواست رو جمع نمیکنی
ات: خب من چه میدونستم که اقا کلید نیاورده
جونگکوک: خیلی احمقی
ات:چی داری جونگکوک خب از در بکش بالا و دررو باز کن دیگع مگه کاری داره
جونگکوک: باشه
ات: از در کشید بالا و دررو باز کرد...... منم رفتم داخل بدونه اینکه حتی نگاش کنم.... رفتم بالا لباس هامو عوض کردم و بستنی رو گذاشتم داخل فیریزر و رفتم روی تخت باگوشیم ور میرفتم........... جونگکوک هم چند دقیقه بعد اومد..... ولی توجه نکردم.... لباساش رو عوض کرد و اومد روی تخت دراز شد
جونگکوک: داری باکی چت میکنی؟
ات......................
جونگکوک: هعی با توامــــ؟
ات...................
جونگکوک: ات برای بار اخر میپرســ.....
ات: بهت نمیخوره با احمق ها حرف بزنی
جونگکوک: عا پس به خاطر اونه.......
ات: گوشیم رو خاموش کردم و پشتم رو کردم بهش و پتو رو کشیدم روی خودم
جونگکوک: ات لوس نشو دیگه عصبانی شدم ببخشید
ات:نمیبخشم
جونگکوک: چکار کنم ببخشی
ات: دستام رو باز کردم به نشونه اینکه بیا بغلم
جونگکوک: شیطون
ات: اومد محکم بغلم کرد و کلم رو بوس کرد گرفتیم خوابیدیم...................
دوماه بعد:
part 18
جونگکوک: باشه بابا
ات: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ات: تو که هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی نه؟
جونگکوک: معلومه که نه این چه سوالیه میپرسی؟
ات: همینطوری ی چیزی اومد توی ذهنم
جونگکوک: نه هیچ وقت این اتفاق نمیوفته
ات: امیدوارم......... رسیدیم.... منو گذاشت زمین پیچی به کمرش داد........... خب کلید هارو بده
جونگکوک: مگه باتو نیست
ات: نه
جونگکوک: یعنی چی بامنم نیست من فکر کردم تو میاریشون
ات: خب نیاوردم
جونگکوک: الان چه کار کنیم هیچ کس تو عمارت نیست
ات: خب از در بکش بالا
جونگکوک: ای خدا چرا حواست رو جمع نمیکنی
ات: خب من چه میدونستم که اقا کلید نیاورده
جونگکوک: خیلی احمقی
ات:چی داری جونگکوک خب از در بکش بالا و دررو باز کن دیگع مگه کاری داره
جونگکوک: باشه
ات: از در کشید بالا و دررو باز کرد...... منم رفتم داخل بدونه اینکه حتی نگاش کنم.... رفتم بالا لباس هامو عوض کردم و بستنی رو گذاشتم داخل فیریزر و رفتم روی تخت باگوشیم ور میرفتم........... جونگکوک هم چند دقیقه بعد اومد..... ولی توجه نکردم.... لباساش رو عوض کرد و اومد روی تخت دراز شد
جونگکوک: داری باکی چت میکنی؟
ات......................
جونگکوک: هعی با توامــــ؟
ات...................
جونگکوک: ات برای بار اخر میپرســ.....
ات: بهت نمیخوره با احمق ها حرف بزنی
جونگکوک: عا پس به خاطر اونه.......
ات: گوشیم رو خاموش کردم و پشتم رو کردم بهش و پتو رو کشیدم روی خودم
جونگکوک: ات لوس نشو دیگه عصبانی شدم ببخشید
ات:نمیبخشم
جونگکوک: چکار کنم ببخشی
ات: دستام رو باز کردم به نشونه اینکه بیا بغلم
جونگکوک: شیطون
ات: اومد محکم بغلم کرد و کلم رو بوس کرد گرفتیم خوابیدیم...................
دوماه بعد:
- ۳۵.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط