امن ترین خطر
امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟔
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚
«کسی که بازی را شروع کرد»
نور صبح خیلی آهسته از پنجره کوچک اتاق امن داخل میآمد.
باران شب قبل قطع شده بود و سکوت عجیبی ساختمان را گرفته بود.
آیلین اولین کسی بود که بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد احساس گرمایی کنار صورتش کرد.
سرش هنوز روی شانه جونکوک بود.
او هنوز خواب بود.
برای اولین بار آیلین توانست بدون استرس نگاهش کند.
چهرهاش در خواب آرامتر بود.
دیگر آن مرد سرد و خطرناک همیشگی به نظر نمیرسید.
انگار فقط… خسته بود.
خیلی خسته.
آیلین کمی حرکت کرد اما سعی کرد او را بیدار نکند.
اما جونکوک تقریباً فوراً چشمهایش را باز کرد.
غریزه.
چند ثانیه طول کشید تا نگاهش نرم شود.
«صبح شد؟»
آیلین آرام گفت:
«آره.»
جونکوک مستقیم نشست و سریع به مانیتورها نگاه کرد.
تصاویر دوربینها هنوز فعال بودند.
طبقه پایین خالی بود.
هیچ حرکتی.
او به بیسیم گفت:
«وضعیت.»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای یکی از مردهایش آمد:
«رئیس، مهاجمها عقب کشیدن. فعلاً منطقه پاکه.»
جونکوک نفس کوتاهی کشید.
«همه ورودیها رو چک کنین.»
«چشم.»
ارتباط قطع شد.
آیلین از تخت پایین آمد.
«پس رفتن؟»
«فعلاً.»
اما لحن جونکوک هنوز محتاط بود.
او اسلحهاش را برداشت و در را باز کرد.
چند دقیقه بعد، هر دو به طبقه پایین رفتند.
ساختمان نیمهخراب شده بود.
جای گلولهها روی دیوارها دیده میشد.
یکی از مردها جلو آمد.
«رئیس.»
«چند نفر بودن؟»
«پنج نفر. دوتاشون زخمی شدن و فرار کردن.»
جونکوک فکش را سفت کرد.
«هیچکس دستگیر نشد؟»
«نه.»
آیلین آرام گفت:
«پس دوباره برمیگردن.»
جونکوک جواب داد:
«آره.»
همان لحظه تلفن جونکوک زنگ خورد.
شماره ناشناس.
چشمهایش باریک شد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای آشنایی از آن طرف خط آمد.
میره.
«صبح بخیر، جونکوک.»
فضای اطرافشان سرد شد.
جونکوک سرد گفت:
«چی میخوای؟»
میره خندید.
«دیشب خوب خوابیدی؟»
چشمهای جونکوک تاریک شد.
«اگه حرفی داری مستقیم بزن.»
«باشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای او آرامتر شد.
«میخوام معامله کنیم.»
آیلین فوراً به او نگاه کرد.
جونکوک گفت:
«من با تو معامله نمیکنم.»
«این یکی فرق داره.»
«چطور؟»
«چون درباره آیلینه.»
آیلین نفسش را حبس کرد.
میره ادامه داد:
«تو میدونی چرا اون مهمه. خون کیم هنوز ارزش داره.»
جونکوک گفت:
«بهش نزدیک نمیشی.»
میره آرام خندید.
«فکر میکنی من دنبال کشتنشم؟»
سکوت.
«نه، جونکوک.»
صدایش آرام اما خطرناک بود.
«من میخوام حقیقتی که ازش پنهان کردی رو خودش ببینه.»
چشمهای جونکوک تیرهتر شد.
«چی میگی؟»
«واقعاً هنوز بهش نگفتی؟»
آیلین با نگرانی به او نگاه کرد.
میره آهسته گفت:
«اون شب… فقط خانواده کیم نمردن.»
قلب آیلین فرو ریخت.
جونکوک با صدای خطرناکی گفت:
«ساکت شو.»
اما میره ادامه داد.
«بذار خودش بدونه.»
سکوت چند ثانیهای.
بعد جملهای که همه چیز را شکست:
«قاتل واقعی پدرش…»
مکث کوتاه.
«تو بودی.»
زمان برای لحظهای متوقف شد.
آیلین به آرامی سرش را به سمت جونکوک برگرداند.
چشمهایش پر از شوک بود.
«…چی؟»
جونکوک هیچ نگفت.
سکوتش از هر جوابی سنگینتر بود.
میره در گوشی آرام گفت:
«دیدی؟»
بعد تماس قطع شد.
هیچ صدایی در انبار نبود.
فقط نفسهای نامنظم آیلین.
او چند قدم عقب رفت.
چشمهایش از جونکوک جدا نمیشد.
«جونکوک…»
صدایش لرزید.
«اون دروغ میگه… درسته؟»
جونکوک هنوز ساکت بود.
و همین سکوت…
بدترین جواب ممکن بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟔
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚
«کسی که بازی را شروع کرد»
نور صبح خیلی آهسته از پنجره کوچک اتاق امن داخل میآمد.
باران شب قبل قطع شده بود و سکوت عجیبی ساختمان را گرفته بود.
آیلین اولین کسی بود که بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد احساس گرمایی کنار صورتش کرد.
سرش هنوز روی شانه جونکوک بود.
او هنوز خواب بود.
برای اولین بار آیلین توانست بدون استرس نگاهش کند.
چهرهاش در خواب آرامتر بود.
دیگر آن مرد سرد و خطرناک همیشگی به نظر نمیرسید.
انگار فقط… خسته بود.
خیلی خسته.
آیلین کمی حرکت کرد اما سعی کرد او را بیدار نکند.
اما جونکوک تقریباً فوراً چشمهایش را باز کرد.
غریزه.
چند ثانیه طول کشید تا نگاهش نرم شود.
«صبح شد؟»
آیلین آرام گفت:
«آره.»
جونکوک مستقیم نشست و سریع به مانیتورها نگاه کرد.
تصاویر دوربینها هنوز فعال بودند.
طبقه پایین خالی بود.
هیچ حرکتی.
او به بیسیم گفت:
«وضعیت.»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای یکی از مردهایش آمد:
«رئیس، مهاجمها عقب کشیدن. فعلاً منطقه پاکه.»
جونکوک نفس کوتاهی کشید.
«همه ورودیها رو چک کنین.»
«چشم.»
ارتباط قطع شد.
آیلین از تخت پایین آمد.
«پس رفتن؟»
«فعلاً.»
اما لحن جونکوک هنوز محتاط بود.
او اسلحهاش را برداشت و در را باز کرد.
چند دقیقه بعد، هر دو به طبقه پایین رفتند.
ساختمان نیمهخراب شده بود.
جای گلولهها روی دیوارها دیده میشد.
یکی از مردها جلو آمد.
«رئیس.»
«چند نفر بودن؟»
«پنج نفر. دوتاشون زخمی شدن و فرار کردن.»
جونکوک فکش را سفت کرد.
«هیچکس دستگیر نشد؟»
«نه.»
آیلین آرام گفت:
«پس دوباره برمیگردن.»
جونکوک جواب داد:
«آره.»
همان لحظه تلفن جونکوک زنگ خورد.
شماره ناشناس.
چشمهایش باریک شد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای آشنایی از آن طرف خط آمد.
میره.
«صبح بخیر، جونکوک.»
فضای اطرافشان سرد شد.
جونکوک سرد گفت:
«چی میخوای؟»
میره خندید.
«دیشب خوب خوابیدی؟»
چشمهای جونکوک تاریک شد.
«اگه حرفی داری مستقیم بزن.»
«باشه.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای او آرامتر شد.
«میخوام معامله کنیم.»
آیلین فوراً به او نگاه کرد.
جونکوک گفت:
«من با تو معامله نمیکنم.»
«این یکی فرق داره.»
«چطور؟»
«چون درباره آیلینه.»
آیلین نفسش را حبس کرد.
میره ادامه داد:
«تو میدونی چرا اون مهمه. خون کیم هنوز ارزش داره.»
جونکوک گفت:
«بهش نزدیک نمیشی.»
میره آرام خندید.
«فکر میکنی من دنبال کشتنشم؟»
سکوت.
«نه، جونکوک.»
صدایش آرام اما خطرناک بود.
«من میخوام حقیقتی که ازش پنهان کردی رو خودش ببینه.»
چشمهای جونکوک تیرهتر شد.
«چی میگی؟»
«واقعاً هنوز بهش نگفتی؟»
آیلین با نگرانی به او نگاه کرد.
میره آهسته گفت:
«اون شب… فقط خانواده کیم نمردن.»
قلب آیلین فرو ریخت.
جونکوک با صدای خطرناکی گفت:
«ساکت شو.»
اما میره ادامه داد.
«بذار خودش بدونه.»
سکوت چند ثانیهای.
بعد جملهای که همه چیز را شکست:
«قاتل واقعی پدرش…»
مکث کوتاه.
«تو بودی.»
زمان برای لحظهای متوقف شد.
آیلین به آرامی سرش را به سمت جونکوک برگرداند.
چشمهایش پر از شوک بود.
«…چی؟»
جونکوک هیچ نگفت.
سکوتش از هر جوابی سنگینتر بود.
میره در گوشی آرام گفت:
«دیدی؟»
بعد تماس قطع شد.
هیچ صدایی در انبار نبود.
فقط نفسهای نامنظم آیلین.
او چند قدم عقب رفت.
چشمهایش از جونکوک جدا نمیشد.
«جونکوک…»
صدایش لرزید.
«اون دروغ میگه… درسته؟»
جونکوک هنوز ساکت بود.
و همین سکوت…
بدترین جواب ممکن بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۸۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط