ادامه پارت ۸

ادامه پارت ۸
= ولیییییی.....دارم براتون .....وقتی کوک فهمید ...
× حالا میبینیم
....................‌ویو وقتی همه چیز تموم شد و لیا برگشت خونه کوک
= چیییییییییییییییی
= کووووووکک یعنییی چییی که تو میدونستییییی.
÷ خب راستش میخواستم ببینم وقتی همچین چیزی اتفاق بیافته چیکار میکنی.
= خیلیییی بی شعورییییییییی.
÷ میدونم
= میشه اینقدر با اعتماد بنفس صحبت نکنییییی
÷ خب چیکار کنم همیشه همینم
.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

شب تولدم فصل 3پارت 7ویو سر میز&،~،#: #: هی تو مشکلت با ات ...

Heir of Light and Darknesspart : 14صبح روز بعد، تهیونگ با صد...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝟎سرنوشت میتونست..یک ان...

#برادر ناتنی من

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p52در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم می‌...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۳(last part)+کوک م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط