{سناریوی شماره ۹ }

{سناریوی شماره ۹ }
|| پارت سوم ||
نام سناریوی:
《 تولدت مبارک 》


**صحنه ۴: تأمل روی پشت بام**

بعد از چند ساعت پر سر و صدا و شادی، وقتی هیجان اولیه کمی نشست و میدوریا کمی از حجم توجه خسته شد، یه لحظه آرامش خواست. با یه لبخند پر از تشکر و اشاره به در خروجی، به آرامی از سالن بیرون اومد و از پله‌ها بالا رفت تا به پشت بام U.A. بره.

هوای شب خنک و ملایم بود. شهر زیر پاهاش با هزاران چراغ می‌درخشید. صدای خنده‌ها و موسیقی کمرنگ از پایین می‌اومد. میدوریا به نرده‌ها تکیه داد و نفس عمیقی کشید. چهره‌اش هنوز اثر خنده و اشک رو داشت، اما حالا آروم و عمیقاً متفکر به نظر می‌رسید. به آسمون پرستاره خیره شد.

---

**اینجا دقیقاً همون جاییه که می‌خواستی سناریو متوقف بشه:**
**میدوریا ایزوکو، تنها روی پشت بام U.A. نشسته.** چشمان سبزش برق می‌زدند، نه از اشک، بلکه از انعکاس چراغ‌های شهر و شاید افکار پرشوری که در سر می‌چرخید. لبخند کوچیک و آرامشون‌ده‌ای روی لبهاش نشسته بود. نسیم ملایمی موهای سبز آشفته‌اش رو کنار می‌زد. امروز رو کاملاً فراموش کرده بود، غرق در فشار قهرمان شدن. اما دوستاش... نه تنها یادش بودن، بلکه این همه تلاش کرده بودن تا شادش کنن. حتی کاچان... این فکر باعث شد لبخندش کمی پهن‌تر بشه. دست راستش رو مشت کرد، انگار می‌خواست انرژی "یکی برای همه" رو که تو رگ‌هاش می‌تپید، احساس کنه. دیگه اون پسر تنها و بدون دوست نبود. اینجا، تو U.A.، خونه و خانواده‌ای واقعی پیدا کرده بود. یه احساس عمیق قدردانی، تعلق و عزمی راسخ وجودش رو پر کرد. برای اون‌ها، برای همه کسانی که بهش ایمان داشتن، باید قوی‌تر می‌شد. باید لیاقت این همه محبت رو پیدا می‌کرد.

نفسی عمیق کشید و ستاره‌ها رو نگاه کرد. جشن پایین هنوز ادامه داشت، اما این لحظه سکوت روی پشت‌بام، هدیه‌ای بود از طرف خودش به خودش: یه یادآوری قدرتمند از دلیلی دیگه برای جنگیدن و تبدیل شدن به بهترین قهرمانی که می‌تونست باشه.

کاملاً متوجه شدم! این بازنویسی نهایی با تمام تغییرات درخواستی شماست:

---

**صحنه ۵: روی پشت بام U.A. – سکوت، ستاره‌ها و رازی در تاریکی**

میدوریا به چراغ‌های شهر خیره شده بود. گرمای محبت دوستانش هنوز در سینه‌اش می‌تپید. *"همه‌شون... برام این کارو کردن..."*

**ناگهان:**
صدای باز شدن درِ پشت بام. میدوریا برگشت. **باکوگو** آنجا ایستاده بود، نه با قیافهٔ عادی بی‌حوصلگی، بلکه با چهره‌ای سنگین و نگاهی که در تاریکی به سختی خوانده می‌شد. دست‌هایش در جیب بود، انگار چیزی را گره کرده بود. سکوتی کشدار بینشان آویزان شد.

**میدوریا:** (با صدایی آرام) کاچان؟ همه چی... پایین... واقعاً عالی بود. ممنون
**باکوگو:** (با نگاهی اجتنابی به شهر) هیاهوی مزخرف تموم شد؟ فکر کردم از شدت ذوق سکته کنی. (مکثی کوتاه، صدایش کمی پایین‌تر آمد) ..و.... تولدت... مبارک،.... دِکو.

**میدوریا:** (چشمانش کمی گشاد شد، لبخند کوچکی زد) ... ها ؟ تو الان گفتی ....
**باکوگو:** (ناگهان حرفش را با صدایی تیز قطع کرد، اما نه با فریاد) گفتم مزخرف نکن! یه روز دیگه از عمرت رو گند زدی. همین. (نگاهش به دور دست‌ها دوید، انگار به چیزی فکر می‌کرد) ... یادته؟ اون بارانیِ شدید تو سال سوم راهنمایی تولدت بود .... (صدایش شکسته) و یه جعبه قرمز بعد روی میزت دیدی؟ خب اون کار من بود نمیخواستم نشونت بدم برام مهمی میترسیدم که بیای یو ای و شکسته تر بشی ولی خودم... بیشتر از همه شکستمت (صدایش خورد شده انگار غرورش را کنار گزاشته) من ... من واقعا متاسفم من خیلی اذیتت کردم توی اون سالا .... ببخشید ایزوکو
~
**میدوریا:** (در شک خالص رو چی ؟ داره خواب میبینه ؟ لبخند قم گینی میزند) ......

**باکوگو:** (با اخم و سریع رو برگرداند ولی همان احساس در صدایش هست) .......

سکوتی دیگر. این بار کمی سبک‌تر. باکوگو دستش را از جیبش درآورد. یک **جعبه کوچک مقوایی قرمز خوشرنگ که با دقت بسته بندی شده بود**، مشکی مات، بدون هیچ تزیینی، در دستش بود. آن را بی‌هیچ نگاه یا کلامی، تقریباً با بی‌رغبتی، به سمت میدوریا گرفت.

**میدوریا:** (با تعجب جعبه را گرفت) این... چیه؟ کادو؟ از... کلاس؟

**باکوگو:** (با چرخشی ناگهانی و نگاهی تیز، اما نه کاملاً خشمگین) **"نه، احمق! اون چیزا رو خودشون بدن! این... مالِ منه. ولی فکر نکن برات وقت گذاشتم! یه آشغالِ بی‌خود بود دم دستم، گرفتمش. همین."** (صدایش مصنوعی و کمی سریع بود، انگار دروغی را تمرین کرده).
دیدگاه ها (۱۸)

{سناریوی شماره ۹ } || پارت چهارم || نام سناریوی:《 تولدت م...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت سی پنجم || نام سناریوی:《شوخی مر...

{سناریوی شماره ۹ } || پارت دوم || نام سناریوی:《 تولدت مب...

{سناریوی شماره ۹ } || پارت=معرفی و اول || نام سناریوی:《 تو...

تکپارتی

سناریو باکودکو

رمان یک نیمکت فاصله

دید پنهان انفجار اشکار

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

بالهای سرخ پارت ۱۱

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

بالهای سرخ پارت ۱۲

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط